Saturday, July 14, 2007




چقدر دلم می خواست در یک لحظه ی خاص همه کس به کناری می رفت و من می ماندم و همه چیز و نه اینکه حالا همه کس جلوی چشمهایم صف کشیده باشد و من کرکس وار ولی احساس می کنم بیش از هر چیز این موانع گوشتی هستند که بصورت توده ای تل انبار شده اند روی هم و برای اینکه ابتکار عمل را بدست بگیرم باید قهرمان پرش از ارتفاع باشم آنهم حالا که حتی راه رفتنم هم این روزها ریپ می زند چه بالاخره یک جفت کفش آنطور که باید و شاید و مطابق دلخواهم باشد بر پا کرده ام و هر چند این همه راه را کوبیدم و رفتم که به کارهای مهمتر از این رسیدگی کنم و به امور تحصیلی بپردازم ولی نه تنها چیزی عایدم نشد که آنطور که می گویند دست از پا دراز تر برگشتم ولی همین که توانستم یک جفت کفش از یک مغازه ی مهجور و دور افتاده بخرم و همین که حالا که از بالا به خودم نگاه می کنم راضی به نظر می رسم برای خودش کلی ست چرا که بیش از هر چیز در مورد کفش و پا و قلب دوم به آن تصویری که از بالا می بینم اعتقاد دارم و باید با معیارهای زیبایی شناسی ام طابق نعل به نعل باشد و این یکی در مرحله ی دوم قرار می گیرد که ممکن است کفش آنطور که باید و شاید خوش ساخت نباشد و برای دو سه روزی پایم را به شدت بزند جوری که انگشت کوچک پایم مدام جلوی چشمهایم باشد و شب که فارغ البال دیگر مجبور نیستم جور جوراب را بکشم به عینه می بینم که چیزی زرد و آبدار در آن گوشه ترین نقطه ی پایم جاخوش کرده است و انگار که حبابی باشد یا کپسولی کم رنگ تر از امگا3 هر لحظه در معرض ترکیدن است و همین می شود که با یک چسب زخم می پوشانمش که اگر به چندش آوری و حال به هم زنی امگا3 باشد که دیگر کلاهم پس معرکه است و این دقیقن همان چیزی ست که به فرق سرم مربوط می شود وکلاهی که برای خودم دست و پا کرده ام که آنطور که می گویند سوغات و شاید حالا که سرم را از ته تراشیده ام باعث شود که آفتاب جوری بر ملاجم خیره نتابد که بیش از این به قاط زدنم منجر شود و همین از فرق سر تا نوک پا برایم کافی ست هر چند نمی توانم خودم را گول بزنم که بسان یک نفر سیری ناپذیر تا خرخره شکمم را هم از انواع اشربه و اطعمه انباشته ام و برگشت خورده ام و آنطور که دیگران وادارم کرده اند که به اسم کلاهی که بر سر گذاشته ام بیندیشم که یکی دو نفری می گفتند باراتایی و خودم فکر می کردم شاید کپی باشد ولی هر چه می خواهد باشد مهم اینست که پدر بزرگ پدری ام هم که تاس بوده از سنی به بعد لابد از همینها برسرش می گذاشته و من از سر خودخواهی یا نمی دانم چه چیز خواهی نرفتم که به آنها سری بزنم که می ترسیدم از اینکه دیگر هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست و هیچ چیز برایم دهشتناک تراز احاطه شدن بین پیرمرد و پیر زنی نیست که در تنهایی ماتم افزای پشت سر گذاشتن همه ی آنچه که روزگاری زندگی بر آن نام می نهاده اند و حالا تنها زیر پتو به دنبال آن چیز از دست رفته می گردند قرار بگیرم و سکوتی از جنس مرگ بین مان حکم فرما باشد و از تورم بدتر اینکه پدر بزرگ ات جلوی چشمهایت باشد با ورمی زیر پوستش که هر لحظه ممکن است مرگ سوزن زن آن حفره ی حالا از درون خالی را بترکاند و تو بمانی و باد هوا

No comments:

Powered By Blogger