Sunday, July 15, 2007

تنها از قبل می دانستم یک پمپ گاز در کار است و چند تا پله شاید هوایی و اینکه اسم کوچه را نمی دانستم و اینها کروکی من بود برای پیدا کردن کافه ای در حوالی میدان آرژانتین و من درست مثل کودکی که مبتلا به آنژین باشد ابتدا به ساکن به میدان رسیدم و بعد باید می گشتم به دنبال پمپ گاز و همین که از کسی آدرس پرسیدم با نگاهی عاقل اندر سفیه که بیشتر از آنکه متوجه من باشد کوله ام را نشانه می گرفت جواب داد که برای خودت می خواهی آیا و با خنده ای ابلهانه در حالی که کلید را در قفل درب ماشین اش می چرخاند لابد مرا در پمپ گاز خیالش تصور می کرد و به خاطر همین بود که بحث انفجار را هم پیش کشید و شاید من کمی بین توریست و تروریست بودن در نوسان هستم آنطور که وجناتم نشان می دهد و اینکه بالاخره پمپ گاز را پیدا کردم که دو طرف اش را به فاصله ی چند متر دو کوچه احاطه کرده بود آنهم پشت به ترمینال و من مردد از اینکه مگر می شود کافه ای در حوالی ترمینال باشد و اگر بشود چه می شود این همزیستی مسالمت بین آمیز آدم ها و ماشین ها آنهم در حوالی یک پمپ گاز و این را هم باید اضافه کنم که در این رفت و برگشت از این کوچه به آن کوچه تا جایی که به انتها می رسید اصلن حواسم به روبرو نبود و همین که از این دو کوچه ی موازی نا امید شدم و متوجه روبرو شدم و چندتایی هم پله دیدم بازی وارد مرحله ی دوم شد و مار پله و آزمون و خطا وخیابان بیهقی پر از کوچه هایی که برای خودش هر کدام یک صفحه ی تاریخ است و ندانستن نام ها من باب پیدا کردن مکان ها مصیبت بزرگی ست و اینکه مجبور بودم هر کوچه را تا ته بروم و هر کورسویی که از دور می دیدم با خودم می گفتم شاید همین باشد کافه ای که چند باری اسمش را از این و آن شنیده ام آنقدر که دیگر طاقتم طاق شده است برای یافتن اش ولی در یک دور باطل بی اینکه به سرانجامی برسم رسیدم به خیابان وزرا و با علم به اینکه پرسیدن آدرس آنهم ازمغازه ای با همین مشخصات کار نسنجیده ای ست ولی چاره ای هم نداشتم و صاحب کافی شاپ رستوران با یک تابلوی بزرگ از یک فنجان قهوه بر یکی از دیوارهایش به دادم رسید که خیابان بیهقی کوچه ی دهم شرقی یک سربالایی نفس گیر در انتهایی ترین نقطه بلافاصله پشت سر یک آژانس همان کافه ای ست که به دنبالش می گردی کافه موکا و این را هم اضافه کرد که آنها سنگر گرفته اند و مثل ما نیستند که در معرض دید باشند ودست آخر همچون قهوه ای تلخ و سیاه بسان برزیل که در انتهایی ترین نقطه ی شب به وقت ما به روش آزمون و خطا آرژانتین را در فینال از پیش رو برداشت

Saturday, July 14, 2007




چقدر دلم می خواست در یک لحظه ی خاص همه کس به کناری می رفت و من می ماندم و همه چیز و نه اینکه حالا همه کس جلوی چشمهایم صف کشیده باشد و من کرکس وار ولی احساس می کنم بیش از هر چیز این موانع گوشتی هستند که بصورت توده ای تل انبار شده اند روی هم و برای اینکه ابتکار عمل را بدست بگیرم باید قهرمان پرش از ارتفاع باشم آنهم حالا که حتی راه رفتنم هم این روزها ریپ می زند چه بالاخره یک جفت کفش آنطور که باید و شاید و مطابق دلخواهم باشد بر پا کرده ام و هر چند این همه راه را کوبیدم و رفتم که به کارهای مهمتر از این رسیدگی کنم و به امور تحصیلی بپردازم ولی نه تنها چیزی عایدم نشد که آنطور که می گویند دست از پا دراز تر برگشتم ولی همین که توانستم یک جفت کفش از یک مغازه ی مهجور و دور افتاده بخرم و همین که حالا که از بالا به خودم نگاه می کنم راضی به نظر می رسم برای خودش کلی ست چرا که بیش از هر چیز در مورد کفش و پا و قلب دوم به آن تصویری که از بالا می بینم اعتقاد دارم و باید با معیارهای زیبایی شناسی ام طابق نعل به نعل باشد و این یکی در مرحله ی دوم قرار می گیرد که ممکن است کفش آنطور که باید و شاید خوش ساخت نباشد و برای دو سه روزی پایم را به شدت بزند جوری که انگشت کوچک پایم مدام جلوی چشمهایم باشد و شب که فارغ البال دیگر مجبور نیستم جور جوراب را بکشم به عینه می بینم که چیزی زرد و آبدار در آن گوشه ترین نقطه ی پایم جاخوش کرده است و انگار که حبابی باشد یا کپسولی کم رنگ تر از امگا3 هر لحظه در معرض ترکیدن است و همین می شود که با یک چسب زخم می پوشانمش که اگر به چندش آوری و حال به هم زنی امگا3 باشد که دیگر کلاهم پس معرکه است و این دقیقن همان چیزی ست که به فرق سرم مربوط می شود وکلاهی که برای خودم دست و پا کرده ام که آنطور که می گویند سوغات و شاید حالا که سرم را از ته تراشیده ام باعث شود که آفتاب جوری بر ملاجم خیره نتابد که بیش از این به قاط زدنم منجر شود و همین از فرق سر تا نوک پا برایم کافی ست هر چند نمی توانم خودم را گول بزنم که بسان یک نفر سیری ناپذیر تا خرخره شکمم را هم از انواع اشربه و اطعمه انباشته ام و برگشت خورده ام و آنطور که دیگران وادارم کرده اند که به اسم کلاهی که بر سر گذاشته ام بیندیشم که یکی دو نفری می گفتند باراتایی و خودم فکر می کردم شاید کپی باشد ولی هر چه می خواهد باشد مهم اینست که پدر بزرگ پدری ام هم که تاس بوده از سنی به بعد لابد از همینها برسرش می گذاشته و من از سر خودخواهی یا نمی دانم چه چیز خواهی نرفتم که به آنها سری بزنم که می ترسیدم از اینکه دیگر هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست و هیچ چیز برایم دهشتناک تراز احاطه شدن بین پیرمرد و پیر زنی نیست که در تنهایی ماتم افزای پشت سر گذاشتن همه ی آنچه که روزگاری زندگی بر آن نام می نهاده اند و حالا تنها زیر پتو به دنبال آن چیز از دست رفته می گردند قرار بگیرم و سکوتی از جنس مرگ بین مان حکم فرما باشد و از تورم بدتر اینکه پدر بزرگ ات جلوی چشمهایت باشد با ورمی زیر پوستش که هر لحظه ممکن است مرگ سوزن زن آن حفره ی حالا از درون خالی را بترکاند و تو بمانی و باد هوا

Wednesday, July 11, 2007



باد وحشیانه تازیانه می زند و من از تبریز لبریزم وشاید به همین خاطر است که هیچ کس نه تبدار به نظر می رسد و نه مریض که اینگونه که باد می وزد هوش از سر هر کسی می برد و بی خود نیست که درخت تبریزی هم برای خودش اسم و رسمی دارد که انگار چاره ای نیست و هر چه بریزی همان است که جمع ات می کند. 10 سال از آخرین باری که در این شهر بودم می گذرد و حالا که آمده ام که هر آنچه را ریخته ام جمع کنم و گیرم این وسط شامل قانون سرسخت و لجوج عبور و مرور زمان شده ام ولی حالا دایره واژگانم وسیع تراز قبل شده است، نمونه ی بارزش اینکه در کودکی تنها فکر می کردم اسم مغازه ی پیتزا فروشی که در آن با ذوق و شوقی فراوان پیتزا می خوردم پیتزا ببر گرسنه است (ب مفتوح ب ساکن) و حالا که دوباره برگشته ام و پشت سرم را نگاه می کنم می بینم می تواند پیتزا ببر گرسنه هم باشد (ب مکسور ب مفتوح) و از این دست تفاوت هاست که در شهر می بینم و این که می گویند شهر عوض شده است ازبیخ و بن غلط است که همه چیز سرجای خودش است و ایستایی قانون بی بدیل شهرهاست واین آدم ها هستند که عوض می شوندوعوضی می گیرند، از بدو ورود شاید در بیمارستان تا بحر خروج شاید در تیمارستان ، عوض شدن شهرچیزیست در حد یکی دوتا روگذر و زیر گذر ولی خودم را که خوب براندازمی کنم می بینم عوض شدنم چیزی ست در آن حد که می گویند کن فیکون از زیر و رو آنگونه که شهر را تنها زلزله ای به قوت 7ریشتر به بالا می تواند اینگونه در هم بریزد و کم کم نقشه ی شهر دستم آمده است و گرد و خاک فراموشی را به دست فراموشی سپرده ام هر چند هنوزجرات نکرده ام تا به آن اعماق کودکی و خانه های سازمانی و خیابان ارتش سرک بکشم ولی از حوالی اش عبور کرده ام و سینما سرباز دوران کودکی همچنان پابرجاست که با یک بلیط پنج تومانی می توانستم تا روزها با خاطره فیلمی همچون صادق خان خوش باشم
واینجا شهری ست که در آن کافه بیش تراز کافی شاپ است و هر چقدر کافه هایش حرفه ای و زیبا و دلچسب است کافی شاپ هایش مسخره و کاریکاتور گونه ،از مشتری هایش بگیر که حالا دیگر به طور رسمی حرف زدن به زبان ترکی را کنار گذاشته اند و فارسی حرف می زنند و هر چند غلیظ که اینجا همه چیز به ایز ختم می شود و مردهایی که انقدر باد خورده اند و زنهایی که انقدر باد داده اند که از اینها هیزتر و حشری تر و سرزنده تر و تنومند تر هیچ کجا سراغ نمی توان گرفت ، ومن صبح ها دریکی از همین کافه ها به اسم کافه باستان بال غیماق که همان سرشیر وعسل معنی می دهد می خورم ونان سنگک داغ وصدای شرغ شرغ نعلبکی هایی که کوبیده می شوند روی میز و جالب اینکه همه ی این مراسم 1000 تومان بیشترنمی ارزد وپشت بندش هم قل قل قلیان و غلیان احساسات و اینکه بی خود نیست که بند ناف مرا در کافه ها بریده اند حتی شده از روی شناسنامه ام
باد حجم وسیعی به شهر داده است و همه چیز تحت تاثیر باد است وهمه چیز از همان بدو بدوش در یاد است از مسجد کبود بگیر تا خیابان آبرسان و گلی سرسبد که همانا شاه گلی است و محیطی مربع مستطیلی که وسطش را به اندازه ی استخری بزرگ خالی کرده اند و فوران فواره ها و انگار باد که به این جا می رسد دیگر سنگ تمام می گذارد و قطرات آب را با خودش می آورد تا روی صورتت و آنقدر بشاش که تو بگیر به همه چیز بشاش واینکه به اندازه ی هر کسی اینجا یک صندلی هست از چارپایه های کنار مغازه های خیابان که انگار هر کسی برای خودش شیخ محمدی خیابانی ست بگیر تا نیمکت های پخش و پلا در شهر وصندلی های پلاستیکی کنار هر منقل وسیخ جگر و وجه تشابهات هم کم به چشم نمی خورد باتهران، از هایدا و جورجیو آرمانی و چرم مشهد و آیس پک بگیر تا زردی ایرانسل و زردی تاکسی هایی که آخر کرایه هاشان یک بیست و پنج تومانی هم هست هر مسیری را که بروی و انگار هنوز آنقدر رند نشده اند که همه چیز را با تو رند حساب کنند و آخر شبش هم به شکل یک مسافرخانه است با یک تخت اضافی انگار برای یک همزاد خیالی در اتاق شماره 13 و چهارقاب انداختن شپش ها و اینکه روی دیوارهایش جابجا لکه های قرمزی به چشم می خورد که ترس را کمی بیش از آنچه باید در وجودم رخنه می اندازد و باد که همچنان در کوچه در کار وزیدن است

Thursday, July 5, 2007


سرزنده ولی کلافه از بی حوصلگی پنج شنبه چشمهایم را دوخته بودم به صفحه ی مانیتور و فیلم می دیدم و همزمان پارس سگها که انگار شب را جر می دادند از باغ چسبیده به مجتمع به گوش می رسید، فیلم" آمورس پروس "را می دیدم هرچند هنوزکه هنوز است معنی اش را نمی دانم که زندگی سگی می شود و یا عشق سگی فقط این را می دانم که آمورس به رنگ قرمز نوشته شده بود و پروس به رنگ سفید و این که در انتها تنها پیرمرد می ماند و سگ تو بگیر پیر سگ که ترکیب این یکی را هم زیاد شنیده ام و به عقب تر که برمی گردم می بینم فیلم را دیروز به شکل دی وی دی از بساط فروش روبروی شهر کتاب آرین خریدم و درحالی که 1500 تومانش را پرداخت می کردم جوان فیلمی سرش را دوبار به علامت تصدیق تکان داد و باز هم می خواهم به عقب تر بر گردم و اینکه پری روز که دیگر چند قدمی با خانه فاصله نداشتم و سرم پایین بود و در نوسان بین سیاهی کفش و سیاهی آسفالت یکهو صدایی اینگونه برحذرم داشت که هی آقا کجا می روی مگر سگ ها را نمیبینی وهمین که سرم را بالا گرفتم ابتدا به ساکن دو زن چادری را دیدم سیاه تر از کفش و آسفالت که انگار مادر و دختر بودند و بلافاصله از روبرو دو تا سگ با زبان آویزان و له له زنان که از پیاده رو به ما نزدیک می شدند،لحظه ای پا سست کردم و سپس پا پس کشیدم و عقب عقب تند تراز آنچه باید قدم از قدم برداشتم و همین را بگویم که از ترس نزدیک بود بپرم در آغوش دختر چادری که هیچ گاه خودم را اینقدر به یک زن چادری نزدیک احساس نکرده بودم ( حالا که فکر می کنم می بینم این را هم می شود گذاشت به حساب خواهر و برادری چه از لحظ آمورس پروس و چه از لحاظ شرعی ) و همینکه به اتفاق مادر و دختر عقب عقب برمی گشتم یک درنیمه باز در این طرف خیابان به چشم می خورد که به اتفاق دختر چپیدیم در حیاط خانه و مادر که دم در کشیک می داد و به فاصله ی چند لحظه سگها خیلی بی تفاوت از روبرو راه خودشان را گرفتند و رفتند در مخروبه ای گم شدند و به تمام اینها باید آن خانه ی حیاط دار دو تا خیابان آنطرف تر را هم اضافه کنم که هر شب مجبور به رد شدن از کنارش هستم و به واسطه ی اینکه دیوارهای کوتاهی دارد یک نگاه دزدکی به داخل حیاطش می کنم و هر شب بلا استثنا دوتا سگ را می بینم که در حیاط خانه لمیده اند به رنگ زرد متمایل به کرم و در حالی که سگ لرز می زنم زیرلب باخودم اینگونه تکرار می کنم که امنیت چیزی نمی تواند باشد جز دیدن وشنیدن سگ از پشت دیوار

Wednesday, July 4, 2007



تمام روز از بالا به پائین خودم را براندازمی کردم و هر بار به نوک پاهایم می رسیدم فرق سرم شروع می کرد به سوت کشیدن و پیامی که این وسط به مغزم مخابره می شد دراین مایه ها که عجب غلطی کردم طوری که در انتهای شب به معنی واقعی کلمه به گه خوردن افتاده بودم درست هنگامی که در اتوبان شهید همت چشمم افتاد به زردی بیل بورد ایرانسل و اینکه "بعضی چیزا یک عمر می مونن" و زیر لب جمله را به این شکل تصحیح کردم که از آن بدتر "خاطره ی بعضی چیزاست که یک عمرآدمو به گا میدن" و همین که به خانه رسیدم نفهمیدم که چگونه خودم را به کفشهای قدیمی ام رساندم و درست عین آن کودکی که کفشهای نواش را در آغوش می کشد من هم پوتین های کهنه ام را دوباره پوشیدم و اگر جلویم را نمی گرفتند دوباره راه می افتادم به سمت خیابان و تمام کوره راهی را که امروز پیموده بودم از نو پیمانه سلانه طی میکردم که خوب که نگاه می کنم می بینم سر چند گردنه را آنگونه که نباید حیران ماندم و تمام ماجرا بر می گشت به آنجا که در زندگی آدم لحظاتی هست که دیگر عقل به جایی قد نمی دهد و این شد که به دنبال راه حلی می گشتم تا خودم را عوض کنم و در یک حرکت انتهاری به این نتیجه رسیدم که لباسهایم را به شکل از فرق سر تا نوک پا گونه ای یکسر عوض کنم و اینگونه شد که این بار از 2جا به شدت آسیب دیدم یکی کفشها و یکی جسمی زائده مانند به نام کمربند، کفش ها برمی گشت به آنجا که تقریبن سه سالی می شد که پوتین هایم را به پا داشتم و آنقدر این در و آن در در گوشم خواندند که اینها به درد این فصل سال نمی خورد که خودم هم نفهمیدم چگونه شد که چشم باز کردم و دیدم یک جفت کتانی بی بند به پا دارم و از صبح که درمحفظه ی کاری پله ها را بالا و پائین می کردم قضیه به شوخی پهلو می زد و به طورگنگی فقط احساس می کردم که پله ها انگار زیر پایم خالی می شوند و صدایشان هم در نمی آید تا اینکه بعد از ظهر که زدم به جنگل آسفالت و تازه آنوقت بود که شصتم خبردار شد و فهمیدم که عجب غلطی کردم که دیگر نه خبری از آن قدمهای سنگین بود و نه خبری از آن نگاه سهمگین طوری که الان کاملن مطمئن هستم که طرز راه رفتن آدم ربط مستقیمی به نگاه کردن دارد که من هیچ جا را نمی دیدم و این نوک مخروطی شکل کفش های دور سفید و سر انگشتان پاهایم که گز گز می کرد باعث شدند که کورمال کورمال طی طریق کنم و همین جا به خودم قول می دهم که تا عمر دارم پایم را به غیر از قبر بچه درون قبر هیچ احدی نکنم و آسیب دوم هم بر می گشت به اینکه شلوار گل و گشادی خریده بودم و هر لحظه بیم آن میرفت که بی اینکه دست به سرشوم شلوار از پایم بیفتد و سگ هم که همیشه برای من دغدغه ای ترسناک و در عین حال زیباست جوری که از بکار بردن اسمش دچار لذتی توام با ترس می شوم و این بار به شکل سگک وارد دایره ی واژگانم شد و آنقدر با خودم تکرار کردم تا دست آخر بعد از سالها که حتی اصلن یادم نمی آید که آخرین بار کی بود به خودم در یک سوم میانی ام کمر بند بستم تو بگو به لعنت سگ هم نمی ارزید این لامصب جوری که در طول روز هر فکری که می کردم تنها صدای وغ وغ ساهاب بود که به گوش می رسید

Tuesday, July 3, 2007


دوش همه جا را ظلمات فرا گرفته بود و برق نه تنها از لامپ ها که از چشم ها هم رفته بود آنچنان که چشم چشم را نمی دید و همین شد که از فرصت استفاده کردم وروی کاناپه به مثابه تخت جراحی بیهوش شدم و در خوابی عمیق فرو رفتم تو گویی بیست هزار فرسنگ زیر دریا تا همین امروز صبح که لابلای روزنامه ها غوطه می خوردم و خبر دار شدم که آقای رئیس جمهور به این صرافت افتاده است که برق را هم باید به سرنوشت بنزین دچار کرد و سهمیه بندی شد ...و بعد از ظهر هم در فیلمخانه فیلمی دیدم که انگار راجع به یک گروه موسیقی بود و سرگذشت جوانا ن زیرتیغ آفتاب آنهم دردهه ی هفتاد میلادی و همه چیز به رویا و جنون ختم می شد و توی رگ زدن به کمک یک تکه مفتول با خاصیت کشسانی که چنبره می زند به جایی بالاتر از آرنج و چیزی تزریق می شود زیر پوست آدم در مایه های پاد رنج و اسم فیلم "نانسی وسید" بود و یک سکانس فیلم که خیلی زیبا و تکان دهنده به نظر میرسید اینگونه پرداخت شده بود که دو قهرمان فیلم که تا خرخره در مواد مخدر غوطه می خوردند و روی تخت به مثابه هپروت دراز به دراز افتاده بودند یکی از آنها که همان سید بود ته سیگارش را پرت کرد در میان خرت و پرت هایی که جلوی تخت تل انبار بود و آتش خیلی آرام و نامحسوس شروع کرد به برافروختن و نانسی که چشمانش نیمه باز بود و خیره به روبرو تو بگو یک لرزش خفیف هم در اجزای صورتش شکل نگرفت از این بابت و آتش که حالا خیمه زده بود در اتاق و از پنجره حتی به بیرون هم زبانه می کشید تا آنجا که مامورین آتش نشانی از راه رسیدند و اطفای حریق کردند و با خودم فکر می کنم این یکی تا به حال بهترین مرثیه ای ست که دیده ام نه در ستایش رویا که در ستایش هر آنچه که هیچ حد و مرزی قائل نمی شود بین واقعیت و رویا و ابتدای فیلم که گره خورده بود به انتهای فیلم از آنجا شروع می شد که بازپرس ها سید را نشسته روی تخت خواب سوال پیچ می کنند و او به حرف می آید و کل فیلم به شکل اقرار گونه ای پیش می رود تا می رسد به آنجا که سید و نانسی در اثر مشاجره ای با موضوع خودکشی با هم گلاویز می شوند و چاقویی که مطابق معمول این جور مواقع به شکل سهوی شکم نانسی را سفره می کند و او در کنار سید این بار هم روی تخت خواب و احتمالن باز هم در مرز بین واقعیت و رویا تا خود صبح تمام ملافه ها را خونین و مالین می کند ودر انتها سید که به شکل عجیبی از دست بازجوها خلاص شده است بر اثر افراط در تزریق مواد ریغ رحمت را تف می کند در تفدان و اور دوز اینگونه شکل می گیرد که نانسی نشسته در صندلی عقب یک تاکسی زرد جلوی پایش نیش ترمزی می زند و هر سه لابد به اتفاق راننده تاکسی گم می شوند در خیابان های منتهی به میدان 7 تیر

Sunday, July 1, 2007


مدام دهان دره می کنم و انگار که با آخرین نفس هایم ازهمان دره سقوط می کنم به سمت تختخوابی که در ته دره است، چشمهایم را می بندم و دیگر باز نمی کنم ولی هر بار به باز که می رسم انگار که چیزی ته وجودم را قلقلک بدهد و کف پایم جلوی چشمهایم بیاید خنده ام می گیرد و می خواهم بازی کنم و می دانم که در انتها بازنده خواهم بود ولی اصلن به انتها فکر نمی کنم که سقوط هم شامل طی کردن مسافتی می شود گیرم که در کسری از ثانیه باشد ولی مگر کسری از ثانیه نمی تواند به اندازه ی ابدیت دوام بیاورد و تازه خوب که نگاه می کنم می بینم این یاء نکره در انتهای هر چیز که قرار بگیرد می تواند الف قلمداد شود در زبانی غیر و همزمان خوانش و خواهش کسرا و آنوقت شاید کسی پیدا شود و درست در لحظه ای که می خواهم سقوط کنم دستم را بگیرد و من آویزان و نامیزان بر فراز کوه تخمه های آفتابگردان که از جنگ زمان بر گشته ام و طعم ثانیه ها که لابلای دندان هایم گیر کرده است و آن مغزهای سفید متمایل به خاکستری شور و حرکت هماهنگ دستم که بالا و پایین می شود در جهت دهانم و این رویای ایده آلی است که به درون همه چیز با یک چنین مناسکی راه بیابم بی اینکه قدرت تفکرو یا حتی تکلم داشته باشم ومدام همچون آونگ بالا و پایین شوم آنچنان که رسوخ کنم تا مغز استخوان و رسوب کنم در زمان و آنقدرها هم قدر ناشناس نباشم که وقتی به مغز هر چیزی راه پیدا کردم پوسته اش را تف کنم بر مسیری که طی کرده ام که پوسته هایش را هم در برابرم کود می کنم و ناگهان به خودم می آیم ومی بینم انبوه اندوه است که در برابر دیدگانم شکل گرفته است و انگار گریزی نیست از این کوه از کاه شکل گرفته گیرم این بارعذاب مذاب شامل گلهای آفتابگردانی است که در شبی این چنین تیره و تار به هر سمتی که سر کج می کنند با خود زمزمه می کنند هی ون کو گوش شنوا

Saturday, June 30, 2007

مدام به خودم نهیب می زنم که بگذار این سیگار هم تمام شود بعد به اندازه ی کافی وقت دارم برای به خود پرداختن وهمیشه همین یک جمله است وهمیشه از شروع کردن نفرت داشته ام ،همانطور که از شنیدن قه قه ی دیگران، انگار که کلمات در دهانشان حسابی خیس می خورد و به بیرون که سرایت می کنند نمی توان تشخیص شان داد و حالا که تکرار می کنم از دست رفته ام و می دانم که می خواهم از صدای خودم فاصله بگیرم و به خاطر همین است که توجهم را به صفحه کلید معطوف کرده ام و از صدای تق تق بیشتر خوشم می آید تا هق هق
همین الان به پستان بند زنی خیره بودم و سینه هایی که در آن سوت می کشیدند و کور شوم اگربخواهم دروغ بگویم هر چند می دانم در حال سوتی دادنم و از همین می ترسم، ولی مگر همین دیروز نبود که مدام می گفتم مسخ و پشت بندش هم خودم را تائید می کردم که آره مسخ همین است اصلن به خاطر همین است که مسخ اره است و از وسط به دو نیم می کند و هیچ چیز را گریزی از آن نیست و خوشا به حال آن کسی که قبل از همه پی به این موضوع برده است و به خاطر همین است که دست پیش را گرفته است وپس نمی افتد و پس می زند و با هر حرکتی که از من سر می زند و هر کلامی که دراین میان شکل می گیرد در می آید که مسخره ام می کنی؟ و من هر بار جواب می دهم آره، که همه چیز مسخره است و راه گریزی از هیچ چیز نیست. درست مثل همین الان که نشسته ام و از سر عجز کاری می کنم آیا به این چه می گویند، فکر کردن یا حرف زدن یا گوش سپردن و یا پرسه درهرسه. هیچ وقت بین اینها حد و مرزی قائل نبوده ام وهیچ وقت هم نفهمیدم که کی و کجا ، شاید اگر تحت محاصره ی تصویرها بودم راحت تر بودم ولی این که نشد کار، آمدیم و کور بودم، آمدیم و محصور بودم، آمدیم و نیامدم، پس این همه کلمه این وسط چه نقشی بازی می کنند و من چرا باید از آنها مایه نگذارم، حالا اگر چشمهایم را ببندم و باز کنم و باز بازی کنم و در ماضی سیر کنم چه می شود، دنیا پر است از آدم هایی که می خواهند به همدیگر بفهمانند که بیشتر می فهمند و فهم هم همینجور کم و کمتر می شود، به خودش تجزیه می شود، هم می آید، میم می شود، سوراخ می شود ،دسته در می آورد، دسته در سوراخ فرو می رود، سوراخ پر می شود، دسته گم می شود، ولی هیچ چیز از بین نمی رود، از بین چه چیز نمی رود، مگر-بین- همیشه وسط دو چیز به حساب نمی آید و مگر نه اینکه همه ی زندگی الصاق دو چیز است و چیزی که بین آن دو چیز است و آمدیم و یکی از این دو چیز در وسط راه ماند و تا به آخر پیش نرفت آنوقت چه، آیا همه چیز متوقف می شود. درست مثل من که با کامپیوترم دو چیزم و توکه با روبرویت دو چیزی و او که با زیر سیگاری اش دو چیز دیگرند و در این بین آن چیز چیست که فواصل را پر می کند که اگر مفصلی در کار نباشد آنوقت شاید دیگر هیچ چیز نباشد که بتوان مفصل به آن پرداخت و باید لابد مختصربود ومفید شد و خود را مقید احساس کرد و در قید بود و به بند کشید و همه چیزرا از نو معنی کرد، ولی با شکم سیر که نمی شود مسایل را تجزیه و تحلیل کرد، هر چند این هم دلیل کافی نمی تواند باشد که شکم سیر حتی قبل از خواب آنطور که می گویند نه اینکه راه داشته باشد به محتوای خواب و نه اینکه هر چه پر و پیمان تر باشد خواب ها پر رنگ تر می شوند بلکه می تواند همچون کاتالیزوری و یا تسریع کننده ای باشد در جهت امعا و احشا وبه این کمک کند که خواب ها واضح تر از آبها جاری شوند درسردابها

Thursday, June 28, 2007

Wednesday, June 27, 2007


پیش خودم همینطور مدام سرانگشتی جمع و تفریق می کنم 58 تا 78 می شود 20 تا، 78 تا 88 می شود 30 تا، 88 تا 86 می شود 28 تا پس 28 سالم شده است یا نه 28 سالم تمام شده است و 29 سالگی ام شروع شده است همیشه بین این شروع شدن و تمام شدن مردد بوده ام هرچند شمعی را فوت نکرده ام ولی تعداد سیگارهایی را هم که فوت کرده ام نشمرده ام پس می توانم تخمین بزنم که امروز صبح یک بسته خریده ام و چند نخی هم از روز قبل داشته ام، تا ظهر دخل آن بسته ی قبلی را درآورده ام که فکر می کنم سر جمع 8 تا بوده است و از این بسته ی جدید هم 3 تا بیشتر نمانده است پس یعنی 17 تا و8 تا که به عبارتی می شود 25 تا، پس 3 تا عقب مانده ام که خوب اگرآن سیگار برگ تقلبی را هم که در کافه بر سر میز شماره 6 ی دود کرده ام ،که فکر می کنم خودش به اندازه ی 3 تایی می ارزد، راحساب کنم پس می تواند خیالم را حت باشد که 28 تا را فوت کرده ام و به خودم اینگونه کادو می دهم که به هر پمپ بنزین که می رسم سیگاری روشن می کنم که از نیمه های شب دیشب از 5 تا می گفتند شروع شده است و تا همین اواخر امشب که صدای راننده تاکسی می گفت 17 تا و صدای آمریکا می گفت 11تا و به همه ی اینها آن ازدحام ناجا را هم که در حاشیه ی میدان ونک دیدم اگر بخواهم اضافه کنم 30- 40 تایی می شدند، پس آنطور که فکر می کردم زیاد هم سوت و کور برگزار نشد وبه همه ی اینها آن هدیه ی کامبوجی کنگره دار را هم باید اضافه کنم که می توان اسمش را گذاشت سلسله جبال شیشه در امتداد خطی ممتد و اعضای خانواده ام که این اجازه را به من دادند که چند ساعتی خودم را به خواب بزنم چه اعتقادشان بر این بود که کیک بستنی در یخچال آب نمی شود

Tuesday, June 26, 2007

تقابل کشیش ها و پسرهایی بی سرپرست در ساختمانی با سالن های تو خالی که در نمای بیرونی گوتیک مانند به نظر می رسد آنچنان که از دور آسمان را خراش می دهد و در این ازدحام یک کشیش با قدی بلند و پسری رنجور با چشمانی خلطی رنگ پر رنگ می شوند ، اینجا یک دار التادیب است ، کشیش وظیفه ی مراقبت از پدر پیرش را نیز بر عهده دارد پدری که حالا از کار افتاده است جوری که برای طی کردن فاصله ی قاشق تا دهانش و یا صندلی تا تخت خوابش به پسرش محتاج است و اعتراف می کند که احساس می کند بزودی خواهد رفت. یک مسابقه ی بسکتبال ترتیب داده می شود بین پسرها و پسری با چشمان خلطی رنگ که بر فراز نرده ها مشغول تماشای مسابقه است و با نگاهی پینگ پنگی توپ نارنجی را تعقیب می کند به تشنج می افتد و از همین جا معلوم می شود که پسر صرع دارد و کشیش قد بلند که در روبرو نشسته است به داد پسر می رسد و زندگی همچنان ادامه دارد آنچنان که پسرها پشت نیمکت درس می خوانند و پدرهای روحانی بر فراز تخته سیاه ها تدریس می کنند تا اینکه پسر حالا مبتلا به صرع فراخوانده می شود از طرف مدیر دارالتادیب که پدر بندیکت نام دارد و به سر جایش که برمی گردد دست هایش را مشت کرده است و از درد به خود می پیچد آنچنان که معلوم می شود شش ضربه ی ترکه بر دستانش فرود آمده است چرا که پدر بندیکت اعتقاد دارد به خاطر شعاری که بر دیوار نوشته شده است باید کسی تنبیه شود تا نظم برقرار شود و دیگران عبرت بگیرند و از همین جاست که کشیش قد بلند پایه های ایمانش سست و سست تر می شود تا آنجا که پدر از کارافتاده اش هم ریغ رحمت را سر می کشد و کشیش درهم شکسته تصمیم می گیرد که خلع لباس کند و آن اعترافاتی که در جهت بهبود اوضاع از کودکان بی سرپرست می گیرد تا به پسر رنجور می رسد و پسر که حالا شب ادراری هم به دیگر خصایصش اضافه شده است می گوید که مادرش شبی از شبها می خواسته با بالش خفه اش کند آنچنان که در ابتدا پسر فکر می کرده دچار یکی از همان لرزشهای صرع مانند شده است. کشیش خلع لباس شده با نصف پول ارثیه ای که به جیب می زند شبی پسر را از خواب بیدار می کند و به اتفاق هم دار التادیب را ترک می کنند و اولین اصل این می شود که از این جا به بعد پسر که تا به حال کشیش را برادر صدا می زد باید او را پدر صدا بزند تا کسی شک نکند و سوار بر کشتی در پهنه ی آبها ایرلند را به سمت انگلیس ترک می کنند و اولین کاری که می کنند این است که پدر برای خودش حلقه ای دست وپا می کند و برای پسر ساعتی و در مسافر خانه ای منزل می کنند و در ازدحام شهر خودشان را به دست فراموشی می سپارند آنچنان که رنگ عوض می کنند و لباسهای نو می خرند و پسر که همچنان یک دنده و لجباز است و قرص می خورد و علاقه ای وافر هم به دله دزدی دارد و می گوید بهترین حالش همان هنگام است که دچار تشنج است که همه چیز وضوح پیدا می کند و رنگ ها پر رنگ می شوند. به سیاهه ی خریدهایشان یک رادیو هم اضافه می شود و موجش را روی صدای ایرلند تنظیم می کنند که گاه و بیگاه یاد آوری می کند کشیشی پسری را ربوده است و متواری شده است و پدر که همچنان با پسر تمرین خواندن و نوشتن می کند هر چند مدام تاکید می کند که دوران دارالتادیب تمام شده است و پسرکه از روی کتاب هنگام خواندن افسانه ی ددالوس و ایکاروس تپق می زند و پدر از پسر می خواهد که از آرزوهایش بگوید و پسر در ابتدا آرزو می کند که 4 آرزو داشته باشد که علاوه بر پریدن و شنا کردن یکیش هم این باشد که از نزدیک مسابقه ی فوتبال تیم آرسنال را تماشا کند و این چنین راهی استادیوم می شوند و پسر بر کول پدر باز هم با نگاهی پینگ پنگی رفت و برگشت توپ را تعقیب می کند و باز هم دچار حمله ی صرع می شود و از این مهلکه هم جان سالم به در می برند هر چند قرص های پسر در حال ته کشیدن است و بدون نسخه هم کسی را مداوا نمی کنند و حالا دیگر خبر آدم ربایی از توی رادیو درز پیدا کرده است تا صفحه ی اول روزنامه ها جوری که عکس پسر تیتر یک است و اینگونه می شود که دوباره پدر و پسر تصمیم می گیرند به ایرلند برگردند و این بار با هواپیما که پرواز یکی دیگر از آرزوهای پسر است و می روند کنار دریا با تی شرت هایی که بر تن هر کدام عکس آن دیگری نقش بسته است و روی ماسه های نرم و گرم پسر نقش بال را برای خودش ترسیم می کند و این بار در کنار آب دچار حمله ی صرع می شود و صحنه ی خفه شدنش با بالش توسط مادر که حالا تبدیل به کابوس پدر شده است و این که دست آخر اینکه پدراقرار می کند که چاره ای ندارند جز اینکه پسر را در بیمارستان بخوابانند و خودش که باید برگردد به جایی که به آن تعلق دارد و همه چیز فین می شود و من می مانم و آسمانی که انگار به زمین دوخته شده باشد وبارانی که مشغول باریدن است و پیرمردهایی که شاکی از این هستند که فیلم چرا بی زن برگزار شده است

Monday, June 25, 2007

فاطمه مادر دو دختراست یکی س دندانه دار و یکی ث سه نقطه دارو پسری که هر روز بهتر از دیروز و جسد پدردر گونی که توسط چوپانی در حوالی جایی به اسم نفرآباد پیدا می شود جسد شلوار زنانه بر سر دارد و مانتوی دخترانه بر تن در حالی که کفش به پا ندارد و این فرض را قوت می دهد که قتل درون خانه رخ داده است و تجسس پنج ساعته ی کارآگاهان مادر را از دیوار حاشا می کشاند به پای میز اعتراف که پدر بد اخلاق بوده است آنقدر که می شود گفت سگ اخلاق و شتر کینه که پسر را از درس خواندن منع کرده و دخترها اگر لیوانی را می شکستند قلب شان یک پارچه شکسته می شد از 7جا و تا اینجا همه چیز مسیر خودش را طی می کند و می تواند حتی دلیل محکمه پسندی باشد برای وقوع یک قتل آنهم وقتی که مادراز دوسال پیش که از رابطه ی خصوصی اش با هم سر و هم بستر فیلم ساخته شده بود در سر نقشه ی قتل پدر را پرورانده بود اما به اینجا که می رسم یکهو مغزم سوت می کشد که پدر 2 دخترانش را همواره وادار می کرده به خواندن کتابهای سیاسی و اینکه باید سیاست مدار شوند، این چه معنی می تواند داشته باشد و آیا پدر به طرز از پیش طراحی شده ای نمی دانست که سیاست آنطور که می گویند بی پدر و مادر است،هر چقدر زور می زنم راه به جایی نمی برم، هر چند حالا دیگر نبض پدر از طپیدن سرباز زده است و طنابی سفید که به دور گردنش حلقه شده است و رگ دستش که گشوده شده است وخفه خون گرفته درون گونی جا خوش کرده و حوالی جایی به اسم نفر آباد رها شده به امان چوپانی که هر روز گوسفندها را می برد به چرا و چرا من نمی دانم چرا
-----------------------------------------------------------------------------
توضیح واضحات اینکه این پست برداشتی ست آزاد بر گرفته از صفحه ی حوادث جریده های کثیرالانتشار مورخ 4تیر86

Sunday, June 24, 2007

هر آن منتظرم بلندگوها دیوار صوتی بشکنند و اذان بگویند، ازآن که در نیمه های شب آب در خوابگه مورچگان می ریزد ،از آن که در کودکی چوب فرو می کرد در هر چه حفره ی سیاه ، ازآن که در نوجوانی با مشعلی مشتعل می رفت به سراغ کندوی زنبور عسل ،از آن که همچون ملکه ای در آن سوی آبها جشن تولد می گیرد ، از آن که شمع های کیک تولدش در این سوی آبها فوت می شود ،از آن که همیشه طوفان به پا می کند ، از آن که همیشه عده ای معترض اند و عده ای منتظر، از آن که تا عملی از کسی سر نزند عکس العملی سر نمی رسد،از آن که زرد است همچون بلال، از آن که سیاه می شود روی ذغال ، از آن که سفید است همچون دوا،از آن که لذت رابا تیغ موکت بری تقسیم می کند به چهار قسمت مساوی ، از آن که به قوت خود باغی ست، از آن که فرو رفته درخود یاغی ست، از آن که دراتوبان محصور نیایش گاز می دهد،از آن که در ترافیک کور سئول گوز می شود، از آن که نشسته در اتاق فرمان همه را از پشت کوه آمده می بیند و گوسفند چران

Saturday, June 23, 2007


snooze

این اولین کلمه ایست که صبح ها جلوی چشمم می آید، معنی اش را نمی دانم و هیچ وقت هم ترغیب نشده ام که بدانم. تنها این را می دانم که در برابرش کلمه ی استاپ را قرار داده اند ومن تا وقتی دکمه ی مذبور را فشار می دهم یعنی اینکه می توانم به خوابم ادامه بدهم واینکه فکر می کنم یکی از کارآمد ترین قابلیت های موبایل همین داشتن آلارم است تو گویی انگارکه بخواهد آلام بشریت را تسکین ببخشد به محض اینکه کوک می شود همچون یک همراه هوشمند و فهمیده خاطر نشان می کند که قرار است چند ساعت در خواب فرو رفت. برای مثال دیشب قرار بود 7ساعت و16 دقیقه بخوابم ،هر چند در نصفه های شب از خواب پریدم و اولین چیزی که دیدم تصویر کافکا بود و نمی دانم حاصل اعوجاج ذهنم بود یا پف آلودگی چشمهایم که قیافه اش را در هم و برهم می دیدم و دوباره خوابم برد تا اینکه در خنکای سحر این بار در اثر لرزشی کاملن بیولوژیکی از خواب پریدم و فکر می کنم در خواب عمیقی فرو رفته بودم که برای امر جنسی در خواب جسمی قائل بودم و دچار انزال شدم و اسمش را هر کوفت و زهرماری که می خواهند بگذارند ،جنب شدن یا احتلام یا هر چیز دیگری، من اسمش را می گذارم هیچ و پوچ ...در طول روز بر خلاف معمول خیلی از خودم کار کشیدم، بنا به مقتضیات اول ماه و در چارچوب شرح وظایف، شاید هم کمی بیشتر، از آنجا که در انتهای روز رئیس کوچک چند بارمرا به اسم کوچک صدا زد و مراتب تشکر و قدردانی را ازمن به جا آورد و از محفظه ی کاری که زدم بیرون ،در طول راه سوت می کشیدم و قدم می زدم که با مسافتی چند پایی ناگهان جسمی کوتاه قامت را دیدم با کوله باری بزرگ بر دوشش جوری که از پشت سر حداقل کله ی طرف اصلن معلوم نبود و فقط دستهایش بود که در دو طرف بدنش همچون باله ی ماهی هوا را می شکافت و پیش می رفت، قدمهایم را تندتر کردم و درست در نقطه ی تلاقی از نیم رخ دیدش زدم و زنی چشم تنگ را دیدم که نمی دانم چینی بود یا ژاپنی شاید هم فیلیپینی ...در کافه همین که تازه آرام گرفته بودم و قرار، صاحب کافه که بیشتر از هر چیز یکی شده با چارپایه، بریده جریده ای داد دستم با این مضمون که در مصر کسی از اخوان المسلمین فتوایی صادر کرده که در محفظه های کاری اگر می خواهید زنی به مردی حلال شود باید مرد از شیر آن زن بخورد و از آن پس زن می تواند بدون روسری و به طور کلی بدون پوشش اسلامی در برابر مرد ظاهر شود و ظاهرن بر اساس فشار بیش از حد طرف این فتوائیه را پس گرفته و دست آخر اینکه در انتهای شب وقتی نشسته بر سنگ سفید مستراح می خواهم خودم را ذره ای از شر این همه اضطراب یا اضمحلال یا هر چه که شما اسمش را می گذارید خلاص کنم چشمم می افتد به سوسکی که لابلای این همه کثافت کاری که از خودم به جا گذاشته ام جوری شاخک هایش را از سر خوشی تکان می دهد که انگار نه انگار که می توان دسته ی سیفون را کشید و به همه چیز پایان بخشید

Thursday, June 21, 2007


امروز آخرین روز خرداد است ومن همه چیز را پشت سرگذاشته ام. در خیابان که راه می رفتم سه بار فکرم را خواندند و هر بار سر در مغازه ای شدم بی اینکه بخواهم مغازله ای انجام بدهم .دیگر ذله شده ام و اگر نفخ نداشتم دله هم می شدم. ظهر یک بشقاب نخود خورده ام و الان دیگر خودم نیستم. هر چند زیاد گوزیده ام ولی زیاده گو نبوده ام . در میان هم همه هم هیچکس مردد ام وفکر می کنم این است آن کتابی که نیچه باید می نوشت، مادرم امروز ظهر یکهو انگار که در کسری از ثانیه کودکی از دست رفته ام را دوره کرده باشد برگشت و گفت که تو تا به حال تنها دوستی که داشتی در دوران آمادگی ات بود و آنهم دختر مربی ات بود پس من یک دوست دختر داشته ام هر چند آمادگی اش را نداشته ام اصلن آمادگی را گذاشته اند برای مادگی پیدا کردن هر چند اسمش را یادم رفته ولی تصویرهای محوی به یادم مانده که برمی گردد به روز واکسیناسیون که لباس آبی انگار تنمان بود ،هر چند فکر می کنم تا به حال زیر بار اونیفورم نرفته ام در تمام مقاطع تحصیلی و این لباس هم شخصی بود و برادرم هم آنجا بود که از همان آغاز ترسو بود و در عین حال خشمگین زیر بار آمپول نمی رفت و در این گیرودار حتی دست مدیر مدرسه را هم گاز گرفت، قیافه ی دخترک یادم نمی آید ولی انگار موهای فرفری داشت و رنگ پوستش تیره بود یا لااقل من می خواهم این شکلی باشد که همیشه دوست داشته ام یک مدل افکاری داشته باشم و در خیالم برایش غالب بگیرم و اسمش را هم خواهم گذاشت پردیس افکاری و او تن دیس خواهد شد برای من
امروز آخرین روز خرداد است و از فردا روز شمار تیر برای من شروع می کند به شماره افتادن تا افتتاح شوم هر چند بیشتر از آنکه بخواهم میلادم را افتتاح کنم دوست دارم شمارش معکوس چراغ قرمز سر میرداماد باشم و همین که متولد شدم پایتخت را نظاره کنم و شاید هم هر روز یک تیرشلیک می کنند و اگر بخواهم به میلادی تبدیل شوم جون می دهم ،29 بار برای جون دادن و 6تیر برای شلیک شدن، تیر تبدیل می شود به سرطان و سرمان اگر مغزی در آن باشد
امروز آخرین روز خرداد است و ماه همچون داس مرا تعقیب می کند و این را هر بار که از کوچه ای رد می شوم به چشم می بینم و قدم هایم را تندتر برمی دارم و به هر دری که می رسم انگار که پنچر شده باشم به این فکر می کنم که اگر اینجا پارک می شد چه سبزینه ای می شد این شهرو دیگر فقط هوای پاک بود که استنشاق می کردیم و هیچ کس فراموش نمی کرد این همه موش را
امروز آخرین روز خرداد است و من آمده ام پشت به فروغ فال فروش نشسته ام و تقصیر تفسیر راهم به گردن می گیرم

Wednesday, June 20, 2007


حالا باید کمی صبر کنم تا همه چیز جفت و جور شود، کمی باید به عقب برگردم و خودم را خوب مشاهده کنم، باید حواسم باشد که مبالغه نکنم، من دیگر یک آدم بالغ شده ام، تا کی باید همه چیز را سرسری بگیرم، چرا باید ناشی باشم و از آن مهمتر اینکه چرا نمی توانم برای خودم چارچوبی داشته باشم، الان یک جا ثابت گرفته ام نشسته ام و همه چیز سخت و نفوذ ناپذیربه نظر میرسد ،نه اینکه بخواهم نفوس بد بزنم ولی... ولی چه، ولی بی ولی، به پشت سرم نباید نگاه کنم و باید بتوانم با علوم ارتباطات همه چیز را به هم ربط بدهم، اصلن مهم نیست که مدام دارم طفره می روم و شاید هیچ درکی از هیچ چیز نداشته باشم ولی مهم این است که همینطور بی خود و بیجهت کلمه پاشی می کنم، مگر همین من نبودم که تاهمین چند دقیقه پیش اصلن نمی دانستم که چه می خواهم و در خیابانها تلو تلو می خوردم تا راهی پیش پایم بگذارند، مگر همین من نبودم که در حدقه هایم مدام له له می زدم تا بتوانم به کسی چشم بدوزم، ولی همیشه فقط مشتی چشم باقی می ماند که انگار در طول راه آنها را سرقت کرده باشم ،شاید تقصیر من هم نیست شاید تقصیر آن کسی ست که همه را سیرکرده، که دیگر هیچ کس به هیچ چیز احتیاج ندارد، ولی این را از روی قیافه ها نمی توانم تشخیص بدهم، شاید چون همه چیز با کمی مکث توام است، انگار هرکسی دو راه پیش پای خودش می بیند و همه آن راه دوم را انتخاب می کنند، بی اینکه سوزنبانی در این طبیعت بیجان قبل از آنکه از کار بیکار شود این راه ها را که همچون ریل قطارها روی هم می افتند از هم جدا کند، کاش می توانستم بین این دکمه ها یک نظم کاملن مکانیکی برقرار کنم تا اینقدر مجبور نباشم به قیافه هاشان نگاه کنم، با اینکه همیشه چشم دیدن کورها را نداشته ام ولی الان با تمام وجود دلم می خواهد که کوری گرفته بودم و حداقل بریل بلد بودم و به جای انکه مجبور به سوزن سوزن کردن چشمهایم و دیدن قیافه ی کریه المنظر این حروف پخش و پلا بودم می توانستم با سر انگشتانم برجستگی شان را لمس کنم بله الان بیشتر از هر چیز به دنبال برجستگی هستم و شاید فرورفتگی، به دنبال آن کسی که 12سال است پشت میزش جا خوش کرده است وغوطه ور در عکسها رویاهایی برای بهبود زمین به هم می بافد، به دنبال آن تنبلانه ی سنگین، به دنبال آن چشمانی که هیچ برقی در آن ها به چشم نمی خورد، به دنبال آن قدمهایی که پیستون وار بالا و پائین می شوند انگار که وزته ای دو تنی به آنها آویزان است، وشاید به دنبال آن دو چشمی هستم که فقط نیمرخ اش را دیروز در پراید زرد دیدم که آنقدر بی فروغ بودند که آدم از همان زاویه هم تشخیص میداد که خیره به ظلمت است و به آن کلماتی که از دهانش اینگونه خارج می شد که زلزله برای هر کسی بنا به موقعیتی که در آن قرار دارد فرق می کند و شاید هر کسی درون خودش ریشتر ریشتر است و این ریشتر بیرونی هر قدر خفیف تنها به آن ریشتر درونی می افزاید و تکانه هایی که آدم را سوق می دهد به این سو،سوق می دهد به آن سو ،به سو سو زدن ستاره ای در آسمان، به کور سویی در داخل ظلمات و شاید همه چیز تقصیر خودم است که جیب آن یکی شلوارم را دیروز اصلن نکاویدم قبل از ان که ماشین لباسشویی ببلعدش و خشتکم را به دوار بیاندازد که لابد آن یک جفت چشمی که دیروز از آن عجوزه ی کور دزدیده بودم الان به کارم می آمد

Tuesday, June 19, 2007

سه شنبه ی آخر هر فصل در فیلم خانه ی ملی فیلم های مستند نشان می دهند و من هر چند تا به حال رغبتی برای دیدن این دست فیلم ها نداشته ام ولی این بار قضیه فرق می کرد و همه چیز منتهی می شد به سهراب شهید ثالث و من بیشتر از اینکه به دنبال یک اتفاق ساده و طبیعت بی جان باشم این نام خود فیلم ساز است که همیشه توجهم را جلب کرده است که همواره اعتقاد داشته ام که در این مرز و بوم ما همه سهراب هایی هستیم از پیش شهید شده که به مدد فردوسی پاکزاد که لعنت بر آن تربت ناپاک باد همه آبشخور آن اولین سهرابی هستیم که در شاهنامه به دست پدرش نفله شد و درست در نقطه ی مقابلش اگردر آن سوی آبها کسی بوده به اسم سوفوکل و ادیپ را خلق کرده و پدر کشی را بنا نهاده ما از بد روزگار فردوسی داشتیم و رستم و پسر کشی و با این پیش زمینه رفتم و درتراس سینما صحرا - جدا از خانمها- سر جای سازمانی ام نشستم و چشم دوختم به پرده ی نقره ای و بعد از شمارش معکوس رنگ و رو رفته ی نقش بسته بر پرده ،اولین فیلم شروع شد به اسم آیا؟ و خیلی جالب بود که فیلم که درسالهای اواخر 40 واوایل 50 می گذشت به معضل شکاف نسل ها می پرداخت و انگار که تاریخ تکرار شود به طرز غریبی به حال و روز ما پهلو می زد و جوان های الکی خوش را نشان می داد با قیافه هایی شبیه خود ماها که در آقایان همان لباسها بود و سبیل های دسته موتوری و در خانم ها البته کمی قضیه فرق می کند وهر چند مینی ژوپ ها تبدیل شده به برمودا ولی مانتو و روسری چیز دردناکی ست و البته مکان هایی شبیه کافه ها و تریاها و شاید هم دانسینگ و نیمکت های پارک ها و باشگاههای بادی بیلدینگ و بیلیارد و موزیک راک وجز و دانای کلی که پشت دوربین بود و در ابتدا وانتها پیرمردها را بازخواست می کرد و آنها جواب می دادند که نسل امروز افسار گسیخته است و بی بند و بار است و اجق وجق است وبه طور کلی انگار که زنجیر پاره کرده است و دربین این دو طیف هم یکی یکی دختر و پسر بود که آماج سوال قرار می گرفتند و بی خیال و سبک سرانه جواب می دادند که علافیم و الکی خوش و از فرنگ برگشته و موزیک باز و این وسط حتی جوجه روحانی هم بود که با ته لهجه ای غلیظ روضه می خواند که این همه فساد و بی بند و باری شایع شده در این زمانه برمی گردد به اینکه جوانان شرابخوارند و به فرامین خداو پیغمبر گوش نمی سپارند و هر از گاهی هم در پس زمینه ،خیابانی به تصویر کشیده می شد و جالب اینکه ترافیک بود و بوق و دود و به معنی واقعی کلمه انگار که گرفتار دریک دور باطل و بعد هم فیلم های مستند همینطور یکی پس از دیگری به نمایش درآمد که مربوط می شد به رقص دراویش و رقص ترکمن ها و ایران شناسی در حیطه ی مهاباد و اصلاحات ارضی و افتتاح نمایشگاه آسیایی در تهران با نطق اعلیحضرت شاهنشاه و چیزی که این وسط خیلی برای من حسرت انگیز بود اینکه ملت به راحتی هر چه تمامتردر محیط های سربسته و پشت میزهای ادارات و حتی داخل نمایشگاه سیگار دود می کردند بی اینکه کسی نگاه چپ به آنها بکند و در انتها هم یک فیلم در رابطه با چاپارها نمایش داده شد که در سکوت محض شروع شد و ما که از هفته ی قبل تجربه فیلم صامت را داشتیم ابتدا فکر کردیم شاید این بار هم قضیه اینگونه است ولی چند دقیقه که از فیلم گذشت وهمه اش صحنه های رقص و آواز ایلات مختلف به چشم می آمد و تاختن چاپارها بین شهرها ،کم کم از گوشه و کنار سوت بلبلی تماشاچی ها شروع شد و دسته ای هم در جواب مدام هیس هیس می کردند انگار که ماری بوآ بخواهد بلبلی را زنده زنده ببلعد و من که پیش خودم همش افسوس استادیوم را می خوردم که اگر آزادی بود الان همه ی صندلی ها روی هوا بود ولی انگار نه انگار تا اینکه بعد از مقداری خود خوری دیدم که خیلی هم تنها نیستم وباید همراهم را از جیبم درآورم و صدا را تنظیم کردم روی بلندگو و ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را و از قضا چه قدرهم به هم می آمدند تصویر و صدا که انگار برای هم ساخته شده اند و تماشاچی ها که فکر می کنم راضی سالن را ترک کردند که صدای خنده از گوشه وکنار به گوش می رسید و اینگونه شد که من مدیومی شدم در جهت اولین همکاری مشترک محسن نامجو و سهراب شهید ثالث و 100 البته که بین پرکردن شکاف نسل ها

Monday, June 18, 2007

مام زمین را عاشقانه دوست دارم
وقتی که به اندازه ی 5،9 ریشتر هم که شده آنقدر احساس دارد
که هر کس و ناکسی را نتوانند به هر قیمتی که شده در آن زور چپان کنند

Sunday, June 17, 2007

دیشب را با دندان درد خوابیدم جوری که کله ی صبح که از خواب پریدم تصمیم گرفتم که امروزبه هیچ وجه من الوجوه در یکجا سکونت نداشته باشم و خب این یعنی اینکه بایدقید صندلی چرخدار محفظه ی کاری را می زدم چه در این جور مواقع که افکارم دست و پایم رابه هم گره می زنند اولین چیزی که جلوی چشمهایم می آید استخوانهایم است که به هیچ وجه دوست داشتنی نیست اگر آن 32 تای درون دهان باشد انگار که به ازای هر حرف یکی و این شد که پیش خودم به این نتیجه رسیدم که حالا که کار به دندان هایم کشیده است بهتر است راهی رودهن بشوم و تکلیفم را با دانشگاه یکسره کنم که اگر بیشتر از یک دندان لق آدم را به گا ندهد کمتر هم نمی دهد و همه چیز طبق برنامه پیش می رفت که خانم متصدی امتحانات این خبر خوش را داد که فارغ شدنم درج شده است و برگه ی تصویه را فرستاده اند به امور مشمولین و من می توانم همانند یک شومبول آویزان از همانجا شروع کنم به امضا گرفتن یکی پس از دیگری و امضاها اخذ شد تا رسید به امور مالی که این یکی همیشه گیر بزرگی ست و پرینت گرفتند و یک دوصفحه ای دادند دستم که صورت حساب بده بستان های من بود با آزادترین دانشگاه آزاد و جالب اینجا که در آخر کار انگار من 30هزار تومان هم طلبکار شدم و از دوسه نفر پرس و جو کردم که حالا چه می شود گفتند خیالت تخت تا قران آخر پرداخت می شود و در سرم چه خیال پردازی ها که نکردم با این یا مفت نورسیده که باور کنید خودم را پشت میزیکی از نایب ها کمی پایین تر از پارک ساعی می دیدم که درحال جشن گرفتن فارغ شدنم هستم ولی افسوس که این رویا هم دیری نپائید و سنگ پرانی از همین جا شروع شد که امور مالی همه چیز را مالید به هم و گفت امضا نمی کنیم که نمی کنیم و باید بخوابی توی توبت تا چهارشنبه و من البته بیکار ننشستم و شروع کردم طبقات را بالا پائین کردن در جهت ریاست محترم دانشگاه و یک اسم بود که از قدیم می شناختم و از همان استفاده کردم و اینگونه دستخط ریاست محترم پاراف شد پای برگه ی تصویه و امور مالی بعد از کلی پشت چشم نازک کردن حواله ام دادند به ساعت 2 ظهر و تازه اینجا بود که فهمیدم بد جایی را از دست داده ام که دانشگاه را تا به حال با این دقت ندیده بودم پر از نیمکت و رستوران و دانشجوهای رنگ به رنگ توریست نما و پارکینگ های یحتمل شلوغ تر از کلاس های درس و من که عقده ی نشستن روی نیمکت را همیشه داشته ام یک چند ساعتی را روی نیمکتی در سایه ی درختی سپری کردم و موزیک بازی از نامجو بگیر تا استینگ و آندرگراند به مدد موبایلی که خارج از تهران هر چند آنتن نمی دهد ولی بد جوری حال می دهد و باد که درخت های تنومند سر به فلک کشیده را در برابر دیدگانم به رقص وا می داشت وساعت 2 شد و دوباره امور مالی و طاقچه بالا که پرونده ات مفقود الاثر شده است و دوباره از این ساختمان به آن ساختمان بین بایگانی های جدید و قدیم تا خود ساعت 4 که باز هم متوسل شدم به رئیس دانشگاه و به هر ضرب و زور و داد و فریادی که بود بالاخره پرونده ی زردنبوغ پیدا شد هر چند دیگر کار از کار گذشته بود و جراحان امور مالی ما را باشکمی جرو واجر رها کردند در اتاق عمل بی اینکه فارغ شدنی در کار باشد و این شد که ما همچون یک کودک خیابانی راهی شدیم به سمت تئاتر خیابانی و لازم به ذکر نیست که رویای نایب هم تبدیل شد به همبرگر بوف جام جم و شکم که پر شد جیب خالی شد و کاسه ی چه کنم چه کنم در دست تنها راهی که پیش پایم بود اینکه بروم به سمت ارض موعود که تنها جایی که مرا به رسمیت می شناسند بی پول همانجاست و تازه روی صندلی شماره 6 جاگیر شده بودم که دیدم از دور انجمن وبلاگ نویسان زنده پیدا شدند هر چند نرسیده به ما راهشان را کج کردند به سمت کافه آکسون و من که از هولم قهوه با قیرم را لاجرعه هورت کشیدم و شروع کردم به طواف بر سر هیچ و اوراد کردن این جملات که گاندی همانا ایوانی ست نه آنچنان مخوف که آنطور که از اسمش برمی آید جایی ست پر از حدقه و چشم و پله نه مثل کاخ برای ما کوخ نشینان و نه مثل کافه ی چپ شیشه ای با ستاره های رنگ و رو رفته ی قاب گرفته ی دورتادورش که الحق لابلای آنهمه قهوه ی ژان لوک و جارموش و پرهام من اگر بودم یک قهوه ی رشید پور هم اضافه می کردم واینکه پیرمرد کچل عینکی آنقدر بخشنده هست که همه را در خود جای بدهد از بدن نما گرفته تا روشن فکر نما و بعد از این مناسک و سنگ پرانی به اندازه ی کافی به شیطان منزل آخر شد کافه آکسون و دمیدن در سور اسرافیل و همین که نشستم پشت بار چشمم افتاد به دست خط زیبای یکی از فاکتورها که از فرط زیبایی و گیرایی آدم را به چهار میخ می کشید و از کوپ دلقک و شیک شکلات چیزی می ساخت در مایه های شعر که اگر غلط نکنم باید متعلق به خانم آذرستان باشد و دست آخر خانم آگراندیسمان که حالی هم از ما پرسید هر چند نصفه و نیمه که من همانقدر سهند شریفی هستم که اصل، جوری که هر کسی می تواند این اطمینان را داشته باشد که حتی اگر از اسب بیافتید از من نمی افتد و آنقدر پافشاری کردم امشب در اطراف و اکناف کافه که کاشف بعمل آمد که فردا ساعت 5عصر به بعد مرکز خرید گاندی دایر خواهد بود و من اگرآقای فضلی قبول کند در عوض پول قهوه وبطر آب معدنی که امروز کوفت کردم فردا برایش همچون پروانه ای پیشبند بسته دور مشتری ها به رقص در بیایم

Saturday, June 16, 2007

ساعت 5عصر که می شود شروع می کنم زاغ سیاه خورشید را چوب زدن که لعنتی کی گورش را گم خواهد کرد که دیگر حتی از قفس هم بیرون نمی آید نفس و ذرات معلق در هوا کیپ تا کیپ جوری به هم چسبیده اند که منفذی پیدا نمی شود حتی شده به اندازه ی آهی واهی و همه خفقان گرفته دچارانبساط خاطرسرب است و سراب که استنشاق می کنیم واستشهاد و به همه ی اینها باید لنت لعنتی ترمز را هم اضافه کرد و دوزخ که همچنان پابرجاست و عمق فاجعه را وقتی احساس می کنم که کوله بارم را از خودم جدا می کنم و پیراهن غرق در عرق سائیده می شود به گوشت تن جوری که حتی دیگر نمی توانم کوله ام را دوباره بر پشتم سوار کنم و کولی وار نه راه پیش دارم نه راه پس و برای لمحه ای هم که شده باید این اجازه را به خودم بدهم که پشتم حسابی باد بخورد هر چند این احتمال می رود که دیگر تن به هیچ چیز ندهم و سهل انگارتر از اینی که هستم قلمداد بشوم هرچند تازه امروزبعد از سه ماه آزگار استخاره ی قرارداد و قرارنداد موفق به عقد قرار داد با محفظه ی کاری شدم و یک چهار برگی جلویم گذاشتند تا در انتهایی ترین نقطه اش امضا شوم و در نقطه ی مقابلش هم آنکه می گویند کارفرماست و من بی اینکه لحظه ای درنگ بکنم و مثلن بخواهم بخوانم که بدانم مفاد این یکسال قرارداد از چه قرار است همچون کسی که در خماری مواد قرارگرفته باشد در یک نفس هر چهار صفحه را امضا کردم و پشت بندش هم بلافاصله یک لیوان آب خنک که انگار بهترین و گوارا ترین چیزی ست که گیر آدم می آید در زندان

Thursday, June 14, 2007

ما با شکوهیم که شکوه سر نمی دهیم ما همه در یک صف ایم ما جزای انیم ما سزای لیوانی آب ایم که باید سربه سر در یک ساعت مقررتخلیه شویم در چاه مستراح ما منشورمان را خودمان امضا میکنیم ما گردن آویز ظل آفتابیم ما گروه خونی مان مثبت ما گروه خونی مان منفی ما اوباشیم ما اراذلیم ما رذایلیم ما زل می زنیم به ساعتهای دیواری و وقت میکشیم در محفظه های کاری و کارت می زنیم و کارد می زنیم و خونمان را قطره قطره از قطره چکان شیشه های بلک اند وایت و اسکای و سگی و کشمشی و طبی و صنعتی تخلیه می کنیم در لیوان های یک بار مصرف ما همان چیزی هستیم که زیر پوستمان شروع به دویدن می کند ما گوشت ایم ما پوست ایم ما استخوان ایم ما ماشینیم آنچنان که 206 و زانتیا و 405 و پیکان که هر آن ممکن است آتش بگیریم و یا بالاتر ازحد مجاز در شاهراهی چپ وچوله شویم ما روپا ییم ما دی وی دی های بی پرده ی قاچاق ایم ما چاق ایم ما لاغریم ما چاق و لاغریم ما زباله دان تاریخیم ما طوسآبی های روشن ایم ما حافظه های آکنده از مستهجنیم ما ویژگی های زیر پل توانیر و کریم خان ایم ما در پارک نکردن ها دانشجویانی فراترازجنسیت ایم ما تجسم مجسم ایم ما آزادیم ما 7دولت ایم ما 7تیرایم ما اجناسیم ما جناسیم ما ردیفیم ما قافیه باخته ایم ما فرار مغزهائیم ما قرار جسم هائیم ما فاکرایم ما کافریم ما کافه ایم ما الیم ما بلیم ما میز اشغالیم ما هیزآشغالیم ما میراییم ما لبخندی ماسیده بر صورتیم ما آماس تورم ایم ما جویای مهرایم ما جویای نام ایم ما ما ما گاویم

Wednesday, June 13, 2007



از دست راست به دست چپ درغلطیده ام پس باید درد بکشم انگار که جایی در درونم هم شاهراهی این بطن را به آن یکی بطن وصل می کند و باطنم به شکل ظاهرم و باطن یعنی اینکه با تنم چه باید بکنم وآیا قوانین اش را به رسمیت می شناسم پس چرا انقدر هن هن می کنم وشاید مرغ شده ام و قد قد هم می کنم ولی این درد از آن دردها نیست که مثلن قد بکشم ولی دیگران در مورد ظاهرم هر چه که خواسته اند همیشه گفته اند مثلن همان کسی که دیروز در یک کاناپه با هم سیگار دود میکردیم می گفت که لاغرتر شده ام آنهم به طرز دلخراشی یا ان یکی که در کافه ی دیگری یک سر و گردن از من عقب تر نشسته بود و می گفت که ریش خیلی به من می آید هرچند آن هنگام هم که همه را از دم تیغ گذراندم و تنها سبیل داشتم باز هم همه چیز به من می آمد یا آن یکی صاحب کافه که می گفت چرا بد دهن شده ام یا ان یکی که در محفظه ی کاری به طرز غافلگیرانه ای انگار که بخواهد مرا در گوشه ی رینگ مستطیل گیر بیاندازید با یکی دو جمله چنان گارد گرفت که صدای قرآن به من آرامش می دهد و جمله ی بعدی که در حکم هوک چپ بود که تو چطور و من به جای اینکه برگردم و بگویم تو بگو یک قران به طرز از سر وا کنی انگار که نخواهم حتی فکرش را هم بکنم گفتم حتمن همینطور است که شما می گوئید که این دو جمله شاید هر دو یک خاصیت داشته باشند و شاید حتی ضرب جمله دوم بیشتر باشد که همیشه تائید کردن آنهم وقتی که درگوشه ای گیری راه را برای خلاصی بیشتر نمایان می کند تا اینکه بخواهی گارد بگیری و به مبارزه ادامه بدهی ولی در هر صورت هر کسی اگر پنج انگشت دارد می تواند به اندازه ی بند بند انگشت هایش در طول شبانه روز دیگران را انگشت کند و این دیگر اصلیست که در این مرز و بوم به عینه به من اثبات شده است و فرقی نمی کند که در انگشتانش چه تعداد انگشتر داشته باشد می خواهد مثل من به یکی اکتفا کند آنهم برای اشاره و چپر چلاغ وعتیقه آنچنان که انگشتر من به نظر می رسد و می خواهد مثل خانم رئیس جمهور ساندنیست سابقن چریک حالا چروک پشت تریبون باشد که در هر انگشتش به تعداد انگشتان دو دست انگشتر داشته باشد و شایدهمه ی همسران مبارزان اینگونه اند که مشت شان نه تنها نمونه ی خروارشان که هر چه انگشترش بیشتر کوبنده تر

Tuesday, June 12, 2007

باز هم برگشت خورده ام، درست انگار که نامه ای باشم و آدرس نداشته باشم و این دیگرافسانه ی من است که پست می شوم و برگشت می خورم آنقدر که خودم هم خودم را جواب کرده ام وشاید باید به خودم لقب دکترای افتخاری هم بدهم ...امروز صبح رئیسم را در صف تاکسی منتظر دیدم که چون جلوبندی ماشینش را پیاده کرده اند خودش هم مجبور به پیاده بودن است و انگار که خلع سلاح شده باشم اولین کاری که از دستم برآمد این بود که عینک دودی را از چشمم برداشتم که نمی خواستم خودش را از چشم من ببیند که عینک من در واقع سپر بلای من است و هر کسی قادر است خودش را در آن ببیند که انگار عینک دودی شیشه جیوه ای این خصلت را دارد که صاحبش را ترمیناتور نشان بدهد و نفوذ ناپذیر و با این همه من آنرا از چشم هایم برداشتم و انگار که مستوجب عقوبت باشم دیری نپائید که در همین عصرامروز آن را روی کاناپه ای در سالن انتظار سینما جا گذاشتم و بی خبر از همه جا رفتم و در سیاهی مطلق طبقه ی بالای سینما صحرا- جدای از زنها- بر جای همیشگی ام تکیه زدم و طولی نکشید که هم کاناپه ای ام که با هم سیگاری را در کسوت سکوت دود کرده بودیم ایما و اشاره کنان به سمتم آمد طوری که برای لحظه ای فکر کردم شاید جایی در پس پشت مرا هدف گرفته است و نزدیک تر که شد دیدم که عینک دودی در دستانش است و من برای لحظه ای جا خوردم و از خودم خجالت کشیدم که آخرچطور ممکن است و دست آخرمجبور شدم در نیمه های فیلمی متعلق به عهد بوق و مطلقن صامت سالن سینما را به سمت سراسیمگی خیابانها ترک کنم که این هم برای من در نوع خودش مصیبت بزرگی می تواند محسوب شود که از تاریکی سینما پناه ببرم به روشنایی خیابانها که همیشه خوش داشته ام وقتی سالن سینما را ترک می کنم هواتاریک باشد تا مجبور به تنگ وگشاد کردن مردمک چشمهایم نباشم و گه گیجه نگیرم که حالا با بقیه ی روشنایی ها ی شهر چه غلطی باید بکنم و به جای اینکه از پیاده روهای تاریک باریک رد شوم مجبور باشم که برآسفالت های گشاد ناشاد راه بسپارم

Saturday, June 9, 2007

تنها از آغاز می توان در یک ابهام به سراغ راه چاره گشت آنهم وقتی که تمام درها به رویت بسته اند و تو حتی از نزدیک هم رویت نمی شوی ، شاید جایی در دور دست ها کسی باشد که برایت تره خورد می کند و تو با صدای چاقو که بر تخنه تخطئه می شود از خواب می پری و از گوشه ی چشم مواظب آن دست هایی هستی که هر آن در معرض تیغه ی چاقو هستند و وقتی همه چیز خوب ریز ریز شد تو هم از زندگی سر ریز می شوی و پر واضح است که اینها همه خیالات محض است هر چند این تصاویر در یک آن به سمتم هجوم می آورند ولی حتی خودم هم نمی دانم که آبشخور چه هستم و آیا بهتر نیست که وقتی پیشخدمت از من سوال می کند که به چیز دیگری احتیاج ندارید در حالی که در سینی ای که به دست دارد دو لیوان آب به چشم می خورد که یخ ها در آن غوطه ورند و من به جای اینکه خودم را یک بی نیاز از همه چیز جا بزنم برگردم و بگویم چرا یک لیوان آب به من بدهید که من به اندازه ی یک لیوان هم که شده بدانم از کجا آب می خورم . آیا من مات کلمات هستم و آیا خانه های سیاه و سفید تا ابد ادامه دارند و اگر بخواهم می توانم مهره های فقراتم را جابجا کنم وآیا تنها به این واسطه که کلمات به سمتم هجوم می آورند می توانم از خانه ای به خانه ی دیگر بروم و حتی اگر شده پیراهن چهار خانه به تن کنم و تن پروری پیشه کنم و خیالم راحت باشد که هیچ وقت پررو با عجیب در یک جیب جا نمی شوند و برای همین فقط کافیست که پشت سرم را همیشه در پیش رویم داشته باشم تا از آنها نباشم که به هر بهانه ای برمی گردند و پشت سرشان را نگاه می کنند که اینگونه در یک لحظه ی خاص می توانم رنگ عوض کنم و بیشتر از هر وقت دیگر حاشیه داشته باشم و تنها در این صورت است که اگر کسی بخواهد تیغه ای در برابر دیدگانم بکشد من هم دست به کار می شوم و آن تیغه را کاغذ می کشم

Thursday, June 7, 2007

اعضای خانواده -برادر و مادرم- بر این گمانند که من دچار توهم شده ام که مدام یا ازبوی امگا3 حرف می زنم و یا ازمزه ی زنجبیل. هر چند نمی دانم که در میان حواس پنج گانه، بویایی و چشایی در چه مرتبه ای قرار می گیرند برای ایجاد یک محرک خارجی در غیاب علل آن محرک خارجی، ولی هر دو را در گذشته ای نه چندان دور به طور کامل و واضح ادراک وحتی احساس کرده ام ولی انگار نباید وقت و بی وقت حرفی از آن ها بزنم که باز هم طبق تعریف، بیشترین نیرویی که در جهت ایجاد یک احساس حتی اگر وجود خارجی نداشته باشد نقش دارد و برای دیگران منوط به قدرت شنوایی است در مورد من می تواند منوط به قدرت تکلم باشد که به محض اینکه یک احساس را تبدیل می کنم به کلام، دیگران به راحتی می توانند هر برداشتی که می خواهند انجام دهند، پس همان بهتر که لالمونی بگیرم آنچنان که امروزکه غرق در خودم راه می سپاردم یکهو انگار که اجلی معلق جلوی پایم سبز شده باشد، زنی که در ابتدای صدای ضق ضق اش به چشم می آمدوبعد بلافاصله پودری خاکستری ماسیده بر صورتش،از من طلب کمک مالی می کرد و من که در این جور مواقع تنها یک لبخند که آنهم انگار ماسیده تحویل طرف می دهم برای کسری از ثانیه جا خوردم که از چه رو این چنین ضجه می زند و نکند سرنگی چیزی در آستین داشته باشد ، به واسطه ی اینکه در ابتدای پل کریم خان باید انتظار هرگونه بذل و بخششی را داشت، ولی خوب طولی نکشید که این حماسه هم با پرسیدن آدرس داروخانه ی 13 آبان به پایان رسید ،هر چند برای قسمت دوم هم جوابی در آستین نداشتم ولی بیش از اینکه به دنبال دوای درد او باشم باید به فکر دست چپ خودم باشم که چند وقتیست دردی مرموز و خفیف در آن لانه کرده که نمی دانم مربوط به یکی از آن نیمکره های معروف چپ و راست است یا اینکه ضربه ای کاری بر جایی فرود آورده ام و خودم خبر ندارم و درست در نقطه ی مقابلش قلمبگی پای راستم که اگر غلط نکنم اسمش را قوزک پا گذاشته اند، دوباره متورم شده است درست مثل سالها قبل که انگاردرون چاله ای افتاده ام و خودم خبر ندارم وکسی چه می داند که شاید به یک تعریف جدید از توهم رسیده ام و باز هم خودم خبر ندارم که می توان اسمش را گذاشت دشمن فرضی و این خبر نداشتن از خودم تا بدآنجا پیشروی کرده که امروز به واسطه ی مقاله ای که علی قلی پور در روزنامه ای کثیر الانتشاردر مدح ژان پل سارتر وکلماتش نوشته بود فهمیدم که زیاد هم بیراه نرفته ام که زمانی بر این یقین بودم که تمام فلسفه ی فیلسوف بابا قوری برمی گردد به انحراف چشم هایش که یحتمل دچار خطای دید بوده و هر کسی را دو نفر می دیده تا آنجا که به اصالت خودش هم شک کرده و فلسفه ی اگزیستانسیالیسم را خلق کرده ،هرچند در مدخل آن مقاله جور دیگری به این مقوله پرداخته شده بود آنهم از نگاه سیمون دوبووار که عقیده داشته که نگرش آقای فیلسوف به خاطر نحوه ی قرار گرفتن چشمهایش در دو جهت مختلف است که یکی از آن ادبیات است و آن دیگری از آن سیاست

Wednesday, June 6, 2007

گیر کرده در هندسه ی سهندها می خواهم بدانم چشم من هم آیادوربین دید در شب دارد یا اینکه باید مواخذه شوم که بترتیب علیرضا نازی را دیده ام و پروفسوراتانازی را خوانده ام که دوتا اختراع کرده است که یکی ماشین مرگ نام دارد و آن دیگری ماشین ترحم و ماشین سوم در آینده ای نزدیک شاید ماشین توهم که نمی دانم بایدتلویژن نگاه کنم یا به گلاویژن جواب پس بدهم که در هر دو حالت بچه را چند وقت دیگر از واژن بیرون خواهند کشید و درآغاز تنها واژه خواهد بود ودر پایان کشیده ای آبدار بر باسن کون برهنه ی کودکی معصوم و آنگاه سرفه ی خون لای سبزی پر رنگ ملحفه های جنینی مجنون وبزن بکوب کوس معکوس که انالحق چیزی میشود در خور شایان سوار بر انواع و اقسام دوچرخه ها و سه چرخه ها و چهار چرخه ها وما همچنان بی دست و پا بر خطا و برای لحظاتی چند در نطفه خفه گوش جان می سپاریم به گوز گوزاگزوز که پت پتش انگار فشار می آورد بر پرده ی سماخ و خت ختش انگار قروچه ی سماق بر دندان و سایه اش انگار که کوفتن چماق بر سندان و کو فوکو که این یک چماق هم نیست

Tuesday, June 5, 2007


حالا دیگر خبری از باد نیست که پنکه را خاموش کرده ام و طیاره هم دیگر پتیاره به نظر نمی رسد و تنها صدایی گنگ و خفه از دور به گوش می رسد انگار که هواکشی در توالتی و یا هم همه ی بازیگوشانه ی بچه ها از دوردست و من مردی مردد که درآستانه ی سیلاب دوم وحشی می شوم آنگونه که پدرم را جلوی چشمانم آورده باشند که بعد از یک و نیمروز ور رفتن با مقعد مطهرخوش بوتر شده ام وبیش از48 ساعت است که از جام،جم نخورده ام که در نیمه ی تعطیل خرداد به انتظار فرج نشسته ام وای کاش آقای بکت هم اینجا بود ومی دید که چگونه ما 70واندی میلیون نفر مدام در حال انتظار کشیدنیم آنهم در خیابانی به پهنای ولی عصربهنگام پیاده سازی طرح بهسازی پیاده روها منطبق با اصول این یکی آقا که می گوید زیبا سازی باید معیار اصلی شهر باشد حتی شده روی بیل بوردها
و حالا که در چاردیواری که آنقدرها هم اختیاری نیست محبوسم وجایی نیست که بتوانم به خودم بقبولانم که می توانم برای چندی هم شده از خودم اجتناب کنم وحالا که کسی را ندارم که برایش ویرایش انجام بدهم پس می توانم با هر بار کوبش انگشت به حساب خودم برسم آنهم برای تک تک نفس هایی که کشیده ام و بهایش را نپرداخته ام وهر چند جمع کردنی در کار نیست و حروف همینطور پشت سر هم ردیف می شوند ولی هنوز هم نمی دانم که آن کسی که تا یک قدمی من پیش می آید پس چگونه بلافاصله پشت بندش صدای دراست که به گوش می رسد که در هر رفت و برگشتی کمی بهتر می شوم ولی هنوز هم مانده تا به خودم بیایم، آخر کدام ابلهی اینگونه که من هستم با صفحه کلید حرف می زند و تازه گول ویرگول ها را هم می خورد، آنهم وقتی که حتی نمی توانم با خودم ارتباط برقرار کنم و طبابت انجام دهم پس کی تمام می شود این ماجرا و چرا بعضی وقت ها می خواهم برایش سر و شکلی در نظر بگیرم و بی خود منتظر می شوم که بنتننیمنثمنتبدرد یرتدبیردبتدرهثصثن، به همین راحتی ،ولی به چه دردی می خورد پس حتمن دردی هم دارم ولی کو درمان که درمانده ام ولی در چه مانده ام که بهتر بود می پرسیدم پشت کدام در مانده ام و جواب می دادم پشت یکی از همان ها که کافکا همیشه می ماند، هان پس پشت در قانون مانده ام لابد همان دواخانه ی میدان ونک که برای هر دردی درمانی هم دارد بس که عظیم الجثه و غول پیکر است و با اینکه شبانه روزی همه را در خود جای می دهد ولی یادم می آید که شبی که تا صبح مجبور به گز کردن خیابانها و گاز زدن کلمات بودیم -با امید- و رفته بودیم که نفازولین بخریم تا فاز برگردد به چشم هایمان ، تنها دستی از پشت باجه ای بیرون آمد که آنهم ما را جواب کرد

Sunday, June 3, 2007


کاناپه ای هست که چند سالی می شود روی آن چرت می زنم و وجنات این کاناپه اینگونه است که کمی به مخلوقات ناقص الخلقه می ماند بدین قرار که به علت کمبود فضای اتاقی که تازه آنهم از آن من نیست کاناپه در خود تا شده است از همانها که "تخت خواب شو" نامیده می شود و مطابق اسمش می شود گفت که به سه تکه تقسیم می شود و تا آنجا که به یاد دارم مدت زمان زیادی هم نتوانستم ازحالت تخت خوابش استفاده کنم که بعد از چندین شب متوالی دراز به دراز خوابیدن روی آن احساس کردم کمرم در قسمت گودگاهش تو خالی تر از همیشه به نظر می رسد و این شد که دیگر تخت خواب به طور کامل بوسیده شد و گذاشته شد کنار و از آن پس کاناپه به حالت نشسته ودر خود فرو رفته به زندگی خود ادامه می دهد و من که چند باری عکس کاناپه ی معروف فروید را دیده ام و تا آنجا که به یاد دارم روی آن یک فرش ایرانی هم پهن بوده است شب ها یکی دو ساعتی در روی همین کاناپه ی ناقص الخلقه خودم را به خواب می زنم و از آن جایی که کاناپه از جنس نامرغوبی تهیه شده و هیچ گونه امکانات استانداردی در آن لحاظ نشده و به جای تشک هم ابری دم دستی در آن به کار رفته ، این است که از لحاظ طول و عرض هم به هیچ وجه شمایل کاناپه ای که بتوان در آن با خیال راحت یله داد و ولو شد و خود را سپرد به دست عقده های قاعدگی مغز آنطور که کم کم پلک ها سنگین شوند و خوابی مغناطیسی آدم را با خود ببرد را ندارد و خوابیدن روی آن مستلزم این حالت است که پاها را از قسمت زانویی تا کرد به سمت داخل و درست همانند کاناپه در خود فرو رفت آنگونه که می گویند انگار در زهدان مادر و سر را هم باید به کمک 2 کوسن خیال قرار داد روی صندلی لهستانی که در کنار کاناپه قرار دارد و اینگونه آماده می شوم برای گوش دادن به خودم آنهم در عوالم خواب و حالا که از این موقعیت کاناپه به مثابه زهدان پرده برداری شد می توانم خوابی را که دیشب دیدم بازگو کنم که در جایی قرار گرفته بودیم که اعضای خانواده جمع بودیم منهای پدر که من و برادرم در حال خروج از تونلی بودیم و دیدیم که فضای بیرون رنگ و لعابی خیلی براق و شفاف به خود گرفته انگار که ما در یک دنیای کارتونی قرار گرفته باشیم و در آستانه ی تونل چمن زاری بود به غایت سرسبز انگار که از همان نورهای سبزی که در حاشیه ی اتوبانها بر چمن ها می تابد آنجا نیز می تابید و این منظره مرا به شکلی حیرت زده به عکس العمل واداشت تا جایی که چند تایی از خودم عکس بگیرم و این بار نه مطابق معمول بیداری که خودم دوربین را به سمت خودم نشانه می روم این برادرم بود که مشغول عکاسی از من شد در حالتهای مختلف که در همین بین توجهم به ساختمانی اسکلت مانند و نیمه کاره معطوف شد درست از همانها که چند وقتی هست در برابر تراسی که در آن سیگار دود می کنم شروع به رشد و نمو کرده است و مادر و خواهرم نیز در همان ساختمان نیمه کاره درتحتانی ترین طبقه مشغول جست و خیز و گردش بودند و ما را فرا می خواندند که از آنها در ساختمان مخروبه عکاسی کنیم که در همین اثنا ابر سیاهی در آسمان پدیدار شد از آنگونه ابرهایی که خیلی حجیم و توپر به نظر می رسند که انگار خیلی حرف برای گفتن دارند، پر از نیم کره هایی کنگره کنگره در قسمت بیرونی ومهیب و ترسناک مرا وادار کردند که دوربین را به سمتشان نشانه بروم که در یک لحظه ابرها متراکم ومتراکم تر شدند گویی به سمت زمین و در خود مچاله شدند طوری که انگار تغییر حالت داده باشند و از گازبدل به خاک شده باشند که با صدایی هولناک که فقط مختص دالبی سراند سینماهاست فرو رفتند در ساختمان نیمه کاره طوری که هیچ منفذی را باقی نگذاشتند و کاملن روی ساختمان را با خاک پوشاندند و هم سطح زمین هموار شدند و من که خودم را به شدت باخته بودم دویدم به طرف حالا سطح هموار زمین و به طرز از خود بی خودی شروع کردم به چنگ زدن زمین که صدای مادرم به گوش می رسید که کمک می خواست از زیر فرسنگ ها خاک و در همین بین از دور 2 دختر خردسال بازی کنان پدیدار شدند که به سمت من نزدیک می شدند و من که انگار روزنی پیدا کرده باشم چند بارفقط پشت سر هم تکرار کردم زنگ بزنید به 110

Saturday, June 2, 2007


حالا دیگر کم کم دارد تبدیل به یک مراسم تکراری می شود اصطکاک ابرها و انگاراین تنها صداست که عربده کشان مرا به سمت پنجره فرا می خواند چه من بنا به واسطه ی میزی که روزها پشت آن پیچ و تاب می خورم فرسنگ ها از پنجره فاصله دارم و می توان گفت که تقریبن در سه جاف دیوار بند هستم و نمی دانم چرا چند وقتی هست که دیگر تاب کوره را ندارم و با هر جرقه ای که دیگران می زنند تنوره می کشم، شاید به خاطر همین بود که دیروز در جایی حضور به هم رساندم که بتوانم با خیالی راحت عربده بکشم فارغ از روبرو که روبرو هم خودش خیل سیاهی لشگری بود با فاصله ی یک مستطیل سبز و یک پیست تارتان وما که باید با شعار "روبرو آماده باش" گفت و گوی بی تمدن ها را با آنها پژواک می کردیم واین چنین است که جمعیتی آنقدر زیر آفتاب سوزان نموده می شود تا تماشاگر نما نماد شود و این تجمع 100هزار نفره به صورت بیضی که اگر آن وصله ی زرد ناجور را فاکتور بگیریم می شود گفت که انگار بیضه های غول بی شاخ و دمی بودیم که با هرریتمی که لای پایش ایجاد می شد انگار که بخواهد آلتی شود و دیوار صوتی را از بیخ برکند واینکه هرکسی تنها باید برای لحظه ای از جای خود برمی خواست تا این گرداب حائل مواج انسانی در چشم به همزدنی کف بر لب بیاورد و خشم در دندان و انگار گرفتار در دوری باطل از حد فاصل جایگاه که روبرو بود تا ما که زیر عکس آقا یان نشسته بودیم و البته تمام این حرکات و سکنات برمی گشت به زمانی که هنوز گلادیاتورها به مستطیل سبز نیامده بودند و ما هنوز بازی را نبازیده بودیم که سعی می کنم لحظه به لحظه جلو بروم که اگر از همین الان بخواهم آخرش را به یاد بیاورم یک لشکر شکست خورده بیشتربه جا نمی ماند و مینی بوس ها و اتوبوس هایی که از فرط عصبانیت به بوسه هایی می مانست که در میانه ی راه تبدیل به گازگرفتن شده باشد و لب های خونین و مالین و صداهای خراشیده وقیافه های نتراشیده وپلیس ضد شورش... ولی در بدو ورود ما به استادیوم، من که انتظار شعارهایی همچون اگزوز خاور و شیر سماور و فلان فلان شده ی داور و از این قبیل چارودارها را داشتم به واسطه ی سالها استادیوم نرفتنم و تنها در آفساید* ماندنم آنهم از پشت میله های بی پناه دختران ،از قبل دررسانه ی ملی دیده و شنیده بودم که پیراهن هر دو تیم سرخ آبی مدتهاست که به وسیله ی ایرانسل اسپانسر می شود و فکرش را هم نمی کردم که از همین کوچکترین مقوله تماشاگران شعاری را دست گرفته اند که آنقدر فریادش کردیم که تا همین امروزهمچون اوراد ورد زبانم است و بیش از همه این پیش پا افتادگی شعار بود که مرا به وجد می آورد که در یک لحظه ی جادویی همه هم صدا شعار سر می دادند" ایرانسل، تالیا، کیر تو کون آبیا" و برای من که با تالیا صاحب موبایل شدم و با ایرانسل اینترنت را در کف دستانم دیدم بسیار ملموس بود این شعار و درآخر فارغ از رنگ ها و داربی ها و بی داری ها اینکه شاید روزی فرا برسد که تمام ایران را زردی سل فرا بگیرد و آزادی استادیومی شود برای آنها که بازی را از پیش باخته اند و در مستطیل قهوه ای به جای توپ، لگد برسر از تن جداشده ی غده ای سری می زنند
--------------------------------------------------------------------------------------------
پ*فیلمی زیبا از جعفر پناهی که شباهتی هولناک و مو به مو با فضای استادیوم دارد

Thursday, May 31, 2007

سپید جادو کرده باشید یا سیاه
و پای استدلالتان چوبی باشد یا با عصا
سخت در اشنتباهید اگر فکر می کنید ما به ضرب و زور کفش هایتان که از قضا هر دوپشت بازاست گول ظواهرتان را می خوریم که هر دو از آخورخوردن را خوب بلدید بس که راحت طلبید و حال و حوصله ندارید که پاشنه ی کفش هایتان را ور بکشید و هر دومستمسک تان مفت خوری ست چه سبزی اسکناس هایتان حتی اگر شده با آرم آن یکی مفت خور جلوی چشمانتان را گرفته باشد و از کیسه ی خلیفه ببخشید و چه مستمسک تان تاریخ باشد و گیرم در این وسط فقط زمان را از دست داده باشید که اگر آن لاستیک به سرها به 1400 نفر و ائمه شان می نازیدند شما از کلانتان بگیر تا خردتان به تاج و تخت 2500 ساله ی حکمروایی تان می نازید تا تو که آنقدرها هم پیشینه نداری و فوق فوق اش یک ترجیع بند کمونیست است که در دهانت چپانده اند و یک هدفون، آنقدر خاطره از حفظ نیستی که به دو هفته پیش می نازی و قد علم می کنی که به 110 پیشنهاد رشوه ی 160 هزار تومانی داده ای که آنهم خودش آبستن دست نشانده های حوزه های دیگر است و به جای اینکه تنها به کفشهایت اکتفا کنی که یک در میان بندهایش را نارنجی و رنگ دیگر به پا می کنی و ما مجبور باشیم به دیگران مدام جواب پس بدهیم که تو خودت هم گی نیستی و فقط این از سر سادگی ات است که که با دو قوطی ناقابل آنقدر از خود بی خود می شوی که حاضر هستی در جمع آن کسانی که به خاطر تو شهادت داده اند انواع و اقسام جک و جنده ها را در پشت باربند وانت باری که تنها ادعای خریدنش را در سر داری به آغوش بکشی که بعدها در سر ما بکوبی که پدر بزرگ ها همه دچار آلزایمرند و می شود از همین حربه استفاده کرد و همه را در آغوش گرفت حتی اگر شده با چادر به سر کردن
ولی این را بدان و آگاه باش که من یکی برای یک بار هم که شده راست کرده ام که از آن ها نباشم که برایت شل کن و سفت کن در آورده اند و همه ی آن بدهی را هم که تا به حال از سر ندانم کاری بالا آورده ام تا پنج شنبه ی دیگر که آفتابی شوی، لای سر
رسیدت دوباره از نو بالا خواهم آورد

Wednesday, May 30, 2007




ومن که عین سگ از سگ می ترسم و با این حال تنها با آن سگی همذات پنداری می کنم که در همسایگی مان لانه کرده است و فقط شب ها پارس می کند درست همان هنگام که پاسی از همه چیز گذشته است و به یاد می آورم که اولین موجوداتی که نسبت به صدای مهیب آسمان قرمبه عکس العمل نشان می دهند ماشین ها هستند که در کسری از ثانیه همنوایی عصرانه ی دزدگیر های الکترونیکی به گوش می رسد و خیابان های منشعب از میدان ونک را آب فرا گرفته است انگار که ماشین ها از ترس خودشان را خیس کرده باشند و دیگر برای من یک فرض مسلم است که تهران یک پارکینگ بزرگ است و به موازاتش یک گالری وخوش به حال آن کسی که می تواند افسردگی عمیق اش را در پارکینگ گالری خانه اش به خورد جوان هایی بدهد که ابر را هنوزهم به شکل میغ می بینند ودر این گیر و دار روایت مرگ زنی بر اثر فرو رفتن میخ در تنش آنهم پشت در، آقای باب دیلان تولد 66 سالگی اش را جشن می گیرد که این شاید بهترین زمان ممکن باشد برای برگشتن و به پشت سر نگاه کردن حتی به روایت روزنامه ها و من که همیشه از متولد شدن در کافه ها حالم به هم خورده است به خودم قول می دهم که اگر 66 ساله شدم 66 شمع کیک تولدم را روی میز شماره ی 6 فوت کنم و بعد هم می توانم با قلبی مطمئن و دلی آرام فوت شوم و به خودم قول می دهم که حتی اگر از همین الان یک پایم لب گور باشد و یک چشمم خیره به بهرام، تو را پیک رساندن سلام به پدرت قرار ندهم و با همه ی اینها به شرفم سوگند می خورم که من و تو اگردر کنار هم باشیم حتی اگر شده پشت یک میز بیش از هر چیز به همان زیگیلی می مانیم که من وسوسه ی نشان دادنش را به عالم و آدم داشته ام آنچنان که کسی جرات نزدیک شدن به ما را نداشته باشد و تو اگر حتی بخواهی مرا با چشم هایت قورت بدهی من همان سیبیلی می شوم برایت که به خاطر سبز شدنش بر پشت لبانت فرسنگ ها راه را کوبیده ای تا اینجا
--------------------------------------------------------------------------------------
شرح عکس) آقای برایان تریسی خالق 380هزار تومنی کتاب "قورباغه را قورت بده" که همین روزها در تهران چسبید به دیوار و سبیل که کار یکی از شهروندان دوشان نمای پایتخت می باشد

Tuesday, May 29, 2007

غریبه ای وارد شهر می شود و به دنبال خانه ای می گردد، 30 سکه ی نقره به صاحب خانه پیشنهاد می کند پذیرفته نمی شود، 30 سکه ی طلا پیش کش می کند و خانه را تصاحب می کند و خانه بیشتر به کلبه می ماند، به موازات غریبه جوانی در به در وارد شهر می شود وازاولین معدن طلایی که بر سر راهش قرار می گیرد چند تکه طلا می دزدد، صاحبان معدن بدون آنکه چهره ی جوان دربه در را ببینند چند تیر به سمتش شلیک می کنند که یکی از تیرها به قفسه ی سینه ی جوان اصابت می کند وجوان زیر پلی بر فراز رودخانه پنهان می شود که غریبه و جوان با هم برخورد می کنند و جوان از غریبه کمک می خواهد و غریبه به دنبال چرایی می گردد که جوان می گوید چون تیر خورده است ،غریبه جوان را پناه می دهد و معلوم می شود غریبه دکتری زبردست است و گلوله را از قفسه ی سینه ی جوان درمی آورد و درعوض از جوان یکدنده می خواهد که برایش پادویی کند حالا که پول دربساط ندارد ، جوان غرولند کنان می پرسد تا کی که دکتر-غریبه می گوید تا هر وقت من بخواهم و جوان به عنوان اولین ماموریت وظیفه پیدا می کند که در شهر جار بزند که دکتری همینک در شهر منزل دارد واینچنین زمانی به مداوا می گذرد و اینکه دکتر-غریبه برای پول ارزشی قائل نیست و همانطور که می تواند از مردی سبیل کلفت حق ویزیتی چرب و نرم مطالبه کند ،می تواند دخترخردسالی را که دچار سوء تغذیه است به رایگان مداوا کند و حتی گاوش را هم در ازای بوسه ای از گونه های دخترخردسال به او ببخشد که صبح ها شیرتازه بخورد. در همین اثنا شبی که دکتر-غریبه و جوان با اهالی شهر مشغول قمار هستند یکی از اهالی ریشوی شهر که انگار از قبل دکتر-غریبه را می شناخته چیزی در مایه های آتشی که سالها قبل غریبه برپا کرده است می گوید و همین یک جمله کافیست تا دکتر-غریبه از کوره در برود آنچنان که دولول را به سمت گیج گاه مرد ریشو به نشانه ی تهدید نشانه می رود و بعد که جوان از دکتر-غریبه توضیح می خواهد در جواب تنها سکوت می شنود و بازهم می گذرد تا اینکه خبر می رسد دلیجانی را در کوره راه های شهر غارت کرده اند و دختری در بیابانهای تف دیده مشغول دست و پنجه نرم کردن با مرگ است و چند نفر مامور می شوند بروند و دختر را که مثل اینکه حتی آوازه اش از دور هم خوش است نجات دهند و بین هم توافق می کنند که اگر مرده پیدا کردندش 2 تیر شلیک کنند و اگر زنده 3 تیر که دختر را زنده پیدا می کنند آنهم زیر آفتاب سوزان با سوختگی در حد 60% مثلن و دختر را هم می برند در کلبه ی دکتر-غریبه و جوان که حالا از پادویی خودش خوشحال به نظر می رسد و وظیفه ی سوپ خوراندن به دختر را بر عهده می گیرد و دختر که به علت سوختگی بیش از حد احتمال کور شدنش هست روز به روز بهتر می شود تا جایی که می تواند حدس بزند دکتر-غریبه پاهای کشیده ای دارد، از آنجا که طول و عرض اتاق را با سه قدم طی می کند و بدون دلیل حدس می زند که جوان ،مادرزاد ،خوشگل است و شبی فرا می رسد که باندهای سفید را از چشم دختر باز می کنند و بینایی اش را با چراغ گرد سوزی می سنجند که در ابتدا هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود و بعد از خواهش و تمنای جوان ، دختر می گوید کورسویی هست، انگار که چراغی در مه و دکتر-غریبه خاطرنشان می کند که همین را می خواسته است و از فردا روز به روز بهتر می شود و دختر شروع می کند به تاتی تاتی کردن و کورمال کورمال دست به سینه ی دیوار راه را بازشناختن که یک روز که راهش به لبه ی پرتگاه می افتد در اثر یک شوک آنی بینایی اش را به طور کامل بدست می آورد و دکتر-غریبه را در آغوش می کشد که دکتر-غریبه او را پس می زند وبلافاصله جوان در به در را هم از پادویی آزاد می کند واین چنین دختر با پیراهنی که توی دامنش کرده است یک وری سوار برترک اسب جوان به سمت معدن طلا یورتمه می رود و آنقدر زمین را به اتفاق می کاوند تا عاقبت بلای طبیعی نازل می شود و درختی سرنگون می شود و طلا در زیر ریشه های درخت کشف می شود و در همین اثنا دکتر-غریبه هم مرد ریشو را از پا در می آورد و به قصاص با طناب دار پای یک درخت محکوم می شود و همین که طناب دار بر گردن دکتر-غریبه حلقه می شود دختر و جوان سر می رسند و با طلا جان دکتر-غریبه را می خرند و این چنین نام فیلم درخت اعدام شکل می گیرد که شاید نقش اصلی همان درختی باشد که هم ریشه در طلا دارد و هم شاخه در طناب

Monday, May 28, 2007


فندک به اواخر خودش نزدیک می شود و دیگر با یک بار سایش شصت و صیقل سنگ، آتش را کشف نمی کنم و نمی دانم حالا در این غار باید با چه چیز سیگارم را روشن کنم، پس فکر می کنم انسان نخستین هستم ولی بر پشتم شماره ای ندارم، پس انسانهای نخستین دروازه بان بودند، هر چند دستکشی به دست نداشتند و شاید هم داشتند، من که آن موقع کشف نشده بودم، ولی بیش از هر چیز بر سر این یکی مطمئن ام که اول بار کفش بود که کشف شد چه لغزیدن از روی این روی آن آسان ترین کاری ست که بشرفانی قادر به کشف آن ، و بشرفانی هم اولین چیزی را که کشف کرد بی شک حشر بود ،و من هم که در این مورد یک در خود فرورفته هستم همیشه که نه ولی دوسالی هست که پوتین هایم را یک نصفه روز لااقل بر پا داشته ام، شاید باید رئیس جمهور روسیه می شدم هر چند بیشتر دوست دارم روی صفحه ی شطرنج رنج بکشم و کاسپاروف باشم و مخالف، و حالا که در کافه پائیز نشسته ام فکر می کنم در کافه بلوط نشسته ام ولابد همه ی آنها که بر سر نقش اول- که الان اسمش را فراموش کرده ام- آمده باشد در سال 1984، که اگر او در اتاق 110 با موشها شکنجه شد من هم فراموش شده ام، که سالهاست از آن موقع می گذرد و من حتی سال 1384 را هم از دست داده ام ،هر چند آن موقع ها هم بیشتر به این کافه می آمدم و در سرم دنبال وجه تشابهات 1384 و 1984 می گشتم، که زیاد هم دور از ذهن به نظر نمی رسد بین 3 و 9 ارتباط برقرار کردن، که بی ربط تر از ارتباطی که بین من و میز بغلی برقرار است نمی تواند باشد، اینگونه زیر چشمی که بیشتر همدیگر را می پائیم تا نگاه کنیم
امروز از خودم عدول کرده ام و به جای فرانسه با قیر، آیس تی با لیمو سفارش داده ام، یک چرخش 180 درجه ای از فرانسه به امریکا و به غیر از اینها از آفریقا هم گذشته ام و درست به موازاتش می توانستم راهم را به سمت آرژانتین کج کنم ،و هر چند فکر می کنم و می بینم کمی دیر به آنجا رسیده ام که دیگر نه مارادونایی در کار هست و نه مثلن چه گوارایی، هر چند دومی را زیاد هم خوش نداشته ام ولی مارادونا چیز دیگری ست و شب از ورودی برزیل هم عبور خواهم کرد و آنجا چون کسی نیست که راغب به دیدنش باشم پس می روم به قصد جان_ پائولو کوئیلو و تیری که خالی خواهم کرد در گیج گاهش و امیدوارم که برای دقایقی گیج و ویج بماند و بعد تمام؟
ساعت 8:08 دقیقه است، نمی دانم این صفر ان وسط چه کاره است و ایا به حساب می اید یا نه ولی اگر بخواهم مطابق قوانین ریاضی برخورد کنم صفر برای خودش موجودیتی دارد و به حساب می اید البته نه برای جمع کردن، ولی در ضرب کردن اوست که بر همه چیز غلبه دارد و اعداد را د_ فرمه می کند ،و من هم که همیشه به دنبال وجه اشتراک ضربا هنگ مغز با ضربان قلب گشته ام ،که اگر کورسویی هم هست باید در هم ضرب شویم و نه رویهمرفته و نرفته جمع

---------------------------------------------------------------------------

شرح عکس) کاسپاروف و یک شبه تروتسکی

Saturday, May 26, 2007

همیشه به چیز دیگری احتیاج داشته ام و همیشه جواب داده ام که نه به چیز دیگری احتیاج ندارم هرچند چیز برای من فقط چیز است بی اینکه برایش قابلیتی متصور شوم و یا وسعتی که حالا که درست در وسط قرار گرفته ام و باید با دست خالی رو به باد خاموش شوم و با هر پکی که می زنم اشکارا بپکم و چه اصراریست که خودم را به دست باد بسپرم و اصلن این چه غلت اضافیست که من باید دوبار زندگی کنم انهم من که حتی برای یک بار زندگی کردن هم مناسب به نظر نمی رسم و تازه هیچ گونه مناصبی را هم اشغال نکرده ام و همیشه قیافه ی ارزو به دل ها را داشته ام و از کدام دریچه است که به خودم نگاه می کنم که سوال بی جایی ست و جواب بی جایی هم می خواهد شاید همان ازدحام خام جلوی محفظه ی کاری را باید به خاطر بیاورم که اخوندی بر اثر تصادف انهم به معنی واقعی کلمه با زنی جا افتاده گلاویز شد و ظاهرن فروگذار نکرد و با مشت بادمجانی کاشت پای چشم خانم، هر چند من ان مشت گره کرده را ندیدم ولی کبودی پای چشم خانم را دیدم که به موازات دماغش باد کرده بود و انطور که شواهد و قرائن می گفتند بلافاصله خلع لباس کرده بود و عبا و عمامه را از وسط تا کرده بود و گذاشته بود روی صندلی کنار خودش، حیف که پاهایش را ندیدم که ببینم ایا هنوز نعلین به پا داشت یا که این تنها عامل خوش شانسی اش را هم دراورده بود که اینها تنها موجودات نعل داری هستند که 27 سال است سوارند و شاید 100 سال سیاه دیگرهم سواری بگیرند و دست آخر در یک بعد از ظهر جمعه کنسرتی پژوهشی هم به افتخار خودشان برگزار کردند، که در همین اثنا یک پیک موتور سوار سر می رسد و بعد از اینکه اعضای تناسلی اش را حواله می دهد آنهم جلوی بانک ملت بلافاصله پشت بندش یک کشیده هم می خواباند در گوش روضه خوان و سوار بر موتور محل حادثه را ترک می کند و از اینجا به بعد مرا هم می توان سوم شخصی حاضرواماده به حساب اورد برای این مراسم زنده و شاید زننده که مثل من فراوان بودند سوم شخص های حاضر و آماده با چشم هایی در دست که از این مراسم به صورت سمعی و بصری لذت می بردند و این به نظر من استفاده ی زیبا و بهینه ایست که اخوندی خلع لباس شده را پشت فرمان پژو 405 به تصویر کشید و کمی انطرف تر زنی بادمجانی و جا افتاده را و این وسط خیل مردم کج دار و مریض و موبایلهایی که بر فراز سرها در احتزاز و همه چیز انگار شوخی به نظر می رسد و دیگر کسی حال و حوصله ی جدی گرفتن هیچ چیز را نداشته باشد همه هی می کشیدند و هو می کردند آخوند پشت درمانده ی خردرگل را را و می خندیدند به ریش اش و پلیس عاجز و درمانده از این چشمهایی که در جیب جا می شوند و همه چیز را در خود ضبط می کند و من هم که از سر غفلت گوشی دستم نبود باید تقاصش را با کلمات پس بدهم هر چند می دانم که حافظه ام انقدرها هم بصری نیست و مدام دچار خطای باصره ام و نه انگونه که باید نعل به نعل ولی اینگونه راحت تر می توانم از دست خودم و از دست اخوند و از دست زن و از دست جماعت و از دست جمعیت و حتی از دست ان عجوزه ای که به محض ورودم انگار که فضایی چند برابر خودش را اشغال کرده باشد رد پای نگاهش را با خودم به هر جا که خواهم رفت خر کش خواهم کرد تا خودم هم به مرور زمان مستحیل شوم در این قیافه های با فیس و افاده ای که انگار قهوه ای تلخ و سیاه را در یک نفس هورت کشان از لوله ای که به مثابه ی مثانه ی دستگاه می باشد قطره قطره نه سیاه که قهوه ای دفع می کنند درون مجاری تنفسی من که نمی دانم چه در قفس سینه ام لانه کرده که نمی پرد ولی بال بال می زند انطور که بعد از این ازدحام خام امروز صلاط ظهر خودم را نه روی صندلی داغ که روی صندلی چرخ دار یافتم و خواستم قلپی نسکافه ی گولد را جرعه کنم چنان تپقی زد همان پرنده ی صاب مرده که تمام کاغذهای آ4 پخش و پلا در برابر دیدگانم را به رنگ قهوه ای اسهالی استحاله کرد در خودش

Thursday, May 24, 2007

چگونه می توانم به گوش های دیگران اعتماد کنم که انگار این پرده ها سالهاست بی پرده اند و به من که می رسد انگاربخواهد از رازی سر به مهر پرده برداری کند شروع می کند که آری کسی جایی گفته من یک جوری هستم انگار که نچسب ونا رازی و کس دیگری هم جای دیگری گفته که من آدم باحالی هستم وهمین الان است که از حال بروم میان این همه تدا خل که پشت سرم شکل گرفته است که شاید همه چیز از راننده ی تاکسی به من سرایت کرده باشد که او آنتی هیستامین خورده و براسفالت تلو تلو می خورد و من به دنبال اسم ان ما به ازایی می گردم که همان کارآنتی هیستامین را انجام می دهد بدون اینکه عارضه ای داشته باشد آنچنان که تو اس شده ای و من ازاساس از فشار اسمزی رنج می برم و چند میز انطرف تر صدای خودم را می شنوم که پژواک می شود با دو نقطه در برابرش که توضیح واضحات خاصیت کشسانی گیاهان است وهمان موقع من روی میله های استوانه ای که به مویی بند است در انتظار یک تلنگر هستم تا تلنگم پخش شود جلوی مغازه ی سابقن ادوات ساد و مازو فروشی ورساچی که به تازگی در ویترینش لباس عروس بر تن مانکن های بی سرو پرز دار پوشانده است و یا باید با اپیلاتور به سراغشان رفت یا اینکه ازکنه مطلب شروع کرد و رسید به اصل مطلب که از لای در نیمه باز می توان دید که درون مغازه انباشته از شرت و کرست است واین بار نه اینکه ورود فقط برای خانمها ازاد باشد که باید خودت را داماد فرض کنی کنار یکی از ان عروس ها تا راه به درون بیابی که شاید درون مغازه راه داشته باشد به ان پل چند وجهی خیابان سعدی که تکه ای از خیابان را همچون وصله محصور کرده در خودش که از همان سیاهی اسفالت گون می توان لباس داماد دوخت و رفت در ان ضلعی که لباس عروس هایش خاک می خورند وصلت کرد و در کافه گل رضائیه نیمرو و اب پرتقال همچون شوکران بسته بندی کرد و همچون سکه ای روی پیشانی تشنج کرد و دهان به دهان گشت و اویزه ی گوشها شد و در پرلاشز لاشه شد و در بهشت زهرا ظاهر

Wednesday, May 23, 2007

من بارها تا استانه رفته ام و برگشت خورده ام . من نباید کمترین خطای دیدی داشته باشم و گرنه سر خط را از دست داده ام. تنها دست انداز سرعت گیر مواج نقش بسته بر سیاهی اسفالت را دست انداخته ام. از گچ پژ پریده ام و روی صفحه کلید خزیده ام . کمی انطرف تر مزدک میرزایی را شنیده ام. زیباست این تنها فیلم صامت به جای مانده را دوبله کردن. هر چند این فردوسی پور است که از فوتبال تئاتر رویاها می سازد. امروز انگار اهن ربای معلق بین زمین و زمان مغناطیسی تر از همیشه بود. و انگار کعبه ی آمال ما ساختمان اسکان بود وما در دهلیزهایش حمال بودیم .از ابتدا به ترتیب ملاقات کامبیز را دیدم که روزگار ازگاری برایم یادگاری بر مجله ی فیلم نوشته بود "تقدیم به سهند رها از همه بند" و حالا انگار ما در یک بند باشیم که او زمانی در اوین بوده و من سر راست به اروین لبخند زده ام و به ماروین نیش خند زده ام و به خودم پوزخند زده ام و خانم اگراندیسمان را دیده ام و ریسمان را به اسمان بافته ام واو به من هشدار داده که دوستانت رفته اند و من دور شوان گفته ام که به دنبال دشمنانم می گردم و او چیزی با زنش پچ پچ کرده است و منتظرم که ببینم ایا این بار مرا به درک واصل خواهد کرد که گوشت و مرغ و ماهی نمی خورم یا اینکه این بار هم مرا به جرم خوردن شیرینی زیاد در کافه به مرگ با اعمال شاقه محکوم خواهد کرد و تجمع سه نفره ی ایدین بافته چی را چهار نفره کرده ام ومارکوس را معکوس گرفته ام وکس را نا کس

Tuesday, May 22, 2007

مادر را از هوش رفته روی صندلی های قطار پیدا می کنند و دهانش را ها می کشند و بو می برند که مست است که مادر یک همیشه مست است وشوهرش صاحب کارخانه ای میانه حال است و در این حال و احوال پسر از سربازی بر می گردد با این ادعا که جنگ را نباخته است ودر بدو ورود کسی جز دو مستخدمه ی خانه به استقبالش نمی آیند و می گویند که پدر رفته مادر را از هچل دربیاورد و پسر برادری داشته عزیز دردانه ی پدر که انگار دیر زمانی ست بر اثر مرض صعب العلاجی عمرش را داده است به شما و دوربین مدام در پی اینست که به مخاط مخاطب خاطرنشان کند که این دو باهم پدر کشتگی دارند و مادر به مدد صدای غلو شده و کشدار دوبلورهای ایرانی که زیبا به جای مستها صحبت می کنند برای پسر آغوش باز می کند ولی در میانه های راه انگار که همانند سریالهای ایرانی قرار بر این باشد که لمسی در کار نباشد تلو تلو خوران نقش بر زمین می شود و رنجیده خاطر به پسر می گوید که بهتر است مراسم استقبال را موکول کنند به فردا که امشب انگار نه انگار و پدر از پی اش می توپد به پسر که بعد از این همه مدت تنها آمده ای که بگویی سلام و هر کسی به اتاق خودش می رود و پسر در به در به دنبال ویسکی می گردد ولی فقط سودا و یخ است که گیرش می آید که پدر مشروبات الکلی را از ترس مادر مخفی کرده است و داد وبیداد پدر از اتاق مادر به گوش می رسد و شکایت از این دارد که چرا مادر در امانت خیانت کرده است و پسر برافروخته می رود در خانه ی فاسق مادر و مشت ولگد می پراند تا فردا صبح بتواند مادر را در آغوش بگیرد و بعد از این مجلس رقص است و شامپاین باز کردن های بی وقفه و پسر موفق می شود در تراس دختری را از آغوش دکتری روان شناس برباید و اینجاست که اسم فیلم شکل می گیرد "از روی تراس" وبعد هم ازدواج و داستان اینگونه پیش می رود که آشنایی در تراس و زندگی در هراس تا آنجا که پسرکه از آن دسته از ادمهاست که می گویند جاه طلب است و سفت و سخت به جای اینکه بچسبد به زنش می چسبد به کارش و سفرهای کاری به جهت درآوردن سری در میان سرها تا انجا که زن هم شروع می کند روی این ویژگی مانور کردن و خیانت پیشگی و انگار که برای همه ی ما حتی در اقصا نقاط دنیا گریزی نیست جز زندگی نیاکان را قی کردن پسر می رود که پا جای پدر بگذارد با زنی که نه تنها به امان خدا ول شده است که به امانت هم خیانت کرده است تا اینکه در یکی از ماموریتهای کاری پسر با خانواده ای سه نفره آشنا می شود که پدردختر معدن دار است ومادردختر بافتنی می بافد و خود دختر از مناظر طبیعت لذت می برد و انگار پدر و مادر دختر دست به یکی کرده باشند همه چیز جوری ترتیب داده می شود که پسر درمانده عاشق دختر فرمانده می شود و بعد از کلی کش وقوس درست در لحظه ای که معشوق و عاشق پشت درهای بسته به هم پیچ وتاب خورده اند چند تا از این مزاحم های دوربین به دست سر می رسند و همه چیز عکس می شود و تهدید شکل می گیر د که اگر تن ندهید به خواسته های روسای بالا دست کاری و خواسته های بی شرمانه ی زن خیانت پیشه فردا صبح روی صفحه ی اول روزنامه ها نقش می بندید و معشوق که می گوید ابایی ندارد و این عاشق است که باید افق کاری را ول کند به امان گاری وبه این ترتیب دست در دست هم محو می شوند در دامان طبیعت

Monday, May 21, 2007

come on baby fight my fire


خون سردی خود را حفظ کنید

پشت به باد و رو به آتش بایستید

کپسول را در 5 متری حریق نگه دارید

شیلنگ و یا سر کپسول را بطرف ریشه ی حریق نشانه گیری کنید
و
آتش را بصورت جارویی خاموش کنید

Sunday, May 20, 2007


باید بتوانم جور دیگری هم به خودم بپردازم حالا که دمغ به نظر می رسم و پکر که انگاربه نوک دماغه اصابت کرده باشم و دستهایم را بالا می گیرم وتصمیم می گیرم که تسلیم شوم و اجازه می دهم که جوازم صادر شود وحالا که بیش از هر زمانی بی کس وکاربه نظر می رسم باید بتوانم کسب وکاری برای خودم راه بیاندازم و با مغازه های هم نام خودم مغازله بکنم و با کلمات کروکی بکشم لابلای صفحات
پس از اخر به اول شروع می کنم که به فاصله ی بیست قدمی محفظه ی کاری جایی در میانه های بلوار میرداماد بانکی کشاورزی هست که عابر بانکی دارد و در منتها الیه محافظ شیشه ای عابربانک یک سهند نقش بسته است بر شیشه جوری که بعد از ه ی دو چشم اش انگار که شکم آورده باشد و به نون و نوایی رسیده باشد دال شده است برمدلول و تا اینجای کاربد هم به نظر نمی رسد که آنطور که در خور اسامی ست چیزی ست در مایه های خود پرداز و هر کس مگر چه کاری از دستش برمی اید جز به خود پرداختن حالا چه از جیب باشد و چه از دستگاه و بعد می رسم به همان شبی که عابری پیاده در برابر چشمانم تصادم کرد باجدول خیابانی واقع درمیانه های خیابان ملاصدرا ودرست روبروی همان جدول ، کلمات متقاطع به شکل سهند مدرن نقش بسته بود بر سر در مغازه ای که داعیه ی تولید میله های فلزی از جنس آلومینیومی داشت و این یکی هم به نظر ابرومند می رسد که مثلن حفاظی باشم بر پنجره ی شما و یا نرده ای باشم بر پله ها و بازهم کمی اگر به دورترها نقب بزنم ان شب که چیزی به صبح اش نمانده بود و برای سپری کردن تعطیلات می رفتیم به سمت شمال از پشت شیشه های ماشین سهند دیگری دیدم بر بلندای ساختمانی چندین و چند طبقه واقع در ابتدای خروجی جلال آل احمد نرسیده به میدان آریا شهرکه مدام به شکل احمر چشمک می زد واین آخرین هم نام را نمی دانم که آیا هنوزهم به قوت خودش باقی مانده باشد یا نه که در گذشته ای دو چندان دور ابتدای چهارراه امیر اباد مغازه ی تشک و خوشخواب فروشی قرار داشت که این یکی حتی رویایی تر از تمام رویایی های فردوسی پور به نظر می رسد که نام من مدخلی باشد برای ورود به عوالم خواب و بیش ازهر چیزدر پس زمینه ی تمام این کار و کاسبی ها نام خودم را کوهی فرض کرده ام از کاه
Powered By Blogger

Blog Archive