Sunday, July 15, 2007
Saturday, July 14, 2007

Wednesday, July 11, 2007

ان شده ام ولی حالا دایره واژگانم وسیع تراز قبل شده است، نمونه ی بارزش اینکه در کودکی تنها فکر می کردم اسم مغازه ی پیتزا فروشی که در آن با ذوق و شوقی فراوان پیتزا می خوردم پیتزا ببر گرسنه است (ب مفتوح ب ساکن) و حالا که دوباره برگشته ام و پشت سرم را نگاه می کنم می بینم می تواند پیتزا ببر گرسنه هم باشد (ب مکسور ب مفتوح) و از این دست تفاوت هاست که در شهر می بینم و این که می گویند شهر عوض شده است ازبیخ و بن غلط است که همه چیز سرجای خودش است و ایستایی قانون بی بدیل شهرهاست واین آدم ها هستند که عوض می شوندوعوضی می گیرند، از بدو ورود شاید در بیمارستان تا بحر خروج شاید در تیمارستان ، عوض شدن شهرچیزیست در حد یکی دوتا روگذر و زیر گذر ولی خودم را که خوب براندازمی کنم می بینم عوض شدنم چیزی ست در آن حد که می گویند کن فیکون از زیر و رو آنگونه که شهر را تنها زلزله ای به قوت 7ریشتر به بالا می تواند اینگونه در هم بریزد و کم کم نقشه ی شهر دستم آمده ا
ست و گرد و خاک فراموشی را به دست فراموشی سپرده ام هر چند هنوزجرات نکرده ام تا به آن اعماق کودکی و خانه های سازمانی و خیابان ارتش سرک بکشم ولی از حوالی اش عبور کرده ام و سینما سرباز دوران کودکی همچنان پابرجاست که با یک بلیط پنج تومانی می توانستم تا روزها با خاطره فیلمی همچون صادق خان خوش باشمواینجا شهری ست که در آن کافه بیش تراز کافی شاپ است و هر چقدر کافه هایش حرفه ای و زیبا و دلچسب است کافی شاپ هایش مسخره و کاریکاتور گونه ،از مشتری هایش
بگیر که حالا دیگر به طور رسمی حرف زدن به زبان ترکی را کنار گذاشته اند و فارسی حرف می زنند و هر چند غلیظ که اینجا همه چیز به ایز ختم می شود و مردهایی که انقدر باد خورده اند و زنهایی که انقدر باد داده اند که از اینها هیزتر و حشری تر و سرزنده تر و تنومند تر هیچ کجا سراغ نمی توان گرفت ، ومن صبح ها دریکی از همین کافه ها به اسم کافه باستان بال غیماق که همان سرشیر وعسل معنی می دهد می خورم ونان سنگک داغ وصدای شرغ شرغ نعلبکی هایی که کوبیده می شوند روی
میز و جالب اینکه همه ی این مراسم 1000 تومان بیشترنمی ارزد وپشت بندش هم قل قل قلیان و غلیان احساسات و اینکه بی خود نیست که بند ناف مرا در کافه ها بریده اند حتی شده از روی شناسنامه امباد حجم وسیعی به شهر داده است و همه چیز تحت تاثیر باد است وهمه چیز از همان بدو بدوش در یاد است از مسجد کبود بگیر تا خیابان آبرسان و گلی سرسبد که همانا شاه گلی است و محیطی مربع مستطیلی که وسطش را به اندازه ی استخری بزرگ خالی کرده اند و فوران فواره ها و انگار باد که به این جا می رسد دیگر سنگ تمام می گذارد و قطرات آب را با خودش می آورد تا روی صورتت و آنقدر بشاش که تو
بگیر به همه چیز بشاش واینکه به اندازه ی هر کسی اینجا یک صندلی هست از چارپایه های کنار مغازه های خیابان که انگار هر کسی برای خودش شیخ محمدی خیابانی ست بگیر تا نیمکت های پخش و پلا در شهر وصندلی های پلاستیکی کنار هر منقل وسیخ جگر و وجه تشابهات هم کم به چشم نمی خورد باتهران، از هایدا و جورجیو آرمانی و چرم مشهد و آیس پک بگیر تا زردی ایرانسل و زردی تاکسی هایی که آخر کرایه هاشان یک بیست و پنج تومانی هم هست هر مسیری را که بروی و انگار هنوز آنقدر رند نشده اند که همه چیز را با تو
رند حساب کنند و آخر شبش هم به شکل یک مسافرخانه است با یک تخت اضافی انگار برای یک همزاد خیالی در اتاق شماره 13 و چهارقاب انداختن شپش ها و اینکه روی دیوارهایش جابجا لکه های قرمزی به چشم می خورد که ترس را کمی بیش از آنچه باید در وجودم رخنه می اندازد و باد که همچنان در کوچه در کار وزیدن استThursday, July 5, 2007

Wednesday, July 4, 2007

Tuesday, July 3, 2007

Sunday, July 1, 2007

Saturday, June 30, 2007
همین الان به پستان بند زنی خیره بودم و سینه هایی که در آن سوت می کشیدند و کور شوم اگربخواهم دروغ بگویم هر چند می دانم در حال سوتی دادنم و از همین می ترسم، ولی مگر همین دیروز نبود که مدام می گفتم مسخ و پشت بندش هم خودم را تائید می کردم که آره مسخ همین است اصلن به خاطر همین است که مسخ اره است و از وسط به دو نیم می کند و هیچ چیز را گریزی از آن نیست و خوشا به حال آن کسی که قبل از همه پی به این موضوع برده است و به خاطر همین است که دست پیش را گرفته است وپس نمی افتد و پس می زند و با هر حرکتی که از من سر می زند و هر کلامی که دراین میان شکل می گیرد در می آید که مسخره ام می کنی؟ و من هر بار جواب می دهم آره، که همه چیز مسخره است و راه گریزی از هیچ چیز نیست. درست مثل همین الان که نشسته ام و از سر عجز کاری می کنم آیا به این چه می گویند، فکر کردن یا حرف زدن یا گوش سپردن و یا پرسه درهرسه. هیچ وقت بین اینها حد و مرزی قائل نبوده ام وهیچ وقت هم نفهمیدم که کی و کجا ، شاید اگر تحت محاصره ی تصویرها بودم راحت تر بودم ولی این که نشد کار، آمدیم و کور بودم، آمدیم و محصور بودم، آمدیم و نیامدم، پس این همه کلمه این وسط چه نقشی بازی می کنند و من چرا باید از آنها مایه نگذارم، حالا اگر چشمهایم را ببندم و باز کنم و باز بازی کنم و در ماضی سیر کنم چه می شود، دنیا پر است از آدم هایی که می خواهند به همدیگر بفهمانند که بیشتر می فهمند و فهم هم همینجور کم و کمتر می شود، به خودش تجزیه می شود، هم می آید، میم می شود، سوراخ می شود ،دسته در می آورد، دسته در سوراخ فرو می رود، سوراخ پر می شود، دسته گم می شود، ولی هیچ چیز از بین نمی رود، از بین چه چیز نمی رود، مگر-بین- همیشه وسط دو چیز به حساب نمی آید و مگر نه اینکه همه ی زندگی الصاق دو چیز است و چیزی که بین آن دو چیز است و آمدیم و یکی از این دو چیز در وسط راه ماند و تا به آخر پیش نرفت آنوقت چه، آیا همه چیز متوقف می شود. درست مثل من که با کامپیوترم دو چیزم و توکه با روبرویت دو چیزی و او که با زیر سیگاری اش دو چیز دیگرند و در این بین آن چیز چیست که فواصل را پر می کند که اگر مفصلی در کار نباشد آنوقت شاید دیگر هیچ چیز نباشد که بتوان مفصل به آن پرداخت و باید لابد مختصربود ومفید شد و خود را مقید احساس کرد و در قید بود و به بند کشید و همه چیزرا از نو معنی کرد، ولی با شکم سیر که نمی شود مسایل را تجزیه و تحلیل کرد، هر چند این هم دلیل کافی نمی تواند باشد که شکم سیر حتی قبل از خواب آنطور که می گویند نه اینکه راه داشته باشد به محتوای خواب و نه اینکه هر چه پر و پیمان تر باشد خواب ها پر رنگ تر می شوند بلکه می تواند همچون کاتالیزوری و یا تسریع کننده ای باشد در جهت امعا و احشا وبه این کمک کند که خواب ها واضح تر از آبها جاری شوند درسردابها
Thursday, June 28, 2007
Wednesday, June 27, 2007

Tuesday, June 26, 2007
Monday, June 25, 2007
Sunday, June 24, 2007
Saturday, June 23, 2007

Thursday, June 21, 2007

امروز آخرین روز خرداد است و از فردا روز شمار تیر برای من شروع می کند به شماره افتادن تا افتتاح شوم هر چند بیشتر از آنکه بخواهم میلادم را افتتاح کنم دوست دارم شمارش معکوس چراغ قرمز سر میرداماد باشم و همین که متولد شدم پایتخت را نظاره کنم و شاید هم هر روز یک تیرشلیک می کنند و اگر بخواهم به میلادی تبدیل شوم جون می دهم ،29 بار برای جون دادن و 6تیر برای شلیک شدن، تیر تبدیل می شود به سرطان و سرمان اگر مغزی در آن باشد
امروز آخرین روز خرداد است و ماه همچون داس مرا تعقیب می کند و این را هر بار که از کوچه ای رد می شوم به چشم می بینم و قدم هایم را تندتر برمی دارم و به هر دری که می رسم انگار که پنچر شده باشم به این فکر می کنم که اگر اینجا پارک می شد چه سبزینه ای می شد این شهرو دیگر فقط هوای پاک بود که استنشاق می کردیم و هیچ کس فراموش نمی کرد این همه موش را
امروز آخرین روز خرداد است و من آمده ام پشت به فروغ فال فروش نشسته ام و تقصیر تفسیر راهم به گردن می گیرم
Wednesday, June 20, 2007

Tuesday, June 19, 2007
Monday, June 18, 2007
Sunday, June 17, 2007
Saturday, June 16, 2007
Thursday, June 14, 2007
Wednesday, June 13, 2007

Tuesday, June 12, 2007
Saturday, June 9, 2007
Thursday, June 7, 2007
Wednesday, June 6, 2007
Tuesday, June 5, 2007

و حالا که در چاردیواری که آنقدرها هم اختیاری نیست محبوسم وجایی نیست که بتوانم به خودم بقبولانم که می توانم برای چندی هم شده از خودم اجتناب کنم وحالا که کسی را ندارم که برایش ویرایش انجام بدهم پس می توانم با هر بار کوبش انگشت به حساب خودم برسم آنهم برای تک تک نفس هایی که کشیده ام و بهایش را نپرداخته ام وهر چند جمع کردنی در کار نیست و حروف همینطور پشت سر هم ردیف می شوند ولی هنوز هم نمی دانم که آن کسی که تا یک قدمی من پیش می آید پس چگونه بلافاصله پشت بندش صدای دراست که به گوش می رسد که در هر رفت و برگشتی کمی بهتر می شوم ولی هنوز هم مانده تا به خودم بیایم، آخر کدام ابلهی اینگونه که من هستم با صفحه کلید حرف می زند و تازه گول ویرگول ها را هم می خورد، آنهم وقتی که حتی نمی توانم با خودم ارتباط برقرار کنم و طبابت انجام دهم پس کی تمام می شود این ماجرا و چرا بعضی وقت ها می خواهم برایش سر و شکلی در نظر بگیرم و بی خود منتظر می شوم که بنتننیمنثمنتبدرد یرتدبیردبتدرهثصثن، به همین راحتی ،ولی به چه دردی می خورد پس حتمن دردی هم دارم ولی کو درمان که درمانده ام ولی در چه مانده ام که بهتر بود می پرسیدم پشت کدام در مانده ام و جواب می دادم پشت یکی از همان ها که کافکا همیشه می ماند، هان پس پشت در قانون مانده ام لابد همان دواخانه ی میدان ونک که برای هر دردی درمانی هم دارد بس که عظیم الجثه و غول پیکر است و با اینکه شبانه روزی همه را در خود جای می دهد ولی یادم می آید که شبی که تا صبح مجبور به گز کردن خیابانها و گاز زدن کلمات بودیم -با امید- و رفته بودیم که نفازولین بخریم تا فاز برگردد به چشم هایمان ، تنها دستی از پشت باجه ای بیرون آمد که آنهم ما را جواب کرد
Sunday, June 3, 2007

Saturday, June 2, 2007

Thursday, May 31, 2007
و پای استدلالتان چوبی باشد یا با عصا
سخت در اشنتباهید اگر فکر می کنید ما به ضرب و زور کفش هایتان که از قضا هر دوپشت بازاست گول ظواهرتان را می خوریم که هر دو از آخورخوردن را خوب بلدید بس که راحت طلبید و حال و حوصله ندارید که پاشنه ی کفش هایتان را ور بکشید و هر دومستمسک تان مفت خوری ست چه سبزی اسکناس هایتان حتی اگر شده با آرم آن یکی مفت خور جلوی چشمانتان را گرفته باشد و از کیسه ی خلیفه ببخشید و چه مستمسک تان تاریخ باشد و گیرم در این وسط فقط زمان را از دست داده باشید که اگر آن لاستیک به سرها به 1400 نفر و ائمه شان می نازیدند شما از کلانتان بگیر تا خردتان به تاج و تخت 2500 ساله ی حکمروایی تان می نازید تا تو که آنقدرها هم پیشینه نداری و فوق فوق اش یک ترجیع بند کمونیست است که در دهانت چپانده اند و یک هدفون، آنقدر خاطره از حفظ نیستی که به دو هفته پیش می نازی و قد علم می کنی که به 110 پیشنهاد رشوه ی 160 هزار تومانی داده ای که آنهم خودش آبستن دست نشانده های حوزه های دیگر است و به جای اینکه تنها به کفشهایت اکتفا کنی که یک در میان بندهایش را نارنجی و رنگ دیگر به پا می کنی و ما مجبور باشیم به دیگران مدام جواب پس بدهیم که تو خودت هم گی نیستی و فقط این از سر سادگی ات است که که با دو قوطی ناقابل آنقدر از خود بی خود می شوی که حاضر هستی در جمع آن کسانی که به خاطر تو شهادت داده اند انواع و اقسام جک و جنده ها را در پشت باربند وانت باری که تنها ادعای خریدنش را در سر داری به آغوش بکشی که بعدها در سر ما بکوبی که پدر بزرگ ها همه دچار آلزایمرند و می شود از همین حربه استفاده کرد و همه را در آغوش گرفت حتی اگر شده با چادر به سر کردن
ولی این را بدان و آگاه باش که من یکی برای یک بار هم که شده راست کرده ام که از آن ها نباشم که برایت شل کن و سفت کن در آورده اند و همه ی آن بدهی را هم که تا به حال از سر ندانم کاری بالا آورده ام تا پنج شنبه ی دیگر که آفتابی شوی، لای سر رسیدت دوباره از نو بالا خواهم آورد
Wednesday, May 30, 2007

Tuesday, May 29, 2007
Monday, May 28, 2007
فندک به اواخر خودش نزدیک می شود و دیگر با یک بار سایش شصت و صیقل سنگ، آتش را کشف نمی کنم و نمی دانم حالا در این غار باید با چه چیز سیگارم را روشن کنم، پس فکر می کنم انسان نخستین هستم ولی بر پشتم شماره ای ندارم، پس انسانهای نخستین دروازه بان بودند، هر چند دستکشی به دست نداشتند و شاید هم داشتند، من که آن موقع کشف نشده بودم، ولی بیش از هر چیز بر سر این یکی مطمئن ام که اول بار کفش بود که کشف شد چه لغزیدن از روی این روی آن آسان ترین کاری ست که بشرفانی قادر به کشف آن ، و بشرفانی هم اولین چیزی را که کشف کرد بی شک حشر بود ،و من هم که در این مورد یک در خود فرورفته هستم همیشه که نه ولی دوسالی هست که پوتین هایم را یک نصفه روز لااقل بر پا داشته ام، شاید باید رئیس جمهور روسیه می شدم هر چند بیشتر دوست دارم روی صفحه ی شطرنج رنج بکشم و کاسپاروف باشم و مخالف، و حالا که در کافه پائیز نشسته ام فکر می کنم در کافه بلوط نشسته ام ولابد همه ی آنها که بر سر نقش اول- که الان اسمش را فراموش کرده ام- آمده باشد در سال 1984، که اگر او در اتاق 110 با موشها شکنجه شد من هم فراموش شده ام، که سالهاست از آن موقع می گذرد و من حتی سال 1384 را هم از دست داده ام ،هر چند آن موقع ها هم بیشتر به این کافه می آمدم و در سرم دنبال وجه تشابهات 1384 و 1984 می گشتم، که زیاد هم دور از ذهن به نظر نمی رسد بین 3 و 9 ارتباط برقرار کردن، که بی ربط تر از ارتباطی که بین من و میز بغلی برقرار است نمی تواند باشد، اینگونه زیر چشمی که بیشتر همدیگر را می پائیم تا نگاه کنیم
امروز از خودم عدول کرده ام و به جای فرانسه با قیر، آیس تی با لیمو سفارش داده ام، یک چرخش 180 درجه ای از فرانسه به امریکا و به غیر از اینها از آفریقا هم گذشته ام و درست به موازاتش می توانستم راهم را به سمت آرژانتین کج کنم ،و هر چند فکر می کنم و می بینم کمی دیر به آنجا رسیده ام که دیگر نه مارادونایی در کار هست و نه مثلن چه گوارایی، هر چند دومی را زیاد هم خوش نداشته ام ولی مارادونا چیز دیگری ست و شب از ورودی برزیل هم عبور خواهم کرد و آنجا چون کسی نیست که راغب به دیدنش باشم پس می روم به قصد جان_ پائولو کوئیلو و تیری که خالی خواهم کرد در گیج گاهش و امیدوارم که برای دقایقی گیج و ویج بماند و بعد تمام؟
ساعت 8:08 دقیقه است، نمی دانم این صفر ان وسط چه کاره است و ایا به حساب می اید یا نه ولی اگر بخواهم مطابق قوانین ریاضی برخورد کنم صفر برای خودش موجودیتی دارد و به حساب می اید البته نه برای جمع کردن، ولی در ضرب کردن اوست که بر همه چیز غلبه دارد و اعداد را د_ فرمه می کند ،و من هم که همیشه به دنبال وجه اشتراک ضربا هنگ مغز با ضربان قلب گشته ام ،که اگر کورسویی هم هست باید در هم ضرب شویم و نه رویهمرفته و نرفته جمع
---------------------------------------------------------------------------
شرح عکس) کاسپاروف و یک شبه تروتسکی
Saturday, May 26, 2007
Thursday, May 24, 2007
Wednesday, May 23, 2007
Tuesday, May 22, 2007
Monday, May 21, 2007
come on baby fight my fire
Sunday, May 20, 2007

پس از اخر به اول شروع می کنم که به فاصله ی بیست قدمی محفظه ی کاری جایی در میانه های بلوار میرداماد بانکی کشاورزی هست که عابر بانکی دارد و در منتها الیه محافظ شیشه ای عابربانک یک سهند نقش بسته است بر شیشه جوری که بعد از ه ی دو چشم اش انگار که شکم آورده باشد و به نون و نوایی رسیده باشد دال شده است برمدلول و تا اینجای کاربد هم به نظر نمی رسد که آنطور که در خور اسامی ست چیزی ست در مایه های خود پرداز و هر کس مگر چه کاری از دستش برمی اید جز به خود پرداختن حالا چه از جیب باشد و چه از دستگاه و بعد می رسم به همان شبی که عابری پیاده در برابر چشمانم تصادم کرد باجدول خیابانی واقع درمیانه های خیابان ملاصدرا ودرست روبروی همان جدول ، کلمات متقاطع به شکل سهند مدرن نقش بسته بود بر سر در مغازه ای که داعیه ی تولید میله های فلزی از جنس آلومینیومی داشت و این یکی هم به نظر ابرومند می رسد که مثلن حفاظی باشم بر پنجره ی شما و یا نرده ای باشم بر پله ها و بازهم کمی اگر به دورترها نقب بزنم ان شب که چیزی به صبح اش نمانده بود و برای سپری کردن تعطیلات می رفتیم به سمت شمال از پشت شیشه های ماشین سهند دیگری دیدم بر بلندای ساختمانی چندین و چند طبقه واقع در ابتدای خروجی جلال آل احمد نرسیده به میدان آریا شهرکه مدام به شکل احمر چشمک می زد واین آخرین هم نام را نمی دانم که آیا هنوزهم به قوت خودش باقی مانده باشد یا نه که در گذشته ای دو چندان دور ابتدای چهارراه امیر اباد مغازه ی تشک و خوشخواب فروشی قرار داشت که این یکی حتی رویایی تر از تمام رویایی های فردوسی پور به نظر می رسد که نام من مدخلی باشد برای ورود به عوالم خواب و بیش ازهر چیزدر پس زمینه ی تمام این کار و کاسبی ها نام خودم را کوهی فرض کرده ام از کاه
Blog Archive
-
▼
2007
(82)
-
▼
July
(7)
- تنها از قبل می دانستم یک پمپ گاز در کار است و چند ...
- چقدر دلم می خواست در یک لحظه ی خاص همه کس به کناری...
- باد وحشیانه تازیانه می زند و من از تبریز لبریزم وش...
- سرزنده ولی کلافه از بی حوصلگی پنج شنبه چشمهایم را ...
- تمام روز از بالا به پائین خودم را براندازمی کردم و...
- دوش همه جا را ظلمات فرا گرفته بود و برق نه تنها از...
- مدام دهان دره می کنم و انگار که با آخرین نفس هایم ...
-
►
June
(22)
- مدام به خودم نهیب می زنم که بگذار این سیگار هم تما...
- رزرو
- پیش خودم همینطور مدام سرانگشتی جمع و تفریق می کنم ...
- تقابل کشیش ها و پسرهایی بی سرپرست در ساختمانی با س...
- فاطمه مادر دو دختراست یکی س دندانه دار و یکی ث سه ...
- هر آن منتظرم بلندگوها دیوار صوتی بشکنند و اذان بگو...
- snooze این اولین کلمه ایست که صبح ها جلوی چشمم می ...
- امروز آخرین روز خرداد است ومن همه چیز را پشت سرگذا...
- حالا باید کمی صبر کنم تا همه چیز جفت و جور شود، کم...
- سه شنبه ی آخر هر فصل در فیلم خانه ی ملی فیلم های م...
- مام زمین را عاشقانه دوست دارم وقتی که به اندازه ی...
- دیشب را با دندان درد خوابیدم جوری که کله ی صبح که ...
- ساعت 5عصر که می شود شروع می کنم زاغ سیاه خورشید را...
- ما با شکوهیم که شکوه سر نمی دهیم ما همه در یک صف ا...
- از دست راست به دست چپ درغلطیده ام پس باید درد بکشم...
- باز هم برگشت خورده ام، درست انگار که نامه ای باشم ...
- تنها از آغاز می توان در یک ابهام به سراغ راه چاره ...
- اعضای خانواده -برادر و مادرم- بر این گمانند که من ...
- گیر کرده در هندسه ی سهندها می خواهم بدانم چشم من ه...
- حالا دیگر خبری از باد نیست که پنکه را خاموش کرده ا...
- کاناپه ای هست که چند سالی می شود روی آن چرت می زنم...
- حالا دیگر کم کم دارد تبدیل به یک مراسم تکراری می ش...
-
►
May
(28)
- سپید جادو کرده باشید یا سیاهو پای استدلالتان چوبی ...
- ومن که عین سگ از سگ می ترسم و با این حال تنها با آ...
- غریبه ای وارد شهر می شود و به دنبال خانه ای می گرد...
- فندک به اواخر خودش نزدیک می شود و دیگر با یک بار س...
- همیشه به چیز دیگری احتیاج داشته ام و همیشه جواب دا...
- چگونه می توانم به گوش های دیگران اعتماد کنم که انگ...
- من بارها تا استانه رفته ام و برگشت خورده ام . من ن...
- مادر را از هوش رفته روی صندلی های قطار پیدا می کنن...
- come on baby fight my fire
- باید بتوانم جور دیگری هم به خودم بپردازم حالا که د...
-
▼
July
(7)


