Sunday, July 1, 2007


مدام دهان دره می کنم و انگار که با آخرین نفس هایم ازهمان دره سقوط می کنم به سمت تختخوابی که در ته دره است، چشمهایم را می بندم و دیگر باز نمی کنم ولی هر بار به باز که می رسم انگار که چیزی ته وجودم را قلقلک بدهد و کف پایم جلوی چشمهایم بیاید خنده ام می گیرد و می خواهم بازی کنم و می دانم که در انتها بازنده خواهم بود ولی اصلن به انتها فکر نمی کنم که سقوط هم شامل طی کردن مسافتی می شود گیرم که در کسری از ثانیه باشد ولی مگر کسری از ثانیه نمی تواند به اندازه ی ابدیت دوام بیاورد و تازه خوب که نگاه می کنم می بینم این یاء نکره در انتهای هر چیز که قرار بگیرد می تواند الف قلمداد شود در زبانی غیر و همزمان خوانش و خواهش کسرا و آنوقت شاید کسی پیدا شود و درست در لحظه ای که می خواهم سقوط کنم دستم را بگیرد و من آویزان و نامیزان بر فراز کوه تخمه های آفتابگردان که از جنگ زمان بر گشته ام و طعم ثانیه ها که لابلای دندان هایم گیر کرده است و آن مغزهای سفید متمایل به خاکستری شور و حرکت هماهنگ دستم که بالا و پایین می شود در جهت دهانم و این رویای ایده آلی است که به درون همه چیز با یک چنین مناسکی راه بیابم بی اینکه قدرت تفکرو یا حتی تکلم داشته باشم ومدام همچون آونگ بالا و پایین شوم آنچنان که رسوخ کنم تا مغز استخوان و رسوب کنم در زمان و آنقدرها هم قدر ناشناس نباشم که وقتی به مغز هر چیزی راه پیدا کردم پوسته اش را تف کنم بر مسیری که طی کرده ام که پوسته هایش را هم در برابرم کود می کنم و ناگهان به خودم می آیم ومی بینم انبوه اندوه است که در برابر دیدگانم شکل گرفته است و انگار گریزی نیست از این کوه از کاه شکل گرفته گیرم این بارعذاب مذاب شامل گلهای آفتابگردانی است که در شبی این چنین تیره و تار به هر سمتی که سر کج می کنند با خود زمزمه می کنند هی ون کو گوش شنوا

No comments:

Powered By Blogger