Sunday, July 15, 2007

تنها از قبل می دانستم یک پمپ گاز در کار است و چند تا پله شاید هوایی و اینکه اسم کوچه را نمی دانستم و اینها کروکی من بود برای پیدا کردن کافه ای در حوالی میدان آرژانتین و من درست مثل کودکی که مبتلا به آنژین باشد ابتدا به ساکن به میدان رسیدم و بعد باید می گشتم به دنبال پمپ گاز و همین که از کسی آدرس پرسیدم با نگاهی عاقل اندر سفیه که بیشتر از آنکه متوجه من باشد کوله ام را نشانه می گرفت جواب داد که برای خودت می خواهی آیا و با خنده ای ابلهانه در حالی که کلید را در قفل درب ماشین اش می چرخاند لابد مرا در پمپ گاز خیالش تصور می کرد و به خاطر همین بود که بحث انفجار را هم پیش کشید و شاید من کمی بین توریست و تروریست بودن در نوسان هستم آنطور که وجناتم نشان می دهد و اینکه بالاخره پمپ گاز را پیدا کردم که دو طرف اش را به فاصله ی چند متر دو کوچه احاطه کرده بود آنهم پشت به ترمینال و من مردد از اینکه مگر می شود کافه ای در حوالی ترمینال باشد و اگر بشود چه می شود این همزیستی مسالمت بین آمیز آدم ها و ماشین ها آنهم در حوالی یک پمپ گاز و این را هم باید اضافه کنم که در این رفت و برگشت از این کوچه به آن کوچه تا جایی که به انتها می رسید اصلن حواسم به روبرو نبود و همین که از این دو کوچه ی موازی نا امید شدم و متوجه روبرو شدم و چندتایی هم پله دیدم بازی وارد مرحله ی دوم شد و مار پله و آزمون و خطا وخیابان بیهقی پر از کوچه هایی که برای خودش هر کدام یک صفحه ی تاریخ است و ندانستن نام ها من باب پیدا کردن مکان ها مصیبت بزرگی ست و اینکه مجبور بودم هر کوچه را تا ته بروم و هر کورسویی که از دور می دیدم با خودم می گفتم شاید همین باشد کافه ای که چند باری اسمش را از این و آن شنیده ام آنقدر که دیگر طاقتم طاق شده است برای یافتن اش ولی در یک دور باطل بی اینکه به سرانجامی برسم رسیدم به خیابان وزرا و با علم به اینکه پرسیدن آدرس آنهم ازمغازه ای با همین مشخصات کار نسنجیده ای ست ولی چاره ای هم نداشتم و صاحب کافی شاپ رستوران با یک تابلوی بزرگ از یک فنجان قهوه بر یکی از دیوارهایش به دادم رسید که خیابان بیهقی کوچه ی دهم شرقی یک سربالایی نفس گیر در انتهایی ترین نقطه بلافاصله پشت سر یک آژانس همان کافه ای ست که به دنبالش می گردی کافه موکا و این را هم اضافه کرد که آنها سنگر گرفته اند و مثل ما نیستند که در معرض دید باشند ودست آخر همچون قهوه ای تلخ و سیاه بسان برزیل که در انتهایی ترین نقطه ی شب به وقت ما به روش آزمون و خطا آرژانتین را در فینال از پیش رو برداشت

Saturday, July 14, 2007




چقدر دلم می خواست در یک لحظه ی خاص همه کس به کناری می رفت و من می ماندم و همه چیز و نه اینکه حالا همه کس جلوی چشمهایم صف کشیده باشد و من کرکس وار ولی احساس می کنم بیش از هر چیز این موانع گوشتی هستند که بصورت توده ای تل انبار شده اند روی هم و برای اینکه ابتکار عمل را بدست بگیرم باید قهرمان پرش از ارتفاع باشم آنهم حالا که حتی راه رفتنم هم این روزها ریپ می زند چه بالاخره یک جفت کفش آنطور که باید و شاید و مطابق دلخواهم باشد بر پا کرده ام و هر چند این همه راه را کوبیدم و رفتم که به کارهای مهمتر از این رسیدگی کنم و به امور تحصیلی بپردازم ولی نه تنها چیزی عایدم نشد که آنطور که می گویند دست از پا دراز تر برگشتم ولی همین که توانستم یک جفت کفش از یک مغازه ی مهجور و دور افتاده بخرم و همین که حالا که از بالا به خودم نگاه می کنم راضی به نظر می رسم برای خودش کلی ست چرا که بیش از هر چیز در مورد کفش و پا و قلب دوم به آن تصویری که از بالا می بینم اعتقاد دارم و باید با معیارهای زیبایی شناسی ام طابق نعل به نعل باشد و این یکی در مرحله ی دوم قرار می گیرد که ممکن است کفش آنطور که باید و شاید خوش ساخت نباشد و برای دو سه روزی پایم را به شدت بزند جوری که انگشت کوچک پایم مدام جلوی چشمهایم باشد و شب که فارغ البال دیگر مجبور نیستم جور جوراب را بکشم به عینه می بینم که چیزی زرد و آبدار در آن گوشه ترین نقطه ی پایم جاخوش کرده است و انگار که حبابی باشد یا کپسولی کم رنگ تر از امگا3 هر لحظه در معرض ترکیدن است و همین می شود که با یک چسب زخم می پوشانمش که اگر به چندش آوری و حال به هم زنی امگا3 باشد که دیگر کلاهم پس معرکه است و این دقیقن همان چیزی ست که به فرق سرم مربوط می شود وکلاهی که برای خودم دست و پا کرده ام که آنطور که می گویند سوغات و شاید حالا که سرم را از ته تراشیده ام باعث شود که آفتاب جوری بر ملاجم خیره نتابد که بیش از این به قاط زدنم منجر شود و همین از فرق سر تا نوک پا برایم کافی ست هر چند نمی توانم خودم را گول بزنم که بسان یک نفر سیری ناپذیر تا خرخره شکمم را هم از انواع اشربه و اطعمه انباشته ام و برگشت خورده ام و آنطور که دیگران وادارم کرده اند که به اسم کلاهی که بر سر گذاشته ام بیندیشم که یکی دو نفری می گفتند باراتایی و خودم فکر می کردم شاید کپی باشد ولی هر چه می خواهد باشد مهم اینست که پدر بزرگ پدری ام هم که تاس بوده از سنی به بعد لابد از همینها برسرش می گذاشته و من از سر خودخواهی یا نمی دانم چه چیز خواهی نرفتم که به آنها سری بزنم که می ترسیدم از اینکه دیگر هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست و هیچ چیز برایم دهشتناک تراز احاطه شدن بین پیرمرد و پیر زنی نیست که در تنهایی ماتم افزای پشت سر گذاشتن همه ی آنچه که روزگاری زندگی بر آن نام می نهاده اند و حالا تنها زیر پتو به دنبال آن چیز از دست رفته می گردند قرار بگیرم و سکوتی از جنس مرگ بین مان حکم فرما باشد و از تورم بدتر اینکه پدر بزرگ ات جلوی چشمهایت باشد با ورمی زیر پوستش که هر لحظه ممکن است مرگ سوزن زن آن حفره ی حالا از درون خالی را بترکاند و تو بمانی و باد هوا

Wednesday, July 11, 2007



باد وحشیانه تازیانه می زند و من از تبریز لبریزم وشاید به همین خاطر است که هیچ کس نه تبدار به نظر می رسد و نه مریض که اینگونه که باد می وزد هوش از سر هر کسی می برد و بی خود نیست که درخت تبریزی هم برای خودش اسم و رسمی دارد که انگار چاره ای نیست و هر چه بریزی همان است که جمع ات می کند. 10 سال از آخرین باری که در این شهر بودم می گذرد و حالا که آمده ام که هر آنچه را ریخته ام جمع کنم و گیرم این وسط شامل قانون سرسخت و لجوج عبور و مرور زمان شده ام ولی حالا دایره واژگانم وسیع تراز قبل شده است، نمونه ی بارزش اینکه در کودکی تنها فکر می کردم اسم مغازه ی پیتزا فروشی که در آن با ذوق و شوقی فراوان پیتزا می خوردم پیتزا ببر گرسنه است (ب مفتوح ب ساکن) و حالا که دوباره برگشته ام و پشت سرم را نگاه می کنم می بینم می تواند پیتزا ببر گرسنه هم باشد (ب مکسور ب مفتوح) و از این دست تفاوت هاست که در شهر می بینم و این که می گویند شهر عوض شده است ازبیخ و بن غلط است که همه چیز سرجای خودش است و ایستایی قانون بی بدیل شهرهاست واین آدم ها هستند که عوض می شوندوعوضی می گیرند، از بدو ورود شاید در بیمارستان تا بحر خروج شاید در تیمارستان ، عوض شدن شهرچیزیست در حد یکی دوتا روگذر و زیر گذر ولی خودم را که خوب براندازمی کنم می بینم عوض شدنم چیزی ست در آن حد که می گویند کن فیکون از زیر و رو آنگونه که شهر را تنها زلزله ای به قوت 7ریشتر به بالا می تواند اینگونه در هم بریزد و کم کم نقشه ی شهر دستم آمده است و گرد و خاک فراموشی را به دست فراموشی سپرده ام هر چند هنوزجرات نکرده ام تا به آن اعماق کودکی و خانه های سازمانی و خیابان ارتش سرک بکشم ولی از حوالی اش عبور کرده ام و سینما سرباز دوران کودکی همچنان پابرجاست که با یک بلیط پنج تومانی می توانستم تا روزها با خاطره فیلمی همچون صادق خان خوش باشم
واینجا شهری ست که در آن کافه بیش تراز کافی شاپ است و هر چقدر کافه هایش حرفه ای و زیبا و دلچسب است کافی شاپ هایش مسخره و کاریکاتور گونه ،از مشتری هایش بگیر که حالا دیگر به طور رسمی حرف زدن به زبان ترکی را کنار گذاشته اند و فارسی حرف می زنند و هر چند غلیظ که اینجا همه چیز به ایز ختم می شود و مردهایی که انقدر باد خورده اند و زنهایی که انقدر باد داده اند که از اینها هیزتر و حشری تر و سرزنده تر و تنومند تر هیچ کجا سراغ نمی توان گرفت ، ومن صبح ها دریکی از همین کافه ها به اسم کافه باستان بال غیماق که همان سرشیر وعسل معنی می دهد می خورم ونان سنگک داغ وصدای شرغ شرغ نعلبکی هایی که کوبیده می شوند روی میز و جالب اینکه همه ی این مراسم 1000 تومان بیشترنمی ارزد وپشت بندش هم قل قل قلیان و غلیان احساسات و اینکه بی خود نیست که بند ناف مرا در کافه ها بریده اند حتی شده از روی شناسنامه ام
باد حجم وسیعی به شهر داده است و همه چیز تحت تاثیر باد است وهمه چیز از همان بدو بدوش در یاد است از مسجد کبود بگیر تا خیابان آبرسان و گلی سرسبد که همانا شاه گلی است و محیطی مربع مستطیلی که وسطش را به اندازه ی استخری بزرگ خالی کرده اند و فوران فواره ها و انگار باد که به این جا می رسد دیگر سنگ تمام می گذارد و قطرات آب را با خودش می آورد تا روی صورتت و آنقدر بشاش که تو بگیر به همه چیز بشاش واینکه به اندازه ی هر کسی اینجا یک صندلی هست از چارپایه های کنار مغازه های خیابان که انگار هر کسی برای خودش شیخ محمدی خیابانی ست بگیر تا نیمکت های پخش و پلا در شهر وصندلی های پلاستیکی کنار هر منقل وسیخ جگر و وجه تشابهات هم کم به چشم نمی خورد باتهران، از هایدا و جورجیو آرمانی و چرم مشهد و آیس پک بگیر تا زردی ایرانسل و زردی تاکسی هایی که آخر کرایه هاشان یک بیست و پنج تومانی هم هست هر مسیری را که بروی و انگار هنوز آنقدر رند نشده اند که همه چیز را با تو رند حساب کنند و آخر شبش هم به شکل یک مسافرخانه است با یک تخت اضافی انگار برای یک همزاد خیالی در اتاق شماره 13 و چهارقاب انداختن شپش ها و اینکه روی دیوارهایش جابجا لکه های قرمزی به چشم می خورد که ترس را کمی بیش از آنچه باید در وجودم رخنه می اندازد و باد که همچنان در کوچه در کار وزیدن است

Thursday, July 5, 2007


سرزنده ولی کلافه از بی حوصلگی پنج شنبه چشمهایم را دوخته بودم به صفحه ی مانیتور و فیلم می دیدم و همزمان پارس سگها که انگار شب را جر می دادند از باغ چسبیده به مجتمع به گوش می رسید، فیلم" آمورس پروس "را می دیدم هرچند هنوزکه هنوز است معنی اش را نمی دانم که زندگی سگی می شود و یا عشق سگی فقط این را می دانم که آمورس به رنگ قرمز نوشته شده بود و پروس به رنگ سفید و این که در انتها تنها پیرمرد می ماند و سگ تو بگیر پیر سگ که ترکیب این یکی را هم زیاد شنیده ام و به عقب تر که برمی گردم می بینم فیلم را دیروز به شکل دی وی دی از بساط فروش روبروی شهر کتاب آرین خریدم و درحالی که 1500 تومانش را پرداخت می کردم جوان فیلمی سرش را دوبار به علامت تصدیق تکان داد و باز هم می خواهم به عقب تر بر گردم و اینکه پری روز که دیگر چند قدمی با خانه فاصله نداشتم و سرم پایین بود و در نوسان بین سیاهی کفش و سیاهی آسفالت یکهو صدایی اینگونه برحذرم داشت که هی آقا کجا می روی مگر سگ ها را نمیبینی وهمین که سرم را بالا گرفتم ابتدا به ساکن دو زن چادری را دیدم سیاه تر از کفش و آسفالت که انگار مادر و دختر بودند و بلافاصله از روبرو دو تا سگ با زبان آویزان و له له زنان که از پیاده رو به ما نزدیک می شدند،لحظه ای پا سست کردم و سپس پا پس کشیدم و عقب عقب تند تراز آنچه باید قدم از قدم برداشتم و همین را بگویم که از ترس نزدیک بود بپرم در آغوش دختر چادری که هیچ گاه خودم را اینقدر به یک زن چادری نزدیک احساس نکرده بودم ( حالا که فکر می کنم می بینم این را هم می شود گذاشت به حساب خواهر و برادری چه از لحظ آمورس پروس و چه از لحاظ شرعی ) و همینکه به اتفاق مادر و دختر عقب عقب برمی گشتم یک درنیمه باز در این طرف خیابان به چشم می خورد که به اتفاق دختر چپیدیم در حیاط خانه و مادر که دم در کشیک می داد و به فاصله ی چند لحظه سگها خیلی بی تفاوت از روبرو راه خودشان را گرفتند و رفتند در مخروبه ای گم شدند و به تمام اینها باید آن خانه ی حیاط دار دو تا خیابان آنطرف تر را هم اضافه کنم که هر شب مجبور به رد شدن از کنارش هستم و به واسطه ی اینکه دیوارهای کوتاهی دارد یک نگاه دزدکی به داخل حیاطش می کنم و هر شب بلا استثنا دوتا سگ را می بینم که در حیاط خانه لمیده اند به رنگ زرد متمایل به کرم و در حالی که سگ لرز می زنم زیرلب باخودم اینگونه تکرار می کنم که امنیت چیزی نمی تواند باشد جز دیدن وشنیدن سگ از پشت دیوار

Wednesday, July 4, 2007



تمام روز از بالا به پائین خودم را براندازمی کردم و هر بار به نوک پاهایم می رسیدم فرق سرم شروع می کرد به سوت کشیدن و پیامی که این وسط به مغزم مخابره می شد دراین مایه ها که عجب غلطی کردم طوری که در انتهای شب به معنی واقعی کلمه به گه خوردن افتاده بودم درست هنگامی که در اتوبان شهید همت چشمم افتاد به زردی بیل بورد ایرانسل و اینکه "بعضی چیزا یک عمر می مونن" و زیر لب جمله را به این شکل تصحیح کردم که از آن بدتر "خاطره ی بعضی چیزاست که یک عمرآدمو به گا میدن" و همین که به خانه رسیدم نفهمیدم که چگونه خودم را به کفشهای قدیمی ام رساندم و درست عین آن کودکی که کفشهای نواش را در آغوش می کشد من هم پوتین های کهنه ام را دوباره پوشیدم و اگر جلویم را نمی گرفتند دوباره راه می افتادم به سمت خیابان و تمام کوره راهی را که امروز پیموده بودم از نو پیمانه سلانه طی میکردم که خوب که نگاه می کنم می بینم سر چند گردنه را آنگونه که نباید حیران ماندم و تمام ماجرا بر می گشت به آنجا که در زندگی آدم لحظاتی هست که دیگر عقل به جایی قد نمی دهد و این شد که به دنبال راه حلی می گشتم تا خودم را عوض کنم و در یک حرکت انتهاری به این نتیجه رسیدم که لباسهایم را به شکل از فرق سر تا نوک پا گونه ای یکسر عوض کنم و اینگونه شد که این بار از 2جا به شدت آسیب دیدم یکی کفشها و یکی جسمی زائده مانند به نام کمربند، کفش ها برمی گشت به آنجا که تقریبن سه سالی می شد که پوتین هایم را به پا داشتم و آنقدر این در و آن در در گوشم خواندند که اینها به درد این فصل سال نمی خورد که خودم هم نفهمیدم چگونه شد که چشم باز کردم و دیدم یک جفت کتانی بی بند به پا دارم و از صبح که درمحفظه ی کاری پله ها را بالا و پائین می کردم قضیه به شوخی پهلو می زد و به طورگنگی فقط احساس می کردم که پله ها انگار زیر پایم خالی می شوند و صدایشان هم در نمی آید تا اینکه بعد از ظهر که زدم به جنگل آسفالت و تازه آنوقت بود که شصتم خبردار شد و فهمیدم که عجب غلطی کردم که دیگر نه خبری از آن قدمهای سنگین بود و نه خبری از آن نگاه سهمگین طوری که الان کاملن مطمئن هستم که طرز راه رفتن آدم ربط مستقیمی به نگاه کردن دارد که من هیچ جا را نمی دیدم و این نوک مخروطی شکل کفش های دور سفید و سر انگشتان پاهایم که گز گز می کرد باعث شدند که کورمال کورمال طی طریق کنم و همین جا به خودم قول می دهم که تا عمر دارم پایم را به غیر از قبر بچه درون قبر هیچ احدی نکنم و آسیب دوم هم بر می گشت به اینکه شلوار گل و گشادی خریده بودم و هر لحظه بیم آن میرفت که بی اینکه دست به سرشوم شلوار از پایم بیفتد و سگ هم که همیشه برای من دغدغه ای ترسناک و در عین حال زیباست جوری که از بکار بردن اسمش دچار لذتی توام با ترس می شوم و این بار به شکل سگک وارد دایره ی واژگانم شد و آنقدر با خودم تکرار کردم تا دست آخر بعد از سالها که حتی اصلن یادم نمی آید که آخرین بار کی بود به خودم در یک سوم میانی ام کمر بند بستم تو بگو به لعنت سگ هم نمی ارزید این لامصب جوری که در طول روز هر فکری که می کردم تنها صدای وغ وغ ساهاب بود که به گوش می رسید

Tuesday, July 3, 2007


دوش همه جا را ظلمات فرا گرفته بود و برق نه تنها از لامپ ها که از چشم ها هم رفته بود آنچنان که چشم چشم را نمی دید و همین شد که از فرصت استفاده کردم وروی کاناپه به مثابه تخت جراحی بیهوش شدم و در خوابی عمیق فرو رفتم تو گویی بیست هزار فرسنگ زیر دریا تا همین امروز صبح که لابلای روزنامه ها غوطه می خوردم و خبر دار شدم که آقای رئیس جمهور به این صرافت افتاده است که برق را هم باید به سرنوشت بنزین دچار کرد و سهمیه بندی شد ...و بعد از ظهر هم در فیلمخانه فیلمی دیدم که انگار راجع به یک گروه موسیقی بود و سرگذشت جوانا ن زیرتیغ آفتاب آنهم دردهه ی هفتاد میلادی و همه چیز به رویا و جنون ختم می شد و توی رگ زدن به کمک یک تکه مفتول با خاصیت کشسانی که چنبره می زند به جایی بالاتر از آرنج و چیزی تزریق می شود زیر پوست آدم در مایه های پاد رنج و اسم فیلم "نانسی وسید" بود و یک سکانس فیلم که خیلی زیبا و تکان دهنده به نظر میرسید اینگونه پرداخت شده بود که دو قهرمان فیلم که تا خرخره در مواد مخدر غوطه می خوردند و روی تخت به مثابه هپروت دراز به دراز افتاده بودند یکی از آنها که همان سید بود ته سیگارش را پرت کرد در میان خرت و پرت هایی که جلوی تخت تل انبار بود و آتش خیلی آرام و نامحسوس شروع کرد به برافروختن و نانسی که چشمانش نیمه باز بود و خیره به روبرو تو بگو یک لرزش خفیف هم در اجزای صورتش شکل نگرفت از این بابت و آتش که حالا خیمه زده بود در اتاق و از پنجره حتی به بیرون هم زبانه می کشید تا آنجا که مامورین آتش نشانی از راه رسیدند و اطفای حریق کردند و با خودم فکر می کنم این یکی تا به حال بهترین مرثیه ای ست که دیده ام نه در ستایش رویا که در ستایش هر آنچه که هیچ حد و مرزی قائل نمی شود بین واقعیت و رویا و ابتدای فیلم که گره خورده بود به انتهای فیلم از آنجا شروع می شد که بازپرس ها سید را نشسته روی تخت خواب سوال پیچ می کنند و او به حرف می آید و کل فیلم به شکل اقرار گونه ای پیش می رود تا می رسد به آنجا که سید و نانسی در اثر مشاجره ای با موضوع خودکشی با هم گلاویز می شوند و چاقویی که مطابق معمول این جور مواقع به شکل سهوی شکم نانسی را سفره می کند و او در کنار سید این بار هم روی تخت خواب و احتمالن باز هم در مرز بین واقعیت و رویا تا خود صبح تمام ملافه ها را خونین و مالین می کند ودر انتها سید که به شکل عجیبی از دست بازجوها خلاص شده است بر اثر افراط در تزریق مواد ریغ رحمت را تف می کند در تفدان و اور دوز اینگونه شکل می گیرد که نانسی نشسته در صندلی عقب یک تاکسی زرد جلوی پایش نیش ترمزی می زند و هر سه لابد به اتفاق راننده تاکسی گم می شوند در خیابان های منتهی به میدان 7 تیر

Sunday, July 1, 2007


مدام دهان دره می کنم و انگار که با آخرین نفس هایم ازهمان دره سقوط می کنم به سمت تختخوابی که در ته دره است، چشمهایم را می بندم و دیگر باز نمی کنم ولی هر بار به باز که می رسم انگار که چیزی ته وجودم را قلقلک بدهد و کف پایم جلوی چشمهایم بیاید خنده ام می گیرد و می خواهم بازی کنم و می دانم که در انتها بازنده خواهم بود ولی اصلن به انتها فکر نمی کنم که سقوط هم شامل طی کردن مسافتی می شود گیرم که در کسری از ثانیه باشد ولی مگر کسری از ثانیه نمی تواند به اندازه ی ابدیت دوام بیاورد و تازه خوب که نگاه می کنم می بینم این یاء نکره در انتهای هر چیز که قرار بگیرد می تواند الف قلمداد شود در زبانی غیر و همزمان خوانش و خواهش کسرا و آنوقت شاید کسی پیدا شود و درست در لحظه ای که می خواهم سقوط کنم دستم را بگیرد و من آویزان و نامیزان بر فراز کوه تخمه های آفتابگردان که از جنگ زمان بر گشته ام و طعم ثانیه ها که لابلای دندان هایم گیر کرده است و آن مغزهای سفید متمایل به خاکستری شور و حرکت هماهنگ دستم که بالا و پایین می شود در جهت دهانم و این رویای ایده آلی است که به درون همه چیز با یک چنین مناسکی راه بیابم بی اینکه قدرت تفکرو یا حتی تکلم داشته باشم ومدام همچون آونگ بالا و پایین شوم آنچنان که رسوخ کنم تا مغز استخوان و رسوب کنم در زمان و آنقدرها هم قدر ناشناس نباشم که وقتی به مغز هر چیزی راه پیدا کردم پوسته اش را تف کنم بر مسیری که طی کرده ام که پوسته هایش را هم در برابرم کود می کنم و ناگهان به خودم می آیم ومی بینم انبوه اندوه است که در برابر دیدگانم شکل گرفته است و انگار گریزی نیست از این کوه از کاه شکل گرفته گیرم این بارعذاب مذاب شامل گلهای آفتابگردانی است که در شبی این چنین تیره و تار به هر سمتی که سر کج می کنند با خود زمزمه می کنند هی ون کو گوش شنوا
Powered By Blogger