Saturday, June 30, 2007

مدام به خودم نهیب می زنم که بگذار این سیگار هم تمام شود بعد به اندازه ی کافی وقت دارم برای به خود پرداختن وهمیشه همین یک جمله است وهمیشه از شروع کردن نفرت داشته ام ،همانطور که از شنیدن قه قه ی دیگران، انگار که کلمات در دهانشان حسابی خیس می خورد و به بیرون که سرایت می کنند نمی توان تشخیص شان داد و حالا که تکرار می کنم از دست رفته ام و می دانم که می خواهم از صدای خودم فاصله بگیرم و به خاطر همین است که توجهم را به صفحه کلید معطوف کرده ام و از صدای تق تق بیشتر خوشم می آید تا هق هق
همین الان به پستان بند زنی خیره بودم و سینه هایی که در آن سوت می کشیدند و کور شوم اگربخواهم دروغ بگویم هر چند می دانم در حال سوتی دادنم و از همین می ترسم، ولی مگر همین دیروز نبود که مدام می گفتم مسخ و پشت بندش هم خودم را تائید می کردم که آره مسخ همین است اصلن به خاطر همین است که مسخ اره است و از وسط به دو نیم می کند و هیچ چیز را گریزی از آن نیست و خوشا به حال آن کسی که قبل از همه پی به این موضوع برده است و به خاطر همین است که دست پیش را گرفته است وپس نمی افتد و پس می زند و با هر حرکتی که از من سر می زند و هر کلامی که دراین میان شکل می گیرد در می آید که مسخره ام می کنی؟ و من هر بار جواب می دهم آره، که همه چیز مسخره است و راه گریزی از هیچ چیز نیست. درست مثل همین الان که نشسته ام و از سر عجز کاری می کنم آیا به این چه می گویند، فکر کردن یا حرف زدن یا گوش سپردن و یا پرسه درهرسه. هیچ وقت بین اینها حد و مرزی قائل نبوده ام وهیچ وقت هم نفهمیدم که کی و کجا ، شاید اگر تحت محاصره ی تصویرها بودم راحت تر بودم ولی این که نشد کار، آمدیم و کور بودم، آمدیم و محصور بودم، آمدیم و نیامدم، پس این همه کلمه این وسط چه نقشی بازی می کنند و من چرا باید از آنها مایه نگذارم، حالا اگر چشمهایم را ببندم و باز کنم و باز بازی کنم و در ماضی سیر کنم چه می شود، دنیا پر است از آدم هایی که می خواهند به همدیگر بفهمانند که بیشتر می فهمند و فهم هم همینجور کم و کمتر می شود، به خودش تجزیه می شود، هم می آید، میم می شود، سوراخ می شود ،دسته در می آورد، دسته در سوراخ فرو می رود، سوراخ پر می شود، دسته گم می شود، ولی هیچ چیز از بین نمی رود، از بین چه چیز نمی رود، مگر-بین- همیشه وسط دو چیز به حساب نمی آید و مگر نه اینکه همه ی زندگی الصاق دو چیز است و چیزی که بین آن دو چیز است و آمدیم و یکی از این دو چیز در وسط راه ماند و تا به آخر پیش نرفت آنوقت چه، آیا همه چیز متوقف می شود. درست مثل من که با کامپیوترم دو چیزم و توکه با روبرویت دو چیزی و او که با زیر سیگاری اش دو چیز دیگرند و در این بین آن چیز چیست که فواصل را پر می کند که اگر مفصلی در کار نباشد آنوقت شاید دیگر هیچ چیز نباشد که بتوان مفصل به آن پرداخت و باید لابد مختصربود ومفید شد و خود را مقید احساس کرد و در قید بود و به بند کشید و همه چیزرا از نو معنی کرد، ولی با شکم سیر که نمی شود مسایل را تجزیه و تحلیل کرد، هر چند این هم دلیل کافی نمی تواند باشد که شکم سیر حتی قبل از خواب آنطور که می گویند نه اینکه راه داشته باشد به محتوای خواب و نه اینکه هر چه پر و پیمان تر باشد خواب ها پر رنگ تر می شوند بلکه می تواند همچون کاتالیزوری و یا تسریع کننده ای باشد در جهت امعا و احشا وبه این کمک کند که خواب ها واضح تر از آبها جاری شوند درسردابها

Thursday, June 28, 2007

Wednesday, June 27, 2007


پیش خودم همینطور مدام سرانگشتی جمع و تفریق می کنم 58 تا 78 می شود 20 تا، 78 تا 88 می شود 30 تا، 88 تا 86 می شود 28 تا پس 28 سالم شده است یا نه 28 سالم تمام شده است و 29 سالگی ام شروع شده است همیشه بین این شروع شدن و تمام شدن مردد بوده ام هرچند شمعی را فوت نکرده ام ولی تعداد سیگارهایی را هم که فوت کرده ام نشمرده ام پس می توانم تخمین بزنم که امروز صبح یک بسته خریده ام و چند نخی هم از روز قبل داشته ام، تا ظهر دخل آن بسته ی قبلی را درآورده ام که فکر می کنم سر جمع 8 تا بوده است و از این بسته ی جدید هم 3 تا بیشتر نمانده است پس یعنی 17 تا و8 تا که به عبارتی می شود 25 تا، پس 3 تا عقب مانده ام که خوب اگرآن سیگار برگ تقلبی را هم که در کافه بر سر میز شماره 6 ی دود کرده ام ،که فکر می کنم خودش به اندازه ی 3 تایی می ارزد، راحساب کنم پس می تواند خیالم را حت باشد که 28 تا را فوت کرده ام و به خودم اینگونه کادو می دهم که به هر پمپ بنزین که می رسم سیگاری روشن می کنم که از نیمه های شب دیشب از 5 تا می گفتند شروع شده است و تا همین اواخر امشب که صدای راننده تاکسی می گفت 17 تا و صدای آمریکا می گفت 11تا و به همه ی اینها آن ازدحام ناجا را هم که در حاشیه ی میدان ونک دیدم اگر بخواهم اضافه کنم 30- 40 تایی می شدند، پس آنطور که فکر می کردم زیاد هم سوت و کور برگزار نشد وبه همه ی اینها آن هدیه ی کامبوجی کنگره دار را هم باید اضافه کنم که می توان اسمش را گذاشت سلسله جبال شیشه در امتداد خطی ممتد و اعضای خانواده ام که این اجازه را به من دادند که چند ساعتی خودم را به خواب بزنم چه اعتقادشان بر این بود که کیک بستنی در یخچال آب نمی شود

Tuesday, June 26, 2007

تقابل کشیش ها و پسرهایی بی سرپرست در ساختمانی با سالن های تو خالی که در نمای بیرونی گوتیک مانند به نظر می رسد آنچنان که از دور آسمان را خراش می دهد و در این ازدحام یک کشیش با قدی بلند و پسری رنجور با چشمانی خلطی رنگ پر رنگ می شوند ، اینجا یک دار التادیب است ، کشیش وظیفه ی مراقبت از پدر پیرش را نیز بر عهده دارد پدری که حالا از کار افتاده است جوری که برای طی کردن فاصله ی قاشق تا دهانش و یا صندلی تا تخت خوابش به پسرش محتاج است و اعتراف می کند که احساس می کند بزودی خواهد رفت. یک مسابقه ی بسکتبال ترتیب داده می شود بین پسرها و پسری با چشمان خلطی رنگ که بر فراز نرده ها مشغول تماشای مسابقه است و با نگاهی پینگ پنگی توپ نارنجی را تعقیب می کند به تشنج می افتد و از همین جا معلوم می شود که پسر صرع دارد و کشیش قد بلند که در روبرو نشسته است به داد پسر می رسد و زندگی همچنان ادامه دارد آنچنان که پسرها پشت نیمکت درس می خوانند و پدرهای روحانی بر فراز تخته سیاه ها تدریس می کنند تا اینکه پسر حالا مبتلا به صرع فراخوانده می شود از طرف مدیر دارالتادیب که پدر بندیکت نام دارد و به سر جایش که برمی گردد دست هایش را مشت کرده است و از درد به خود می پیچد آنچنان که معلوم می شود شش ضربه ی ترکه بر دستانش فرود آمده است چرا که پدر بندیکت اعتقاد دارد به خاطر شعاری که بر دیوار نوشته شده است باید کسی تنبیه شود تا نظم برقرار شود و دیگران عبرت بگیرند و از همین جاست که کشیش قد بلند پایه های ایمانش سست و سست تر می شود تا آنجا که پدر از کارافتاده اش هم ریغ رحمت را سر می کشد و کشیش درهم شکسته تصمیم می گیرد که خلع لباس کند و آن اعترافاتی که در جهت بهبود اوضاع از کودکان بی سرپرست می گیرد تا به پسر رنجور می رسد و پسر که حالا شب ادراری هم به دیگر خصایصش اضافه شده است می گوید که مادرش شبی از شبها می خواسته با بالش خفه اش کند آنچنان که در ابتدا پسر فکر می کرده دچار یکی از همان لرزشهای صرع مانند شده است. کشیش خلع لباس شده با نصف پول ارثیه ای که به جیب می زند شبی پسر را از خواب بیدار می کند و به اتفاق هم دار التادیب را ترک می کنند و اولین اصل این می شود که از این جا به بعد پسر که تا به حال کشیش را برادر صدا می زد باید او را پدر صدا بزند تا کسی شک نکند و سوار بر کشتی در پهنه ی آبها ایرلند را به سمت انگلیس ترک می کنند و اولین کاری که می کنند این است که پدر برای خودش حلقه ای دست وپا می کند و برای پسر ساعتی و در مسافر خانه ای منزل می کنند و در ازدحام شهر خودشان را به دست فراموشی می سپارند آنچنان که رنگ عوض می کنند و لباسهای نو می خرند و پسر که همچنان یک دنده و لجباز است و قرص می خورد و علاقه ای وافر هم به دله دزدی دارد و می گوید بهترین حالش همان هنگام است که دچار تشنج است که همه چیز وضوح پیدا می کند و رنگ ها پر رنگ می شوند. به سیاهه ی خریدهایشان یک رادیو هم اضافه می شود و موجش را روی صدای ایرلند تنظیم می کنند که گاه و بیگاه یاد آوری می کند کشیشی پسری را ربوده است و متواری شده است و پدر که همچنان با پسر تمرین خواندن و نوشتن می کند هر چند مدام تاکید می کند که دوران دارالتادیب تمام شده است و پسرکه از روی کتاب هنگام خواندن افسانه ی ددالوس و ایکاروس تپق می زند و پدر از پسر می خواهد که از آرزوهایش بگوید و پسر در ابتدا آرزو می کند که 4 آرزو داشته باشد که علاوه بر پریدن و شنا کردن یکیش هم این باشد که از نزدیک مسابقه ی فوتبال تیم آرسنال را تماشا کند و این چنین راهی استادیوم می شوند و پسر بر کول پدر باز هم با نگاهی پینگ پنگی رفت و برگشت توپ را تعقیب می کند و باز هم دچار حمله ی صرع می شود و از این مهلکه هم جان سالم به در می برند هر چند قرص های پسر در حال ته کشیدن است و بدون نسخه هم کسی را مداوا نمی کنند و حالا دیگر خبر آدم ربایی از توی رادیو درز پیدا کرده است تا صفحه ی اول روزنامه ها جوری که عکس پسر تیتر یک است و اینگونه می شود که دوباره پدر و پسر تصمیم می گیرند به ایرلند برگردند و این بار با هواپیما که پرواز یکی دیگر از آرزوهای پسر است و می روند کنار دریا با تی شرت هایی که بر تن هر کدام عکس آن دیگری نقش بسته است و روی ماسه های نرم و گرم پسر نقش بال را برای خودش ترسیم می کند و این بار در کنار آب دچار حمله ی صرع می شود و صحنه ی خفه شدنش با بالش توسط مادر که حالا تبدیل به کابوس پدر شده است و این که دست آخر اینکه پدراقرار می کند که چاره ای ندارند جز اینکه پسر را در بیمارستان بخوابانند و خودش که باید برگردد به جایی که به آن تعلق دارد و همه چیز فین می شود و من می مانم و آسمانی که انگار به زمین دوخته شده باشد وبارانی که مشغول باریدن است و پیرمردهایی که شاکی از این هستند که فیلم چرا بی زن برگزار شده است

Monday, June 25, 2007

فاطمه مادر دو دختراست یکی س دندانه دار و یکی ث سه نقطه دارو پسری که هر روز بهتر از دیروز و جسد پدردر گونی که توسط چوپانی در حوالی جایی به اسم نفرآباد پیدا می شود جسد شلوار زنانه بر سر دارد و مانتوی دخترانه بر تن در حالی که کفش به پا ندارد و این فرض را قوت می دهد که قتل درون خانه رخ داده است و تجسس پنج ساعته ی کارآگاهان مادر را از دیوار حاشا می کشاند به پای میز اعتراف که پدر بد اخلاق بوده است آنقدر که می شود گفت سگ اخلاق و شتر کینه که پسر را از درس خواندن منع کرده و دخترها اگر لیوانی را می شکستند قلب شان یک پارچه شکسته می شد از 7جا و تا اینجا همه چیز مسیر خودش را طی می کند و می تواند حتی دلیل محکمه پسندی باشد برای وقوع یک قتل آنهم وقتی که مادراز دوسال پیش که از رابطه ی خصوصی اش با هم سر و هم بستر فیلم ساخته شده بود در سر نقشه ی قتل پدر را پرورانده بود اما به اینجا که می رسم یکهو مغزم سوت می کشد که پدر 2 دخترانش را همواره وادار می کرده به خواندن کتابهای سیاسی و اینکه باید سیاست مدار شوند، این چه معنی می تواند داشته باشد و آیا پدر به طرز از پیش طراحی شده ای نمی دانست که سیاست آنطور که می گویند بی پدر و مادر است،هر چقدر زور می زنم راه به جایی نمی برم، هر چند حالا دیگر نبض پدر از طپیدن سرباز زده است و طنابی سفید که به دور گردنش حلقه شده است و رگ دستش که گشوده شده است وخفه خون گرفته درون گونی جا خوش کرده و حوالی جایی به اسم نفر آباد رها شده به امان چوپانی که هر روز گوسفندها را می برد به چرا و چرا من نمی دانم چرا
-----------------------------------------------------------------------------
توضیح واضحات اینکه این پست برداشتی ست آزاد بر گرفته از صفحه ی حوادث جریده های کثیرالانتشار مورخ 4تیر86

Sunday, June 24, 2007

هر آن منتظرم بلندگوها دیوار صوتی بشکنند و اذان بگویند، ازآن که در نیمه های شب آب در خوابگه مورچگان می ریزد ،از آن که در کودکی چوب فرو می کرد در هر چه حفره ی سیاه ، ازآن که در نوجوانی با مشعلی مشتعل می رفت به سراغ کندوی زنبور عسل ،از آن که همچون ملکه ای در آن سوی آبها جشن تولد می گیرد ، از آن که شمع های کیک تولدش در این سوی آبها فوت می شود ،از آن که همیشه طوفان به پا می کند ، از آن که همیشه عده ای معترض اند و عده ای منتظر، از آن که تا عملی از کسی سر نزند عکس العملی سر نمی رسد،از آن که زرد است همچون بلال، از آن که سیاه می شود روی ذغال ، از آن که سفید است همچون دوا،از آن که لذت رابا تیغ موکت بری تقسیم می کند به چهار قسمت مساوی ، از آن که به قوت خود باغی ست، از آن که فرو رفته درخود یاغی ست، از آن که دراتوبان محصور نیایش گاز می دهد،از آن که در ترافیک کور سئول گوز می شود، از آن که نشسته در اتاق فرمان همه را از پشت کوه آمده می بیند و گوسفند چران

Saturday, June 23, 2007


snooze

این اولین کلمه ایست که صبح ها جلوی چشمم می آید، معنی اش را نمی دانم و هیچ وقت هم ترغیب نشده ام که بدانم. تنها این را می دانم که در برابرش کلمه ی استاپ را قرار داده اند ومن تا وقتی دکمه ی مذبور را فشار می دهم یعنی اینکه می توانم به خوابم ادامه بدهم واینکه فکر می کنم یکی از کارآمد ترین قابلیت های موبایل همین داشتن آلارم است تو گویی انگارکه بخواهد آلام بشریت را تسکین ببخشد به محض اینکه کوک می شود همچون یک همراه هوشمند و فهمیده خاطر نشان می کند که قرار است چند ساعت در خواب فرو رفت. برای مثال دیشب قرار بود 7ساعت و16 دقیقه بخوابم ،هر چند در نصفه های شب از خواب پریدم و اولین چیزی که دیدم تصویر کافکا بود و نمی دانم حاصل اعوجاج ذهنم بود یا پف آلودگی چشمهایم که قیافه اش را در هم و برهم می دیدم و دوباره خوابم برد تا اینکه در خنکای سحر این بار در اثر لرزشی کاملن بیولوژیکی از خواب پریدم و فکر می کنم در خواب عمیقی فرو رفته بودم که برای امر جنسی در خواب جسمی قائل بودم و دچار انزال شدم و اسمش را هر کوفت و زهرماری که می خواهند بگذارند ،جنب شدن یا احتلام یا هر چیز دیگری، من اسمش را می گذارم هیچ و پوچ ...در طول روز بر خلاف معمول خیلی از خودم کار کشیدم، بنا به مقتضیات اول ماه و در چارچوب شرح وظایف، شاید هم کمی بیشتر، از آنجا که در انتهای روز رئیس کوچک چند بارمرا به اسم کوچک صدا زد و مراتب تشکر و قدردانی را ازمن به جا آورد و از محفظه ی کاری که زدم بیرون ،در طول راه سوت می کشیدم و قدم می زدم که با مسافتی چند پایی ناگهان جسمی کوتاه قامت را دیدم با کوله باری بزرگ بر دوشش جوری که از پشت سر حداقل کله ی طرف اصلن معلوم نبود و فقط دستهایش بود که در دو طرف بدنش همچون باله ی ماهی هوا را می شکافت و پیش می رفت، قدمهایم را تندتر کردم و درست در نقطه ی تلاقی از نیم رخ دیدش زدم و زنی چشم تنگ را دیدم که نمی دانم چینی بود یا ژاپنی شاید هم فیلیپینی ...در کافه همین که تازه آرام گرفته بودم و قرار، صاحب کافه که بیشتر از هر چیز یکی شده با چارپایه، بریده جریده ای داد دستم با این مضمون که در مصر کسی از اخوان المسلمین فتوایی صادر کرده که در محفظه های کاری اگر می خواهید زنی به مردی حلال شود باید مرد از شیر آن زن بخورد و از آن پس زن می تواند بدون روسری و به طور کلی بدون پوشش اسلامی در برابر مرد ظاهر شود و ظاهرن بر اساس فشار بیش از حد طرف این فتوائیه را پس گرفته و دست آخر اینکه در انتهای شب وقتی نشسته بر سنگ سفید مستراح می خواهم خودم را ذره ای از شر این همه اضطراب یا اضمحلال یا هر چه که شما اسمش را می گذارید خلاص کنم چشمم می افتد به سوسکی که لابلای این همه کثافت کاری که از خودم به جا گذاشته ام جوری شاخک هایش را از سر خوشی تکان می دهد که انگار نه انگار که می توان دسته ی سیفون را کشید و به همه چیز پایان بخشید

Thursday, June 21, 2007


امروز آخرین روز خرداد است ومن همه چیز را پشت سرگذاشته ام. در خیابان که راه می رفتم سه بار فکرم را خواندند و هر بار سر در مغازه ای شدم بی اینکه بخواهم مغازله ای انجام بدهم .دیگر ذله شده ام و اگر نفخ نداشتم دله هم می شدم. ظهر یک بشقاب نخود خورده ام و الان دیگر خودم نیستم. هر چند زیاد گوزیده ام ولی زیاده گو نبوده ام . در میان هم همه هم هیچکس مردد ام وفکر می کنم این است آن کتابی که نیچه باید می نوشت، مادرم امروز ظهر یکهو انگار که در کسری از ثانیه کودکی از دست رفته ام را دوره کرده باشد برگشت و گفت که تو تا به حال تنها دوستی که داشتی در دوران آمادگی ات بود و آنهم دختر مربی ات بود پس من یک دوست دختر داشته ام هر چند آمادگی اش را نداشته ام اصلن آمادگی را گذاشته اند برای مادگی پیدا کردن هر چند اسمش را یادم رفته ولی تصویرهای محوی به یادم مانده که برمی گردد به روز واکسیناسیون که لباس آبی انگار تنمان بود ،هر چند فکر می کنم تا به حال زیر بار اونیفورم نرفته ام در تمام مقاطع تحصیلی و این لباس هم شخصی بود و برادرم هم آنجا بود که از همان آغاز ترسو بود و در عین حال خشمگین زیر بار آمپول نمی رفت و در این گیرودار حتی دست مدیر مدرسه را هم گاز گرفت، قیافه ی دخترک یادم نمی آید ولی انگار موهای فرفری داشت و رنگ پوستش تیره بود یا لااقل من می خواهم این شکلی باشد که همیشه دوست داشته ام یک مدل افکاری داشته باشم و در خیالم برایش غالب بگیرم و اسمش را هم خواهم گذاشت پردیس افکاری و او تن دیس خواهد شد برای من
امروز آخرین روز خرداد است و از فردا روز شمار تیر برای من شروع می کند به شماره افتادن تا افتتاح شوم هر چند بیشتر از آنکه بخواهم میلادم را افتتاح کنم دوست دارم شمارش معکوس چراغ قرمز سر میرداماد باشم و همین که متولد شدم پایتخت را نظاره کنم و شاید هم هر روز یک تیرشلیک می کنند و اگر بخواهم به میلادی تبدیل شوم جون می دهم ،29 بار برای جون دادن و 6تیر برای شلیک شدن، تیر تبدیل می شود به سرطان و سرمان اگر مغزی در آن باشد
امروز آخرین روز خرداد است و ماه همچون داس مرا تعقیب می کند و این را هر بار که از کوچه ای رد می شوم به چشم می بینم و قدم هایم را تندتر برمی دارم و به هر دری که می رسم انگار که پنچر شده باشم به این فکر می کنم که اگر اینجا پارک می شد چه سبزینه ای می شد این شهرو دیگر فقط هوای پاک بود که استنشاق می کردیم و هیچ کس فراموش نمی کرد این همه موش را
امروز آخرین روز خرداد است و من آمده ام پشت به فروغ فال فروش نشسته ام و تقصیر تفسیر راهم به گردن می گیرم

Wednesday, June 20, 2007


حالا باید کمی صبر کنم تا همه چیز جفت و جور شود، کمی باید به عقب برگردم و خودم را خوب مشاهده کنم، باید حواسم باشد که مبالغه نکنم، من دیگر یک آدم بالغ شده ام، تا کی باید همه چیز را سرسری بگیرم، چرا باید ناشی باشم و از آن مهمتر اینکه چرا نمی توانم برای خودم چارچوبی داشته باشم، الان یک جا ثابت گرفته ام نشسته ام و همه چیز سخت و نفوذ ناپذیربه نظر میرسد ،نه اینکه بخواهم نفوس بد بزنم ولی... ولی چه، ولی بی ولی، به پشت سرم نباید نگاه کنم و باید بتوانم با علوم ارتباطات همه چیز را به هم ربط بدهم، اصلن مهم نیست که مدام دارم طفره می روم و شاید هیچ درکی از هیچ چیز نداشته باشم ولی مهم این است که همینطور بی خود و بیجهت کلمه پاشی می کنم، مگر همین من نبودم که تاهمین چند دقیقه پیش اصلن نمی دانستم که چه می خواهم و در خیابانها تلو تلو می خوردم تا راهی پیش پایم بگذارند، مگر همین من نبودم که در حدقه هایم مدام له له می زدم تا بتوانم به کسی چشم بدوزم، ولی همیشه فقط مشتی چشم باقی می ماند که انگار در طول راه آنها را سرقت کرده باشم ،شاید تقصیر من هم نیست شاید تقصیر آن کسی ست که همه را سیرکرده، که دیگر هیچ کس به هیچ چیز احتیاج ندارد، ولی این را از روی قیافه ها نمی توانم تشخیص بدهم، شاید چون همه چیز با کمی مکث توام است، انگار هرکسی دو راه پیش پای خودش می بیند و همه آن راه دوم را انتخاب می کنند، بی اینکه سوزنبانی در این طبیعت بیجان قبل از آنکه از کار بیکار شود این راه ها را که همچون ریل قطارها روی هم می افتند از هم جدا کند، کاش می توانستم بین این دکمه ها یک نظم کاملن مکانیکی برقرار کنم تا اینقدر مجبور نباشم به قیافه هاشان نگاه کنم، با اینکه همیشه چشم دیدن کورها را نداشته ام ولی الان با تمام وجود دلم می خواهد که کوری گرفته بودم و حداقل بریل بلد بودم و به جای انکه مجبور به سوزن سوزن کردن چشمهایم و دیدن قیافه ی کریه المنظر این حروف پخش و پلا بودم می توانستم با سر انگشتانم برجستگی شان را لمس کنم بله الان بیشتر از هر چیز به دنبال برجستگی هستم و شاید فرورفتگی، به دنبال آن کسی که 12سال است پشت میزش جا خوش کرده است وغوطه ور در عکسها رویاهایی برای بهبود زمین به هم می بافد، به دنبال آن تنبلانه ی سنگین، به دنبال آن چشمانی که هیچ برقی در آن ها به چشم نمی خورد، به دنبال آن قدمهایی که پیستون وار بالا و پائین می شوند انگار که وزته ای دو تنی به آنها آویزان است، وشاید به دنبال آن دو چشمی هستم که فقط نیمرخ اش را دیروز در پراید زرد دیدم که آنقدر بی فروغ بودند که آدم از همان زاویه هم تشخیص میداد که خیره به ظلمت است و به آن کلماتی که از دهانش اینگونه خارج می شد که زلزله برای هر کسی بنا به موقعیتی که در آن قرار دارد فرق می کند و شاید هر کسی درون خودش ریشتر ریشتر است و این ریشتر بیرونی هر قدر خفیف تنها به آن ریشتر درونی می افزاید و تکانه هایی که آدم را سوق می دهد به این سو،سوق می دهد به آن سو ،به سو سو زدن ستاره ای در آسمان، به کور سویی در داخل ظلمات و شاید همه چیز تقصیر خودم است که جیب آن یکی شلوارم را دیروز اصلن نکاویدم قبل از ان که ماشین لباسشویی ببلعدش و خشتکم را به دوار بیاندازد که لابد آن یک جفت چشمی که دیروز از آن عجوزه ی کور دزدیده بودم الان به کارم می آمد

Tuesday, June 19, 2007

سه شنبه ی آخر هر فصل در فیلم خانه ی ملی فیلم های مستند نشان می دهند و من هر چند تا به حال رغبتی برای دیدن این دست فیلم ها نداشته ام ولی این بار قضیه فرق می کرد و همه چیز منتهی می شد به سهراب شهید ثالث و من بیشتر از اینکه به دنبال یک اتفاق ساده و طبیعت بی جان باشم این نام خود فیلم ساز است که همیشه توجهم را جلب کرده است که همواره اعتقاد داشته ام که در این مرز و بوم ما همه سهراب هایی هستیم از پیش شهید شده که به مدد فردوسی پاکزاد که لعنت بر آن تربت ناپاک باد همه آبشخور آن اولین سهرابی هستیم که در شاهنامه به دست پدرش نفله شد و درست در نقطه ی مقابلش اگردر آن سوی آبها کسی بوده به اسم سوفوکل و ادیپ را خلق کرده و پدر کشی را بنا نهاده ما از بد روزگار فردوسی داشتیم و رستم و پسر کشی و با این پیش زمینه رفتم و درتراس سینما صحرا - جدا از خانمها- سر جای سازمانی ام نشستم و چشم دوختم به پرده ی نقره ای و بعد از شمارش معکوس رنگ و رو رفته ی نقش بسته بر پرده ،اولین فیلم شروع شد به اسم آیا؟ و خیلی جالب بود که فیلم که درسالهای اواخر 40 واوایل 50 می گذشت به معضل شکاف نسل ها می پرداخت و انگار که تاریخ تکرار شود به طرز غریبی به حال و روز ما پهلو می زد و جوان های الکی خوش را نشان می داد با قیافه هایی شبیه خود ماها که در آقایان همان لباسها بود و سبیل های دسته موتوری و در خانم ها البته کمی قضیه فرق می کند وهر چند مینی ژوپ ها تبدیل شده به برمودا ولی مانتو و روسری چیز دردناکی ست و البته مکان هایی شبیه کافه ها و تریاها و شاید هم دانسینگ و نیمکت های پارک ها و باشگاههای بادی بیلدینگ و بیلیارد و موزیک راک وجز و دانای کلی که پشت دوربین بود و در ابتدا وانتها پیرمردها را بازخواست می کرد و آنها جواب می دادند که نسل امروز افسار گسیخته است و بی بند و بار است و اجق وجق است وبه طور کلی انگار که زنجیر پاره کرده است و دربین این دو طیف هم یکی یکی دختر و پسر بود که آماج سوال قرار می گرفتند و بی خیال و سبک سرانه جواب می دادند که علافیم و الکی خوش و از فرنگ برگشته و موزیک باز و این وسط حتی جوجه روحانی هم بود که با ته لهجه ای غلیظ روضه می خواند که این همه فساد و بی بند و باری شایع شده در این زمانه برمی گردد به اینکه جوانان شرابخوارند و به فرامین خداو پیغمبر گوش نمی سپارند و هر از گاهی هم در پس زمینه ،خیابانی به تصویر کشیده می شد و جالب اینکه ترافیک بود و بوق و دود و به معنی واقعی کلمه انگار که گرفتار دریک دور باطل و بعد هم فیلم های مستند همینطور یکی پس از دیگری به نمایش درآمد که مربوط می شد به رقص دراویش و رقص ترکمن ها و ایران شناسی در حیطه ی مهاباد و اصلاحات ارضی و افتتاح نمایشگاه آسیایی در تهران با نطق اعلیحضرت شاهنشاه و چیزی که این وسط خیلی برای من حسرت انگیز بود اینکه ملت به راحتی هر چه تمامتردر محیط های سربسته و پشت میزهای ادارات و حتی داخل نمایشگاه سیگار دود می کردند بی اینکه کسی نگاه چپ به آنها بکند و در انتها هم یک فیلم در رابطه با چاپارها نمایش داده شد که در سکوت محض شروع شد و ما که از هفته ی قبل تجربه فیلم صامت را داشتیم ابتدا فکر کردیم شاید این بار هم قضیه اینگونه است ولی چند دقیقه که از فیلم گذشت وهمه اش صحنه های رقص و آواز ایلات مختلف به چشم می آمد و تاختن چاپارها بین شهرها ،کم کم از گوشه و کنار سوت بلبلی تماشاچی ها شروع شد و دسته ای هم در جواب مدام هیس هیس می کردند انگار که ماری بوآ بخواهد بلبلی را زنده زنده ببلعد و من که پیش خودم همش افسوس استادیوم را می خوردم که اگر آزادی بود الان همه ی صندلی ها روی هوا بود ولی انگار نه انگار تا اینکه بعد از مقداری خود خوری دیدم که خیلی هم تنها نیستم وباید همراهم را از جیبم درآورم و صدا را تنظیم کردم روی بلندگو و ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را و از قضا چه قدرهم به هم می آمدند تصویر و صدا که انگار برای هم ساخته شده اند و تماشاچی ها که فکر می کنم راضی سالن را ترک کردند که صدای خنده از گوشه وکنار به گوش می رسید و اینگونه شد که من مدیومی شدم در جهت اولین همکاری مشترک محسن نامجو و سهراب شهید ثالث و 100 البته که بین پرکردن شکاف نسل ها

Monday, June 18, 2007

مام زمین را عاشقانه دوست دارم
وقتی که به اندازه ی 5،9 ریشتر هم که شده آنقدر احساس دارد
که هر کس و ناکسی را نتوانند به هر قیمتی که شده در آن زور چپان کنند

Sunday, June 17, 2007

دیشب را با دندان درد خوابیدم جوری که کله ی صبح که از خواب پریدم تصمیم گرفتم که امروزبه هیچ وجه من الوجوه در یکجا سکونت نداشته باشم و خب این یعنی اینکه بایدقید صندلی چرخدار محفظه ی کاری را می زدم چه در این جور مواقع که افکارم دست و پایم رابه هم گره می زنند اولین چیزی که جلوی چشمهایم می آید استخوانهایم است که به هیچ وجه دوست داشتنی نیست اگر آن 32 تای درون دهان باشد انگار که به ازای هر حرف یکی و این شد که پیش خودم به این نتیجه رسیدم که حالا که کار به دندان هایم کشیده است بهتر است راهی رودهن بشوم و تکلیفم را با دانشگاه یکسره کنم که اگر بیشتر از یک دندان لق آدم را به گا ندهد کمتر هم نمی دهد و همه چیز طبق برنامه پیش می رفت که خانم متصدی امتحانات این خبر خوش را داد که فارغ شدنم درج شده است و برگه ی تصویه را فرستاده اند به امور مشمولین و من می توانم همانند یک شومبول آویزان از همانجا شروع کنم به امضا گرفتن یکی پس از دیگری و امضاها اخذ شد تا رسید به امور مالی که این یکی همیشه گیر بزرگی ست و پرینت گرفتند و یک دوصفحه ای دادند دستم که صورت حساب بده بستان های من بود با آزادترین دانشگاه آزاد و جالب اینجا که در آخر کار انگار من 30هزار تومان هم طلبکار شدم و از دوسه نفر پرس و جو کردم که حالا چه می شود گفتند خیالت تخت تا قران آخر پرداخت می شود و در سرم چه خیال پردازی ها که نکردم با این یا مفت نورسیده که باور کنید خودم را پشت میزیکی از نایب ها کمی پایین تر از پارک ساعی می دیدم که درحال جشن گرفتن فارغ شدنم هستم ولی افسوس که این رویا هم دیری نپائید و سنگ پرانی از همین جا شروع شد که امور مالی همه چیز را مالید به هم و گفت امضا نمی کنیم که نمی کنیم و باید بخوابی توی توبت تا چهارشنبه و من البته بیکار ننشستم و شروع کردم طبقات را بالا پائین کردن در جهت ریاست محترم دانشگاه و یک اسم بود که از قدیم می شناختم و از همان استفاده کردم و اینگونه دستخط ریاست محترم پاراف شد پای برگه ی تصویه و امور مالی بعد از کلی پشت چشم نازک کردن حواله ام دادند به ساعت 2 ظهر و تازه اینجا بود که فهمیدم بد جایی را از دست داده ام که دانشگاه را تا به حال با این دقت ندیده بودم پر از نیمکت و رستوران و دانشجوهای رنگ به رنگ توریست نما و پارکینگ های یحتمل شلوغ تر از کلاس های درس و من که عقده ی نشستن روی نیمکت را همیشه داشته ام یک چند ساعتی را روی نیمکتی در سایه ی درختی سپری کردم و موزیک بازی از نامجو بگیر تا استینگ و آندرگراند به مدد موبایلی که خارج از تهران هر چند آنتن نمی دهد ولی بد جوری حال می دهد و باد که درخت های تنومند سر به فلک کشیده را در برابر دیدگانم به رقص وا می داشت وساعت 2 شد و دوباره امور مالی و طاقچه بالا که پرونده ات مفقود الاثر شده است و دوباره از این ساختمان به آن ساختمان بین بایگانی های جدید و قدیم تا خود ساعت 4 که باز هم متوسل شدم به رئیس دانشگاه و به هر ضرب و زور و داد و فریادی که بود بالاخره پرونده ی زردنبوغ پیدا شد هر چند دیگر کار از کار گذشته بود و جراحان امور مالی ما را باشکمی جرو واجر رها کردند در اتاق عمل بی اینکه فارغ شدنی در کار باشد و این شد که ما همچون یک کودک خیابانی راهی شدیم به سمت تئاتر خیابانی و لازم به ذکر نیست که رویای نایب هم تبدیل شد به همبرگر بوف جام جم و شکم که پر شد جیب خالی شد و کاسه ی چه کنم چه کنم در دست تنها راهی که پیش پایم بود اینکه بروم به سمت ارض موعود که تنها جایی که مرا به رسمیت می شناسند بی پول همانجاست و تازه روی صندلی شماره 6 جاگیر شده بودم که دیدم از دور انجمن وبلاگ نویسان زنده پیدا شدند هر چند نرسیده به ما راهشان را کج کردند به سمت کافه آکسون و من که از هولم قهوه با قیرم را لاجرعه هورت کشیدم و شروع کردم به طواف بر سر هیچ و اوراد کردن این جملات که گاندی همانا ایوانی ست نه آنچنان مخوف که آنطور که از اسمش برمی آید جایی ست پر از حدقه و چشم و پله نه مثل کاخ برای ما کوخ نشینان و نه مثل کافه ی چپ شیشه ای با ستاره های رنگ و رو رفته ی قاب گرفته ی دورتادورش که الحق لابلای آنهمه قهوه ی ژان لوک و جارموش و پرهام من اگر بودم یک قهوه ی رشید پور هم اضافه می کردم واینکه پیرمرد کچل عینکی آنقدر بخشنده هست که همه را در خود جای بدهد از بدن نما گرفته تا روشن فکر نما و بعد از این مناسک و سنگ پرانی به اندازه ی کافی به شیطان منزل آخر شد کافه آکسون و دمیدن در سور اسرافیل و همین که نشستم پشت بار چشمم افتاد به دست خط زیبای یکی از فاکتورها که از فرط زیبایی و گیرایی آدم را به چهار میخ می کشید و از کوپ دلقک و شیک شکلات چیزی می ساخت در مایه های شعر که اگر غلط نکنم باید متعلق به خانم آذرستان باشد و دست آخر خانم آگراندیسمان که حالی هم از ما پرسید هر چند نصفه و نیمه که من همانقدر سهند شریفی هستم که اصل، جوری که هر کسی می تواند این اطمینان را داشته باشد که حتی اگر از اسب بیافتید از من نمی افتد و آنقدر پافشاری کردم امشب در اطراف و اکناف کافه که کاشف بعمل آمد که فردا ساعت 5عصر به بعد مرکز خرید گاندی دایر خواهد بود و من اگرآقای فضلی قبول کند در عوض پول قهوه وبطر آب معدنی که امروز کوفت کردم فردا برایش همچون پروانه ای پیشبند بسته دور مشتری ها به رقص در بیایم

Saturday, June 16, 2007

ساعت 5عصر که می شود شروع می کنم زاغ سیاه خورشید را چوب زدن که لعنتی کی گورش را گم خواهد کرد که دیگر حتی از قفس هم بیرون نمی آید نفس و ذرات معلق در هوا کیپ تا کیپ جوری به هم چسبیده اند که منفذی پیدا نمی شود حتی شده به اندازه ی آهی واهی و همه خفقان گرفته دچارانبساط خاطرسرب است و سراب که استنشاق می کنیم واستشهاد و به همه ی اینها باید لنت لعنتی ترمز را هم اضافه کرد و دوزخ که همچنان پابرجاست و عمق فاجعه را وقتی احساس می کنم که کوله بارم را از خودم جدا می کنم و پیراهن غرق در عرق سائیده می شود به گوشت تن جوری که حتی دیگر نمی توانم کوله ام را دوباره بر پشتم سوار کنم و کولی وار نه راه پیش دارم نه راه پس و برای لمحه ای هم که شده باید این اجازه را به خودم بدهم که پشتم حسابی باد بخورد هر چند این احتمال می رود که دیگر تن به هیچ چیز ندهم و سهل انگارتر از اینی که هستم قلمداد بشوم هرچند تازه امروزبعد از سه ماه آزگار استخاره ی قرارداد و قرارنداد موفق به عقد قرار داد با محفظه ی کاری شدم و یک چهار برگی جلویم گذاشتند تا در انتهایی ترین نقطه اش امضا شوم و در نقطه ی مقابلش هم آنکه می گویند کارفرماست و من بی اینکه لحظه ای درنگ بکنم و مثلن بخواهم بخوانم که بدانم مفاد این یکسال قرارداد از چه قرار است همچون کسی که در خماری مواد قرارگرفته باشد در یک نفس هر چهار صفحه را امضا کردم و پشت بندش هم بلافاصله یک لیوان آب خنک که انگار بهترین و گوارا ترین چیزی ست که گیر آدم می آید در زندان

Thursday, June 14, 2007

ما با شکوهیم که شکوه سر نمی دهیم ما همه در یک صف ایم ما جزای انیم ما سزای لیوانی آب ایم که باید سربه سر در یک ساعت مقررتخلیه شویم در چاه مستراح ما منشورمان را خودمان امضا میکنیم ما گردن آویز ظل آفتابیم ما گروه خونی مان مثبت ما گروه خونی مان منفی ما اوباشیم ما اراذلیم ما رذایلیم ما زل می زنیم به ساعتهای دیواری و وقت میکشیم در محفظه های کاری و کارت می زنیم و کارد می زنیم و خونمان را قطره قطره از قطره چکان شیشه های بلک اند وایت و اسکای و سگی و کشمشی و طبی و صنعتی تخلیه می کنیم در لیوان های یک بار مصرف ما همان چیزی هستیم که زیر پوستمان شروع به دویدن می کند ما گوشت ایم ما پوست ایم ما استخوان ایم ما ماشینیم آنچنان که 206 و زانتیا و 405 و پیکان که هر آن ممکن است آتش بگیریم و یا بالاتر ازحد مجاز در شاهراهی چپ وچوله شویم ما روپا ییم ما دی وی دی های بی پرده ی قاچاق ایم ما چاق ایم ما لاغریم ما چاق و لاغریم ما زباله دان تاریخیم ما طوسآبی های روشن ایم ما حافظه های آکنده از مستهجنیم ما ویژگی های زیر پل توانیر و کریم خان ایم ما در پارک نکردن ها دانشجویانی فراترازجنسیت ایم ما تجسم مجسم ایم ما آزادیم ما 7دولت ایم ما 7تیرایم ما اجناسیم ما جناسیم ما ردیفیم ما قافیه باخته ایم ما فرار مغزهائیم ما قرار جسم هائیم ما فاکرایم ما کافریم ما کافه ایم ما الیم ما بلیم ما میز اشغالیم ما هیزآشغالیم ما میراییم ما لبخندی ماسیده بر صورتیم ما آماس تورم ایم ما جویای مهرایم ما جویای نام ایم ما ما ما گاویم

Wednesday, June 13, 2007



از دست راست به دست چپ درغلطیده ام پس باید درد بکشم انگار که جایی در درونم هم شاهراهی این بطن را به آن یکی بطن وصل می کند و باطنم به شکل ظاهرم و باطن یعنی اینکه با تنم چه باید بکنم وآیا قوانین اش را به رسمیت می شناسم پس چرا انقدر هن هن می کنم وشاید مرغ شده ام و قد قد هم می کنم ولی این درد از آن دردها نیست که مثلن قد بکشم ولی دیگران در مورد ظاهرم هر چه که خواسته اند همیشه گفته اند مثلن همان کسی که دیروز در یک کاناپه با هم سیگار دود میکردیم می گفت که لاغرتر شده ام آنهم به طرز دلخراشی یا ان یکی که در کافه ی دیگری یک سر و گردن از من عقب تر نشسته بود و می گفت که ریش خیلی به من می آید هرچند آن هنگام هم که همه را از دم تیغ گذراندم و تنها سبیل داشتم باز هم همه چیز به من می آمد یا آن یکی صاحب کافه که می گفت چرا بد دهن شده ام یا ان یکی که در محفظه ی کاری به طرز غافلگیرانه ای انگار که بخواهد مرا در گوشه ی رینگ مستطیل گیر بیاندازید با یکی دو جمله چنان گارد گرفت که صدای قرآن به من آرامش می دهد و جمله ی بعدی که در حکم هوک چپ بود که تو چطور و من به جای اینکه برگردم و بگویم تو بگو یک قران به طرز از سر وا کنی انگار که نخواهم حتی فکرش را هم بکنم گفتم حتمن همینطور است که شما می گوئید که این دو جمله شاید هر دو یک خاصیت داشته باشند و شاید حتی ضرب جمله دوم بیشتر باشد که همیشه تائید کردن آنهم وقتی که درگوشه ای گیری راه را برای خلاصی بیشتر نمایان می کند تا اینکه بخواهی گارد بگیری و به مبارزه ادامه بدهی ولی در هر صورت هر کسی اگر پنج انگشت دارد می تواند به اندازه ی بند بند انگشت هایش در طول شبانه روز دیگران را انگشت کند و این دیگر اصلیست که در این مرز و بوم به عینه به من اثبات شده است و فرقی نمی کند که در انگشتانش چه تعداد انگشتر داشته باشد می خواهد مثل من به یکی اکتفا کند آنهم برای اشاره و چپر چلاغ وعتیقه آنچنان که انگشتر من به نظر می رسد و می خواهد مثل خانم رئیس جمهور ساندنیست سابقن چریک حالا چروک پشت تریبون باشد که در هر انگشتش به تعداد انگشتان دو دست انگشتر داشته باشد و شایدهمه ی همسران مبارزان اینگونه اند که مشت شان نه تنها نمونه ی خروارشان که هر چه انگشترش بیشتر کوبنده تر

Tuesday, June 12, 2007

باز هم برگشت خورده ام، درست انگار که نامه ای باشم و آدرس نداشته باشم و این دیگرافسانه ی من است که پست می شوم و برگشت می خورم آنقدر که خودم هم خودم را جواب کرده ام وشاید باید به خودم لقب دکترای افتخاری هم بدهم ...امروز صبح رئیسم را در صف تاکسی منتظر دیدم که چون جلوبندی ماشینش را پیاده کرده اند خودش هم مجبور به پیاده بودن است و انگار که خلع سلاح شده باشم اولین کاری که از دستم برآمد این بود که عینک دودی را از چشمم برداشتم که نمی خواستم خودش را از چشم من ببیند که عینک من در واقع سپر بلای من است و هر کسی قادر است خودش را در آن ببیند که انگار عینک دودی شیشه جیوه ای این خصلت را دارد که صاحبش را ترمیناتور نشان بدهد و نفوذ ناپذیر و با این همه من آنرا از چشم هایم برداشتم و انگار که مستوجب عقوبت باشم دیری نپائید که در همین عصرامروز آن را روی کاناپه ای در سالن انتظار سینما جا گذاشتم و بی خبر از همه جا رفتم و در سیاهی مطلق طبقه ی بالای سینما صحرا- جدای از زنها- بر جای همیشگی ام تکیه زدم و طولی نکشید که هم کاناپه ای ام که با هم سیگاری را در کسوت سکوت دود کرده بودیم ایما و اشاره کنان به سمتم آمد طوری که برای لحظه ای فکر کردم شاید جایی در پس پشت مرا هدف گرفته است و نزدیک تر که شد دیدم که عینک دودی در دستانش است و من برای لحظه ای جا خوردم و از خودم خجالت کشیدم که آخرچطور ممکن است و دست آخرمجبور شدم در نیمه های فیلمی متعلق به عهد بوق و مطلقن صامت سالن سینما را به سمت سراسیمگی خیابانها ترک کنم که این هم برای من در نوع خودش مصیبت بزرگی می تواند محسوب شود که از تاریکی سینما پناه ببرم به روشنایی خیابانها که همیشه خوش داشته ام وقتی سالن سینما را ترک می کنم هواتاریک باشد تا مجبور به تنگ وگشاد کردن مردمک چشمهایم نباشم و گه گیجه نگیرم که حالا با بقیه ی روشنایی ها ی شهر چه غلطی باید بکنم و به جای اینکه از پیاده روهای تاریک باریک رد شوم مجبور باشم که برآسفالت های گشاد ناشاد راه بسپارم

Saturday, June 9, 2007

تنها از آغاز می توان در یک ابهام به سراغ راه چاره گشت آنهم وقتی که تمام درها به رویت بسته اند و تو حتی از نزدیک هم رویت نمی شوی ، شاید جایی در دور دست ها کسی باشد که برایت تره خورد می کند و تو با صدای چاقو که بر تخنه تخطئه می شود از خواب می پری و از گوشه ی چشم مواظب آن دست هایی هستی که هر آن در معرض تیغه ی چاقو هستند و وقتی همه چیز خوب ریز ریز شد تو هم از زندگی سر ریز می شوی و پر واضح است که اینها همه خیالات محض است هر چند این تصاویر در یک آن به سمتم هجوم می آورند ولی حتی خودم هم نمی دانم که آبشخور چه هستم و آیا بهتر نیست که وقتی پیشخدمت از من سوال می کند که به چیز دیگری احتیاج ندارید در حالی که در سینی ای که به دست دارد دو لیوان آب به چشم می خورد که یخ ها در آن غوطه ورند و من به جای اینکه خودم را یک بی نیاز از همه چیز جا بزنم برگردم و بگویم چرا یک لیوان آب به من بدهید که من به اندازه ی یک لیوان هم که شده بدانم از کجا آب می خورم . آیا من مات کلمات هستم و آیا خانه های سیاه و سفید تا ابد ادامه دارند و اگر بخواهم می توانم مهره های فقراتم را جابجا کنم وآیا تنها به این واسطه که کلمات به سمتم هجوم می آورند می توانم از خانه ای به خانه ی دیگر بروم و حتی اگر شده پیراهن چهار خانه به تن کنم و تن پروری پیشه کنم و خیالم راحت باشد که هیچ وقت پررو با عجیب در یک جیب جا نمی شوند و برای همین فقط کافیست که پشت سرم را همیشه در پیش رویم داشته باشم تا از آنها نباشم که به هر بهانه ای برمی گردند و پشت سرشان را نگاه می کنند که اینگونه در یک لحظه ی خاص می توانم رنگ عوض کنم و بیشتر از هر وقت دیگر حاشیه داشته باشم و تنها در این صورت است که اگر کسی بخواهد تیغه ای در برابر دیدگانم بکشد من هم دست به کار می شوم و آن تیغه را کاغذ می کشم

Thursday, June 7, 2007

اعضای خانواده -برادر و مادرم- بر این گمانند که من دچار توهم شده ام که مدام یا ازبوی امگا3 حرف می زنم و یا ازمزه ی زنجبیل. هر چند نمی دانم که در میان حواس پنج گانه، بویایی و چشایی در چه مرتبه ای قرار می گیرند برای ایجاد یک محرک خارجی در غیاب علل آن محرک خارجی، ولی هر دو را در گذشته ای نه چندان دور به طور کامل و واضح ادراک وحتی احساس کرده ام ولی انگار نباید وقت و بی وقت حرفی از آن ها بزنم که باز هم طبق تعریف، بیشترین نیرویی که در جهت ایجاد یک احساس حتی اگر وجود خارجی نداشته باشد نقش دارد و برای دیگران منوط به قدرت شنوایی است در مورد من می تواند منوط به قدرت تکلم باشد که به محض اینکه یک احساس را تبدیل می کنم به کلام، دیگران به راحتی می توانند هر برداشتی که می خواهند انجام دهند، پس همان بهتر که لالمونی بگیرم آنچنان که امروزکه غرق در خودم راه می سپاردم یکهو انگار که اجلی معلق جلوی پایم سبز شده باشد، زنی که در ابتدای صدای ضق ضق اش به چشم می آمدوبعد بلافاصله پودری خاکستری ماسیده بر صورتش،از من طلب کمک مالی می کرد و من که در این جور مواقع تنها یک لبخند که آنهم انگار ماسیده تحویل طرف می دهم برای کسری از ثانیه جا خوردم که از چه رو این چنین ضجه می زند و نکند سرنگی چیزی در آستین داشته باشد ، به واسطه ی اینکه در ابتدای پل کریم خان باید انتظار هرگونه بذل و بخششی را داشت، ولی خوب طولی نکشید که این حماسه هم با پرسیدن آدرس داروخانه ی 13 آبان به پایان رسید ،هر چند برای قسمت دوم هم جوابی در آستین نداشتم ولی بیش از اینکه به دنبال دوای درد او باشم باید به فکر دست چپ خودم باشم که چند وقتیست دردی مرموز و خفیف در آن لانه کرده که نمی دانم مربوط به یکی از آن نیمکره های معروف چپ و راست است یا اینکه ضربه ای کاری بر جایی فرود آورده ام و خودم خبر ندارم و درست در نقطه ی مقابلش قلمبگی پای راستم که اگر غلط نکنم اسمش را قوزک پا گذاشته اند، دوباره متورم شده است درست مثل سالها قبل که انگاردرون چاله ای افتاده ام و خودم خبر ندارم وکسی چه می داند که شاید به یک تعریف جدید از توهم رسیده ام و باز هم خودم خبر ندارم که می توان اسمش را گذاشت دشمن فرضی و این خبر نداشتن از خودم تا بدآنجا پیشروی کرده که امروز به واسطه ی مقاله ای که علی قلی پور در روزنامه ای کثیر الانتشاردر مدح ژان پل سارتر وکلماتش نوشته بود فهمیدم که زیاد هم بیراه نرفته ام که زمانی بر این یقین بودم که تمام فلسفه ی فیلسوف بابا قوری برمی گردد به انحراف چشم هایش که یحتمل دچار خطای دید بوده و هر کسی را دو نفر می دیده تا آنجا که به اصالت خودش هم شک کرده و فلسفه ی اگزیستانسیالیسم را خلق کرده ،هرچند در مدخل آن مقاله جور دیگری به این مقوله پرداخته شده بود آنهم از نگاه سیمون دوبووار که عقیده داشته که نگرش آقای فیلسوف به خاطر نحوه ی قرار گرفتن چشمهایش در دو جهت مختلف است که یکی از آن ادبیات است و آن دیگری از آن سیاست

Wednesday, June 6, 2007

گیر کرده در هندسه ی سهندها می خواهم بدانم چشم من هم آیادوربین دید در شب دارد یا اینکه باید مواخذه شوم که بترتیب علیرضا نازی را دیده ام و پروفسوراتانازی را خوانده ام که دوتا اختراع کرده است که یکی ماشین مرگ نام دارد و آن دیگری ماشین ترحم و ماشین سوم در آینده ای نزدیک شاید ماشین توهم که نمی دانم بایدتلویژن نگاه کنم یا به گلاویژن جواب پس بدهم که در هر دو حالت بچه را چند وقت دیگر از واژن بیرون خواهند کشید و درآغاز تنها واژه خواهد بود ودر پایان کشیده ای آبدار بر باسن کون برهنه ی کودکی معصوم و آنگاه سرفه ی خون لای سبزی پر رنگ ملحفه های جنینی مجنون وبزن بکوب کوس معکوس که انالحق چیزی میشود در خور شایان سوار بر انواع و اقسام دوچرخه ها و سه چرخه ها و چهار چرخه ها وما همچنان بی دست و پا بر خطا و برای لحظاتی چند در نطفه خفه گوش جان می سپاریم به گوز گوزاگزوز که پت پتش انگار فشار می آورد بر پرده ی سماخ و خت ختش انگار قروچه ی سماق بر دندان و سایه اش انگار که کوفتن چماق بر سندان و کو فوکو که این یک چماق هم نیست

Tuesday, June 5, 2007


حالا دیگر خبری از باد نیست که پنکه را خاموش کرده ام و طیاره هم دیگر پتیاره به نظر نمی رسد و تنها صدایی گنگ و خفه از دور به گوش می رسد انگار که هواکشی در توالتی و یا هم همه ی بازیگوشانه ی بچه ها از دوردست و من مردی مردد که درآستانه ی سیلاب دوم وحشی می شوم آنگونه که پدرم را جلوی چشمانم آورده باشند که بعد از یک و نیمروز ور رفتن با مقعد مطهرخوش بوتر شده ام وبیش از48 ساعت است که از جام،جم نخورده ام که در نیمه ی تعطیل خرداد به انتظار فرج نشسته ام وای کاش آقای بکت هم اینجا بود ومی دید که چگونه ما 70واندی میلیون نفر مدام در حال انتظار کشیدنیم آنهم در خیابانی به پهنای ولی عصربهنگام پیاده سازی طرح بهسازی پیاده روها منطبق با اصول این یکی آقا که می گوید زیبا سازی باید معیار اصلی شهر باشد حتی شده روی بیل بوردها
و حالا که در چاردیواری که آنقدرها هم اختیاری نیست محبوسم وجایی نیست که بتوانم به خودم بقبولانم که می توانم برای چندی هم شده از خودم اجتناب کنم وحالا که کسی را ندارم که برایش ویرایش انجام بدهم پس می توانم با هر بار کوبش انگشت به حساب خودم برسم آنهم برای تک تک نفس هایی که کشیده ام و بهایش را نپرداخته ام وهر چند جمع کردنی در کار نیست و حروف همینطور پشت سر هم ردیف می شوند ولی هنوز هم نمی دانم که آن کسی که تا یک قدمی من پیش می آید پس چگونه بلافاصله پشت بندش صدای دراست که به گوش می رسد که در هر رفت و برگشتی کمی بهتر می شوم ولی هنوز هم مانده تا به خودم بیایم، آخر کدام ابلهی اینگونه که من هستم با صفحه کلید حرف می زند و تازه گول ویرگول ها را هم می خورد، آنهم وقتی که حتی نمی توانم با خودم ارتباط برقرار کنم و طبابت انجام دهم پس کی تمام می شود این ماجرا و چرا بعضی وقت ها می خواهم برایش سر و شکلی در نظر بگیرم و بی خود منتظر می شوم که بنتننیمنثمنتبدرد یرتدبیردبتدرهثصثن، به همین راحتی ،ولی به چه دردی می خورد پس حتمن دردی هم دارم ولی کو درمان که درمانده ام ولی در چه مانده ام که بهتر بود می پرسیدم پشت کدام در مانده ام و جواب می دادم پشت یکی از همان ها که کافکا همیشه می ماند، هان پس پشت در قانون مانده ام لابد همان دواخانه ی میدان ونک که برای هر دردی درمانی هم دارد بس که عظیم الجثه و غول پیکر است و با اینکه شبانه روزی همه را در خود جای می دهد ولی یادم می آید که شبی که تا صبح مجبور به گز کردن خیابانها و گاز زدن کلمات بودیم -با امید- و رفته بودیم که نفازولین بخریم تا فاز برگردد به چشم هایمان ، تنها دستی از پشت باجه ای بیرون آمد که آنهم ما را جواب کرد

Sunday, June 3, 2007


کاناپه ای هست که چند سالی می شود روی آن چرت می زنم و وجنات این کاناپه اینگونه است که کمی به مخلوقات ناقص الخلقه می ماند بدین قرار که به علت کمبود فضای اتاقی که تازه آنهم از آن من نیست کاناپه در خود تا شده است از همانها که "تخت خواب شو" نامیده می شود و مطابق اسمش می شود گفت که به سه تکه تقسیم می شود و تا آنجا که به یاد دارم مدت زمان زیادی هم نتوانستم ازحالت تخت خوابش استفاده کنم که بعد از چندین شب متوالی دراز به دراز خوابیدن روی آن احساس کردم کمرم در قسمت گودگاهش تو خالی تر از همیشه به نظر می رسد و این شد که دیگر تخت خواب به طور کامل بوسیده شد و گذاشته شد کنار و از آن پس کاناپه به حالت نشسته ودر خود فرو رفته به زندگی خود ادامه می دهد و من که چند باری عکس کاناپه ی معروف فروید را دیده ام و تا آنجا که به یاد دارم روی آن یک فرش ایرانی هم پهن بوده است شب ها یکی دو ساعتی در روی همین کاناپه ی ناقص الخلقه خودم را به خواب می زنم و از آن جایی که کاناپه از جنس نامرغوبی تهیه شده و هیچ گونه امکانات استانداردی در آن لحاظ نشده و به جای تشک هم ابری دم دستی در آن به کار رفته ، این است که از لحاظ طول و عرض هم به هیچ وجه شمایل کاناپه ای که بتوان در آن با خیال راحت یله داد و ولو شد و خود را سپرد به دست عقده های قاعدگی مغز آنطور که کم کم پلک ها سنگین شوند و خوابی مغناطیسی آدم را با خود ببرد را ندارد و خوابیدن روی آن مستلزم این حالت است که پاها را از قسمت زانویی تا کرد به سمت داخل و درست همانند کاناپه در خود فرو رفت آنگونه که می گویند انگار در زهدان مادر و سر را هم باید به کمک 2 کوسن خیال قرار داد روی صندلی لهستانی که در کنار کاناپه قرار دارد و اینگونه آماده می شوم برای گوش دادن به خودم آنهم در عوالم خواب و حالا که از این موقعیت کاناپه به مثابه زهدان پرده برداری شد می توانم خوابی را که دیشب دیدم بازگو کنم که در جایی قرار گرفته بودیم که اعضای خانواده جمع بودیم منهای پدر که من و برادرم در حال خروج از تونلی بودیم و دیدیم که فضای بیرون رنگ و لعابی خیلی براق و شفاف به خود گرفته انگار که ما در یک دنیای کارتونی قرار گرفته باشیم و در آستانه ی تونل چمن زاری بود به غایت سرسبز انگار که از همان نورهای سبزی که در حاشیه ی اتوبانها بر چمن ها می تابد آنجا نیز می تابید و این منظره مرا به شکلی حیرت زده به عکس العمل واداشت تا جایی که چند تایی از خودم عکس بگیرم و این بار نه مطابق معمول بیداری که خودم دوربین را به سمت خودم نشانه می روم این برادرم بود که مشغول عکاسی از من شد در حالتهای مختلف که در همین بین توجهم به ساختمانی اسکلت مانند و نیمه کاره معطوف شد درست از همانها که چند وقتی هست در برابر تراسی که در آن سیگار دود می کنم شروع به رشد و نمو کرده است و مادر و خواهرم نیز در همان ساختمان نیمه کاره درتحتانی ترین طبقه مشغول جست و خیز و گردش بودند و ما را فرا می خواندند که از آنها در ساختمان مخروبه عکاسی کنیم که در همین اثنا ابر سیاهی در آسمان پدیدار شد از آنگونه ابرهایی که خیلی حجیم و توپر به نظر می رسند که انگار خیلی حرف برای گفتن دارند، پر از نیم کره هایی کنگره کنگره در قسمت بیرونی ومهیب و ترسناک مرا وادار کردند که دوربین را به سمتشان نشانه بروم که در یک لحظه ابرها متراکم ومتراکم تر شدند گویی به سمت زمین و در خود مچاله شدند طوری که انگار تغییر حالت داده باشند و از گازبدل به خاک شده باشند که با صدایی هولناک که فقط مختص دالبی سراند سینماهاست فرو رفتند در ساختمان نیمه کاره طوری که هیچ منفذی را باقی نگذاشتند و کاملن روی ساختمان را با خاک پوشاندند و هم سطح زمین هموار شدند و من که خودم را به شدت باخته بودم دویدم به طرف حالا سطح هموار زمین و به طرز از خود بی خودی شروع کردم به چنگ زدن زمین که صدای مادرم به گوش می رسید که کمک می خواست از زیر فرسنگ ها خاک و در همین بین از دور 2 دختر خردسال بازی کنان پدیدار شدند که به سمت من نزدیک می شدند و من که انگار روزنی پیدا کرده باشم چند بارفقط پشت سر هم تکرار کردم زنگ بزنید به 110

Saturday, June 2, 2007


حالا دیگر کم کم دارد تبدیل به یک مراسم تکراری می شود اصطکاک ابرها و انگاراین تنها صداست که عربده کشان مرا به سمت پنجره فرا می خواند چه من بنا به واسطه ی میزی که روزها پشت آن پیچ و تاب می خورم فرسنگ ها از پنجره فاصله دارم و می توان گفت که تقریبن در سه جاف دیوار بند هستم و نمی دانم چرا چند وقتی هست که دیگر تاب کوره را ندارم و با هر جرقه ای که دیگران می زنند تنوره می کشم، شاید به خاطر همین بود که دیروز در جایی حضور به هم رساندم که بتوانم با خیالی راحت عربده بکشم فارغ از روبرو که روبرو هم خودش خیل سیاهی لشگری بود با فاصله ی یک مستطیل سبز و یک پیست تارتان وما که باید با شعار "روبرو آماده باش" گفت و گوی بی تمدن ها را با آنها پژواک می کردیم واین چنین است که جمعیتی آنقدر زیر آفتاب سوزان نموده می شود تا تماشاگر نما نماد شود و این تجمع 100هزار نفره به صورت بیضی که اگر آن وصله ی زرد ناجور را فاکتور بگیریم می شود گفت که انگار بیضه های غول بی شاخ و دمی بودیم که با هرریتمی که لای پایش ایجاد می شد انگار که بخواهد آلتی شود و دیوار صوتی را از بیخ برکند واینکه هرکسی تنها باید برای لحظه ای از جای خود برمی خواست تا این گرداب حائل مواج انسانی در چشم به همزدنی کف بر لب بیاورد و خشم در دندان و انگار گرفتار در دوری باطل از حد فاصل جایگاه که روبرو بود تا ما که زیر عکس آقا یان نشسته بودیم و البته تمام این حرکات و سکنات برمی گشت به زمانی که هنوز گلادیاتورها به مستطیل سبز نیامده بودند و ما هنوز بازی را نبازیده بودیم که سعی می کنم لحظه به لحظه جلو بروم که اگر از همین الان بخواهم آخرش را به یاد بیاورم یک لشکر شکست خورده بیشتربه جا نمی ماند و مینی بوس ها و اتوبوس هایی که از فرط عصبانیت به بوسه هایی می مانست که در میانه ی راه تبدیل به گازگرفتن شده باشد و لب های خونین و مالین و صداهای خراشیده وقیافه های نتراشیده وپلیس ضد شورش... ولی در بدو ورود ما به استادیوم، من که انتظار شعارهایی همچون اگزوز خاور و شیر سماور و فلان فلان شده ی داور و از این قبیل چارودارها را داشتم به واسطه ی سالها استادیوم نرفتنم و تنها در آفساید* ماندنم آنهم از پشت میله های بی پناه دختران ،از قبل دررسانه ی ملی دیده و شنیده بودم که پیراهن هر دو تیم سرخ آبی مدتهاست که به وسیله ی ایرانسل اسپانسر می شود و فکرش را هم نمی کردم که از همین کوچکترین مقوله تماشاگران شعاری را دست گرفته اند که آنقدر فریادش کردیم که تا همین امروزهمچون اوراد ورد زبانم است و بیش از همه این پیش پا افتادگی شعار بود که مرا به وجد می آورد که در یک لحظه ی جادویی همه هم صدا شعار سر می دادند" ایرانسل، تالیا، کیر تو کون آبیا" و برای من که با تالیا صاحب موبایل شدم و با ایرانسل اینترنت را در کف دستانم دیدم بسیار ملموس بود این شعار و درآخر فارغ از رنگ ها و داربی ها و بی داری ها اینکه شاید روزی فرا برسد که تمام ایران را زردی سل فرا بگیرد و آزادی استادیومی شود برای آنها که بازی را از پیش باخته اند و در مستطیل قهوه ای به جای توپ، لگد برسر از تن جداشده ی غده ای سری می زنند
--------------------------------------------------------------------------------------------
پ*فیلمی زیبا از جعفر پناهی که شباهتی هولناک و مو به مو با فضای استادیوم دارد
Powered By Blogger

Blog Archive