Sunday, April 29, 2007

بگذار شروع کنم بعد خودش خود بخود به مرور سر و شکل می گیرد حالا که در تنهایی مطلق به سر می برم و به روی خودم هم نمی آورم که اگر دیگران بی ربط چیزها را به من خطاب می کنند چرا اینچنین جذبشان می شوم انگار که اسفنجی باشم باب میلتان ...امروز صبح ساعتی پیشتر از موعد مقرر از خواب پریدم حوالی ساعت شش و درست است که آن موقع نتوانستم کاغذ و قلمی برای خودم دست و پا کنم و رئوس مطالب را نت برداری کنم ولی الان که ساعتهای متمادی گذشته وتقریبن همه چیز رنگ باخته به خودم یادآوری می کنم که یکی از بازیگران مقابل پدرم بود و موضوع بعدی تابلو اعلانات بود و قرار بود بریده جریده ای را که حاصل روزنامه ای بود که در آن کار می کنم و مطلبی تند و تیزدر آن به چاپ رسیده بود به تابلو اعلانات بچسبانم تا در معرض دید همگان قرار گیرد و این نه به اراده ی خودم که انگارپای شخص ثالثی در میان بود که مطابق این جور مواقع اگر مثلن در یک حزب عضویت داشته باشم همیشه بالا دست تر از من قرار می گیرد و من هیچ وقت موفق به دیدنش نمی شوم و با تلفن این ماموریت را به من محول کرده بود و این شخص هم به نظر از حالت عادی و موجه برخوردار نبود و انگار جملاتی در باب سیانور یا یک همچو چیزی هم لابلای کلماتش به گوش می رسید و این مرا بیش از بیش ترسانده بود و تماس تلفنی در خانه بود چه پدرم هم در کنارم بود و هنگامی که تماس تمام شد پدرم که همیشه پای آبرویش بیش از هر چیز دیگر در میان است و نه تنها فی الفور پا پس می کشد که حتی هر کسی را هم که دم دستش باشد امر به معروف و نهی از منکر می کند - نمونه ی عینی اش می تواند همان برنامه ی وی او ای باشد که از صدای آمریکا به گوش می رسد و او همیشه مشتری دائم اش است و از سیاستی که ظاهرن در ایام شب اب مجبودر به چپاندن کتابها لای دیوار شده تنها همین برایش مانده و هر وقت که پای یکی از سیاسیون کله گنده به میز گرد باز می شود بلافاصله به طرزی کاملن خودکار دستش می رود به سمت کنترل و این صدای آمریکاست که در نطفه خفه - باز بر می گردیم به همانجا که ماموریت به من تفهیم شد و من قیچی به دست بودم که پدر شروع کرد ابتدا به امر و نهی و پند و نصیحت و بعد هم که لابد کارگر نشد تبدیل شد به کش مکش و تنها جسم تیز سرد در دستان من معلوم نیست طی کدام حرکت محیر العقول افتاد به دست او و بعد هم انگار که من بخواهم از تیر رس اش فرار کنم پرتابش کرد به سمت من که تا خرخره یعنی همان محل الصاق دو بازو فرو رفت در بازوی من و باز لازم به یادآوری ست که این تصویر مو به مو برگرفته از شرت فیلمی ست از حافظه ی موبایلم که دو دوست طی یک شوخی شهرستانی دچار کش مکش می شوند و باز هم آن قصه تکراری قیچی منتها با این تفاوت که در فیلم فقط نوک قیچی فرو می رود در دست یارو ولی در خواب قیچی تا دسته فرو رفت در دست من که بعد هم پدر به سرعت به من نزدیک شد و قیچی را با یک حرکت فرز و سریع از بازوی من درآورد بی اینکه خونی از دست من شتک بزند که چند ثانیه ای به بهت گذشت و بلافاصله پدر فرو گذار نکرد و با لبه ی داخلی قیچی رگ تاشوی دستم را که کمی پایین تر از محل جراحت بود تیغ زد و این بار خون گرم و آرام با رنگی مایل به سیاه لغزید روی پوستم و من در این هول و ولا که آیا این رگ همان شاه رگ است که تیغ زدنش موجب مرگ می شود که باز پدر به صدا درامد که حالا آرام آرام تمام
من لادن لاله ی گوش توام
مرا ازحلق آویزان کن

Saturday, April 28, 2007

هر چه معذب تر باشم بیشتر عذاب می کشم و هرچه بیشتر عذاب بکشم خیس ترمی شوم و هرچه خیس ترباشم خسیس ترمی شوم و هر چه خسیس ترباشم نمورتر و دیگر چه فرقی می کند که سقف بالای سرم داشته باشم یا اینکه زیر باران به رگبار بسته شوم آنهم حالا که جایی قرار گرفته ام که می دانم کسی پشت سرم نیست و این خودش موهبتی ست که روی میزی چارگوش که اگر دوار بود بهتر بود گوشه گیری اختیارمی کنم و در زاویه ی انزوا همه چیز را آویزان می بینم و خودم را بیخ گوشی که گوشواره ندارد و بیشتر از هر زمانی می خواهم که آویزه ی گوشت باشم چه اگر بخواهی پند می شوم و نصیحت ویا سر سوزنی فرو رفته در گوشت وپوست و استخوان که امروز بیش از هر زمان دیگری مرگ را بیخ گوش خود احساس کردم و تمام ماجرا برمی گشت به آنجا که هیچ وقت هیچ گونه پله ای را حتی اگر ترقی باشد بالا نمی آورم و همیشه به پایین رفتن بیشتر علاقه داشته ام انگار که در یک سراشیبی راحت تر می توانم از خودم فاصله بگیرم تا وقتی که به اهن و تلپ می افتم وهمین که اسان سر خوردم به سمت بالا و در باز شد به روی تعدادی همکارواولین کلامشان همراه با زهر خندی چندشناک خبر مرگ کسی بود که زمانی را در این یقین با هم به سر بردیم که پاسبخش استوانه های تغییر شکل داده ی زیر سیگاری ها هستیم شجاع بود درست همانند نام خانوادگیش وبا این که قلبش شامل عمل قلب باز بود ولی سیگار همیشه لای انگشتانش بود و اعلامیه اش که امروز چسبید به دیوار بر سر درش چیزی نقش بسته بود در این مایه ها که کل من علیها فان و چه قدر خنده دار به نظر می رسید وقتی که به تمدید قرارداد می اندیشید وبه رخوت خواب آلوده ی میزها و ماشین ها که امروز که چسبید به دیوارتازه فهمیدم که بازنشسته ی نیروی هوایی بود و احتمالن به خاطر پاس نکردن واحد جبر روزگار مجبور شده بود پشت چارچرخه ای دنده فرمان عوض کند و روسای دوزاری را از نقطه ای به نقطه ای راهوار و در همین اثنا
کسی سخنانش به این شکل درآمد که تا چهل روز می گویند روح آزاد است حالا چه خرافات باشد چه مزخرفات هر بار که می خواهم سیگاری آتش بزنم این روح سرگردان شجاست که معلوم نیست پدرش کجاست درست مثل پدر من که از وقتی بو برد که من سیگار می کشم انگار که رفت پاکتی سیگار بخرد دیگر هرگز برنگشت

Friday, April 27, 2007

حالا که مدام می گویند کاریست که شده و آبی ست که ریخته
بی ریخت و قیافه انگار که بخواهم سر و شکلی به افکارم بدهم نمی توانم لاینقطع باشم فقط همین کافی ست که بخواهم دیگر بقیه اش به خودم مربوط نیست چه اگر ارتباتاطی هم بی وقفه رد و بدل شود در این زمان های بی لمحه دیریست که باز باخته ام و خودم را انگار که درون تنگی تنگ گرفتار کرده باشم و نفس نکشم به شماره افتاده ام انگار که دستهایم را در گوش هایم بگیرم و در باد فرار کنم تا از هر آنچه که صداست خلاصی بیابم و و بدون هیچ قصد و تخطئه ای ابتدا بزنم زیر همه چیز و بعد هم زیر گریه و زار زار نزار انگار که خیلی کسان هستند که در وزارت ارشاد بخواهند تو را با رشادت آشنا کنند و با اینکه می بینند هیچ راهی برای نفوذ نیست باز هم می خواهد نفوسشان را به یکدیگر زورچپان کنند وجاذبه همچنان مسیر دافعه را می پیماید و حرف ها را به حساب کسی نمی گذارند و من گوشم از همه ی این حرف ها کراست نه خیر نمی توانی برای لحظه ای خرفت و مزخرف غیر قابل قبول با بو قلمون رنگ به رنگ عوض شوی وبترس از ان روزی که تو را در بیمارستان با بغل دستی ات عوض کرده باشند که من اگر هم عوضی باشم واهنگ ها هم عاقبت روزی هنگ کنند باز هم نباید از ضرباهنگ بیافتم وبین خطیر و فطیر باید راه سومی را بیابم و مدام افکارم را به این جهت وآن جهت سوق ندهم که فوج فوج گروهانی ارتشی پشت درصف کشیده اند که بیایند و مرا بخوانند ولی انقدر زبون ام در این لحظه که بیشتر از هر وقت دیگری احتیاج به کسی دارم که بیاید و بخواباند زیر گوشم و من بگویم آخیش و از خوابی معلوم نیست چندین ساله بپرم و از فرق پا تا نوک سر به علت ضرب دیدگی گچم بگیرند و بر تخته سیاهی پودر شوم و از دماغ کسی جاری شوم به سمت مغزش و یا انکه به سرعت جذب خون شوم و هر بار که در تک گویی تک نفره گرفتار می آیم به خودم هی بزنم که جان می دهم ولی به جان آفرین تسلیم نمی شوم
انگار که در رشته ی سکوت محض فراغت یافته باشم می خواهم خودم را در فراقت به شکلی دربیاورم شاید باید که یکی ازآن نقابهای معروف مشترک بین صادق هدایت و پانویس راینر ماریا ریلکه را به عاریت بگیرم همانها که می گویند از آن ها زیاد هست و هر وقت بخواهی یا حتی نخواهی به صورتت قالب می شوند و تو غالب تهی می کنی چرا که نمی دانی حالا کیستی انگار که به مرض کیست دچار شده باشم و حالا هم که درسکون مطلق به سر می برم درون مخیله ام همان پراید سفید رنگ یخچالی یکی یکی خطوط منقطع نفش بسته بر آسفالت را آرشه می کشد و با هر لایی که میزنیم و میکشیم انگار که به سمت درک اسفل السافلین نزدیک تر می شویم وچشمهایم مدام به زردی موهای کوئیکه* خیره است گواینکه مجری گوشزد می کرد که او هشتاد هزار نفر را اینچنین یکجا گرد هم که نه به طور بیضی هم بر فراز سرش تا به حال ندیده ولی من هم پا نویس می شوم که هیچ یک از آن هشتاد هزار نفرهم این چنین زردی که بر سیاهی مطلق نشسته باشد را از نزدیک ندیده اند ولی خوب شاید با کمی اغماض بتوان گفت همان خطوط سفید منقطع که گاهی به زردی می گرایند و نقش می بندند بر آسفالت سیاه و با هربار چشم پوشی انگار که نشسته باشم بر سر میزی باز هم به این نکته پی نمی برم که چرا او با چنین حدت و شدتی مرا از تماس دستهایم با چشمانم منع می کرد چرا که بعضی وقتها که در برابر دیدگان دیگران کاری از دست هایم بر نمی اید اتوماتیک به چشم هایم نزدیک می شوند انگار که بخواهم بر لبان کسی که می گویند در نی نی چشمهاجا خوش کرده است ماتیک بزنم و بعد هم کاسه ی خون را به خوردشان بدهم
--------------------------------------------------------
پ* نام بازیکن نیجریه ای تیم فوتبال استقلال که وقتی از او در مورد رنگ موهای سرش توضیح خواستند خاطر نشان کرد که در قبیله ی ما رسم بر این است که بعد از مدتی اقامت در کشوری بیگانه باید رنگ موها را تغییر داد و رئیس قبیله ی ما هم دیشب طی یک تماس تلفنی از من درخواست کرد که این رسم را به جا بیاورم
امنیت در حاشیه ی خیابانها از آن مکتبی های وفادار به سنت ایست بازرسیست و بسیجی های تازه سر از تخم دراورده آنچنان که یوزی در دست و پف یوزی در نگاهشان به هر ایسمی که بر بخورند ایست می دهند چه اعتقاد به رمانتیسم داشته باشی و چه حتی به نارسیسیم آنها خاک در چشمانت می پاشندمشت مشت از درون شش جیب ها و این آخرین شنبه کماکان امکان هر اماکنی هست و دیگر فرق نمی کند که بر سبیل طریقت راه بسپاری یا از عشق فقط برای آتش زنه استفاده کنی که همیشه کسی پشت سرت هست که خایه هاش رابیخ گلویش پاپیون کنند همانطور که ما مجبور به گره زدن روسری بیخ گلویمان هستیم آنچنان که خودمان را توریست جا بزنیم و نرویم توی لیست وپافشاری بر سردر دواخانه ی قانون و شرم مومکی و بعدهم انگار که دوران عابرین پیاده به سر امده باشد و در عصر ماشینیسم تنها چارچرخه ها اجازه دارند که فراتر از کنترل چی های نامحسوس با سرعت نور در خیابان های دست اندازی شده ی شهر راه تنگه ی جولان را درپیش بگیرند وشیهه کشی های ایجاز شده ی غیر مجاز با رپ سلسله های شرح حال گوی ذکر مصیبت خوان و هر خان بازرسی را که به سلامت رد می کنیم متحیر از اینکه ایا شامل قانون عفونت شده ایم که بی اینکه دستور ایست کیست بدهند اینچنین بر فراز هر سرعت گیربرای لحظه ای بال در می اوریم نشسته بر تخت خیال در قهوه خانه ای سنتی و دود قلیان و غلیان احساسات به جوش آمده ی ما انگار که بوسه ای بر پیشانی و سیخ سیخ دل و قلوه وجگروبال و شجاعت وعرق خوری ضربدری با نوحه ی تی وی و کیف کیفی و مرام شبانه که چون مشتری هستیم و سیاریم جور و پلاس مان را در حق مان جفا نمی دارند وما آرام آرام گم می شویم در بغ بغوی الاهی قمشه ای

Wednesday, April 25, 2007

تنها از اول هر چیز می توان آغازنمود و بعد جایی در اواسط کار به ذکر مصیبت دل خوش داشت و درانتها بی اینکه چیزی را وانمودکنم همه را به قوت خود قورت می دهم و بعدهم باید یک لیوان آب خوش از گلویم پایین بدهم و منتظر بمانم تا بدانم در این حیس و بیس چگونه جرقه می خورم و الهام می آید و مرا به خودم واگذار می کند چه چشم من تلقی ست که فقط می تواند همه چیز را با تلقین به خودش راه دهد انگار که در یک صفحه با 32 حرف از حروف الفبا فقط یک سلاح به اصطلاح کم است و نه اینکه ادعایی داشته باشم ولی در حضور اجسام بیش از انچه باید خموش به نظر می رسم و فی نفسه یارای این را دارم که اگر یکی نبود و قصه را نمی توانست آغاز کند
تکیه گاه داشتن بهتر از این است که تکیه کلام داشته باشم چه گاه را همیشه می توان بدون اینکه تعبیر کرد همیشه با خود به همراه داشت ولی کلام هولناک است چون از آن می توان همه چیز برداشت
مدام به این سالها رحم می کنم و بی اینکه باردار شوم فقط می خواهم بیشتر از هر زمان دیگری تولید مثل کنم اصلن نمی توانم در خلال اینکه به دندانهایم مسواک می زنم چهره ام را توجیه کنم چه بعضی وقتها فقط می توانم به ستون فقراتم تکیه کنم ولی هیچ وقت نگذاشتند که با آنها در یک جا بخوابم همیشه از من فر سنگها دور که نه ولی نزدیک هم نیستند و انگار که بخواهد طرزی بشود از ترس اینکه از همه چیز پرده برداری کنم از سرم نمی افتد و شرایط جوی این را به من گوش زد می کند که آن هنگام که باد شروع به وزیدن کند بلافاصله پی به این نکته می برم که دفع سمومات را باید از خودم شروع بکنم و از این ولنگاری به یک انگاری برسم که بتوانم بعدها به یادگاری با خودم ملاقات کنم البته نه آنچنان که دیگری با من قطع کند و من فصل ها را به دنبال اینکه از کدام صفحه به کدام صفحه بیشتر قابلیت بازشدن و بسته شدن داشته باشند باز و بسته کنم هر چند می توانم به حل و فصل کردن بیاندیشم که اگر بین من و او چیزی از جنس سوء تعبیر یا تفاهم یا هر آنچه که به غلط برداشت می کنند یافت شود این من هستم که مرتکب جنایتی شده ام که ادمی هر آنچه را ارتکاب می کند باید چشم بسته منکر شود و گرنه ممکن است کار به جاهای باریک کشیده شود و یکمرتبه انگار که در فاصله ی چشم بر هم زدنی بی اینکه حتی قدرت دخل و تصرف داشته باشم به خودم بیایم و یا حتی بیاورندم که ببینم عابری از عابرین پیاده با یکی از این ماشین های تیپ چهارصد و پنچ آنچنان تصادمی در برابر دیدگان من انجام دهد که عابرپیاده به اندازه یک سر و گردن بالاتراز من در هوا به پیچ و تاب درآیدو بعد بغلطد پیش پای من درست کنار جدول و من که شاید برای اولین بار بود که کسی را در یک قدمی خودم اینگونه نقش بر زمین پخش بر آسفالت می دیدم ابتدای امر حاضر به کروکی کشیدن نبودم ولی بعد هم که دستهایم همراه عابرپیاده به سمت پایین آمد دیدم که عابرپیاده بلند شد و ایستاد با لبخندی بر لبانش و انگار که من می توانم به خودم امیدوار باشم که اگر هم برخوردی را اینگونه از نزدیک شاهد هستم عابربلافاصله از جا بر میخیزد و می گوید که ورزشکار است و اگر کس دیگری به جایش بود شاید که استخوان هایش را الان در حال بوسیدن مرگ به نظاره نشسته بود هر چند انکه پشت فرمان بود گیج و منگ از خیال نعش به جا مانده فقط پا بر پدال گاز توانست بفشارد و لابد الان مشغول خواب جنازه ایست که سر و مر و زنده

Tuesday, April 24, 2007

چگونه می توان یک تغییر بنیادی در زندگی ایجاد کرد آنطور که هم پلنگ صورتی باشی و هم مانتوی پلنگی ات آنقدر مردافکن باشد که هر عفافی که از دور قصد این را داشته باشد که نوارت را تبدیل به سی دی کند همچون کماندویی ببلعی و این شاید باز می گردد به همانجایی که من انگار که دنباله رو سرور و شادی باشم و مطابق قوانین مادرم در موقعیتهای اضطراری این توان را داشته باشم که اد روزی به در بسته ی رازمیک بخورم که آن روز همان 24 آوریل ارامنه کش باشد و خوب حسن آقای رشتی که گاهی بر سبیل طریقت راه می سپارد وگاه همه را از لب تیغ می گذراند چه گناهی کرده است که این یک روز سال را شامل تیپ و تار دکترین های بهداشتی نشود یک نگاه که به گوشه ی خودم می اندازم می بینم بیشتر از 6 دقیقه وقت ندارم چه راست شکمم را بالا گرفته و آمده ام کافه رئیس و خوب همینکه چشمم در ابتدای هر امری به تابلو اعلانات اثابت می کند کاشف شدم که اینجا صبح ها لابلای استار باکس های وارداتی چیزی به نام وایر لس هم قاطی قهوه هاشان به خوردت می دهند این شد که در دم براین شدم که حالا که قهوه ای به دوبل قیمت که معلوم نیست از آن ایل و تبارچه کسیست جرعه می کنم و راضی ام از اینکه مقداری از بار گناهانم سبک شده و دقایق همینطور رو به جلو شماره می اندازد و از انجا که همواره بی جیره مواجبی بوده ام جیره خوار اینست که در ساعت 4 عصر همه چیز درعدم قطعیت

Monday, April 23, 2007

قبل از آنکه دست به هر کار خطیری بزنم باید همه جوانب را بسنجم
فکر می کنم بیشتر از هر چیز دماسنجی هستم که به هر مقدار که گرم و سرد شوم یا ترک برمی دارم ویا ترکم می دهند شاید که اثرهمان لا انگشتی هایی باشند که قبل ترها خودکار بود واینک سیگار
دم پایی ترین چیزی که می توانم سر راهتان قرار بگیرم و شما را به یاد ابرها بیاندازم یکی از چارپایان که هر پستانداری را که به پستم بر بخورد به یکی از خطوط چهارگانه ی پایان سوق می دهم
کافیست هیچ چیز را وقف نکنم چه در سر جمله باشد چه در انتهای جمله که جملگی همه فرسنگ ها از هم فاصله داریم
امواج در زیر زمین ناقص الخلقه اند نه برای خودم و نه برای هیچ کس دیگری ولی مگر کس دیگری هم دور و اطراف من به چشم می آید
چقدر در تب و تاب این موضوع سوخته ام که آنها که می گویند باید همه چیز را از لب تیغ گذراند آیا هر روزشان را با آینه شروع می کنندو مطابق برخی تجارب آنقدر ادراک دارم که بدانم برای من ته مانده ی هر چیز آنگونه که برای دیگران زبر است و زمخت نرم است ونازک
بیشتر از هر وقت دیگری حول و حوش این حدس پیچ و تاب می خورم که آیا او مرا دور زده است و خودبخودجواب پس می دهم که چگونه می توان کسی را که از هر طرف هم که در مد نظرش داشته باشی چیزی نباشد جز دور باطل دور بزنی و اگر هم که در این سیاق کارکشته باشی و قهار از کجای دایره شروع خواهی کرد که به هر کجایم نگاه کند از حیث انتفاء ساقطم انگار که نطفه ای باشم که اگر قرار بر انتخاب بین من و مادرم یکی باشد این هر دو هستیم که سر زا خواهیم رفت پس قبل از اینکه سقط شوم لا اقل مادرم رابشکافید و بند نافم را ببرید که من هیچ خوش ندارم با کسی در یک گور بخوابم که بعدها هر بی سر و پایی که شاهد زاری و شیون من باشد در بیاید که اینگونه نگاهش نکنید که او همانی نیست که با مادرش در یک گور می خوابد
هر دو به دویی که میبینم سعیشان فقط بر این است که برسر چیزی ناچیز به توافق برسندو مرا به این فکر متبادر کنند که در همه ی حالات تنها و تنها می توانم یکی باشم به دو مگر می شود اینقدر زیاده خواه بود و به پشت سر هم فکر کرد و گره های کور را یکی پس از دیگری در گورستان چال کرد آنقدر که بپوسند بلکه باز و این همان عملیست که هیچش به عکس العمل احتیاجی نیست فقط و فقط باید که شامل قانون مرور زمان شود و عبور زنان که اگر چه در چشمهایشان برق هست ولی با باطری شارژ شدن لذت دیگریست انگار که خودت باشی و خودت که از پس پشت همه ی مردمکها همه چیز راگشاد میبینی با وضوحی که در خور تک تیراندازیست که به هرکس که فکر می کند تو گویی انگار که خلاص

virjiniya bakere,and

برای آنکه بتوانم خودم را کمی به اطراف سوق دهم باید بتوانم در موقعیتی سوق الجیشی قرار بگیرم و در هر آبریزگاه عمومی شعاری رکیک و سرزنده بنویسم و به تمام مقدساتم سوگند یاد کنم که برای لحظه ای دیری نپایم و برای هیچ از گرد راه رسیده ای درنگ نکنم و آنقدر با خودم کلنجار بروم که عاقبت نه تنها قدر عافیت را بدانم که حتی قلل رفیع کلیمانجارو را هم فتح کنم فقط و فقط ای کاش می توانستم بدانم که بر سر کدام یقین باید بایستم و به روی خودم هم نیاورم که او هم جایی همین دور و برها مانند من ایستاده است انگشت شصت خود را به علامت ظفر به سمت دانش به گا می دهم و در یک لحظه ی فراموش ناشدنی انگار که انبانی از کلمات در سر و شات گانی در دست کره اسبی باشم در جستجوی مادیان چهارنعل به سمت خوش بختی از موانع گوشتی پرش ارتفاع انجام می دهم و بعدها ضبط و ربط خودم را اینطور وانمودمی کنم که پولدار ها برای آنکه پولدارتر شوند باید دخل شان رادرآورد و با خرجشان یکی کرد

درست است که هر جایی بنا به موقعیتی که می تواند در خور شانش باشد مقداری سر و صدا با خود به همراه دارد ولی هر جایی که درون زمانی یکسر ثابث خط سیر مشخصی را طی میکند از این قانون مبراست چه اجسام در سکونی ثابت به سمت آن چیزی که مرگ می نامند در حرکتند و ته مایه ی هم همه ای هم که از دور و اطراف به گوش می رسد می تواند چیزی باشد در مایه های هیاهویی که در کودکی وقتی روی یکی از آن صندلی های دسته زمخت پوست کبریتی می نشستم به گوش می رسید و بسته به افکاری که در سر می پروراندم و هول و هراسی که در دل داشتم تونالیته اش را بالا و پایین می آورد هر چند هنوز هم که هنوز است به طور کامل از آن خلاصی نیافته ام چه آن شبهایی که می خواهم به بالش ببالم و چه آن هنگام که در تراس با هراس سیگار می کشم ولی خوب این خودش می تواند مایه ی بسی امیدواری باشد که دیگر از هم همه ی اصوات خبری نیست و جای خودش را داده است به دودی که در مقابل چشمانم از دماغ و دهان به تناسب بیرون می آید و جایی در مقابل دیدگانم به هم می پیوندد و شاید که گوش و حلق و بینی ست که جایی در درون قفس سینه ام تشکیل مثلث می دهد که ما به ازای سالهای از دست رفته اش برموداست و مابه ازای در حال از دست رفتنش کلماتی که از بد روزگار معلوم نیست از چه رو برج میلاد را می خواهد به جای مصلی به من تصلی دهدانگار که تعمدی در کار باشد چه بعضی وقتها شک می کنم به این پافشاری روی چیزهای به ظاهر پیش پاافتاده چراکه همین پیش پا افتاده ها هستند که فقط بر سر راه او قرار می گیرند که همیشه چیزی هست که برایش شلنگ بیاندازد و تخته

Thursday, April 19, 2007


انگار که به دنبال اصابت چیزی باشم یا اینکه تک وتنها خودم را نشانده باشم در مرکز ثقل دایره وتر وخشک را باهم بسوزانم در حقه ای که با دستی دیگر هر از گاهی لمسش می کنم شاید که گرمایش کمی ترغیبم کند انگار که گرمای تن کودکی مادری را در حالی که همه دم از خلاقیت می زنند و اشتهاربه من در ظروفی یک بار مصرف کوبیده خوراندند آنهم معلوم نیست از گوشت اطراف مقعد کدامین حیوانی آنچنان که با هر آروغی بویش به گوش می رسد ولی هرچه که برای کوبیدن و کوبیده شدن باشد همیشه اشتهایم را به زیر دندان می آورد فقط می ماند اینکه چرا پاهایم اینگونه آویزان که نه لمیده بر پایه ی صندلی دیگری ست بی آنکه بار هستی اش کس دیگری را بر خود احساس کند آشکارا واضح است که پناهنده ای هستم گوش به زنگ که بی خود و بی جهت مدام به خود دلداری می دهم غافل از اینکه شاید دیگر هرگز ولی خوب باید کمی به حال بپردازم که عشق لابد مربوط به قبل ترهاست که اگر بخواهم کلمات را همانطور که دیگران استعمال می کنند ردیف کنم این عشق است که همیشه قبل از حال می آید انگار که پیزی باشد از آن گدشته ها و برای خودم از این بابت متاسف ام که اشکال کارم بر می گردد به اینکه همواره چیز را با پیز اشتباه گرفته ام که شاید آن چیز داخل پیزی باشد و این جا که حالتش میزی ست یکسره تا انتها این قابلیت را با خود به همراه دارد که هر کسی را که بخواهی میتوانی رویش تشریح کنی آنگونه که اجساد را می کنند و می توانی با کوچکترین تکانی سوقش دهی به سمت پایین آنجا که می گویند درست است که کسی درکش نمی کند ولی می تواند واصل شود به درک چه هر مسافتی را مسیری ست انباشته از خلاء که درست است بوی گند می دهد برای هر آنکه به مشام میرسد ولی زیباتر آنکه در این فضای لایتناهی چشم بدوزی به متناهی و هر چه سریعتر بند ناف راببری تا از شر آنکه آزاری به تو نمی رساند راحت وآسوده به سمت دیگری راه بسپاری و برای آنکه در فاصله ی مسافتهایی که باید با هر قدمی که از پی قدم بعدی برمی داری پا روی افکار خودت بگذاری وآنقدر سریع رهسپار شوی که به گرد پای خودت هم نرسی به مثابه ی کسی که مثانه اش پر باشد از زردآب و برای دیگران خطابه سر دهد مادر به خطایی هستم که همینطور از پی هر سطر سر در تعقیب خودم گذاشته ام و باز هم برای لحظه ای گوش به زنگ و آنقدر گوش هایم را تیز می کنم که یا گوش تا گوش از همه چیز بریده شوم و یا اینکه زنگ ها را برای من به صدا درآورد و همینکه اتفاق افتاد رایحه خوش خدمت لابد از جانب پیش خدمتهایی که هیچ کدام لباس نارنجی بر تن ندارند به صدا درخواهد آمد
وقتی حتی دست هم که روی دست نمی گذاری این پاهایت هستند که باید بر روی هم بگذاری از جایی که مطابق قوانین تن پروی می گویند زانو ست و این همان وجه اشتراکی ست که با چاه مستراح عمومی آن هنگام که دستهایم تا خرخره فرو رفته بود لای گه ملت وبه دنبال همراهی برای خودم می گشتم و به زانویی که رسیدم انگار که آنجا مطابق میل دستهای من باشد دیگر بیش از آن نمی توانستم دخول کنم چه فکر می کنم کمی بیشتر از ساعد بود و به آرنج هم نمی رسید چه رسد به بازو که اگر توان این را داشتم که بازو به بازویش بدهم برای همیشه همراهی ام می کرد قبل از آنکه بتواند مچم را باز کند وحتی بخواباند که من در برابرش احساس ضعف کنم و بلافاصله بعد از این حالت است که حالت غش به سراغ آدم می آید و خوب در هر معامله ای هم که بخواهی مقداری غش کنی آنوقت است که بی غل و غش زنجیر در دست خواهد آمد و قل و زنجیرت خواهد کرد که البته امیدوارم حداقل آنقدر رحیم باشد که این اجازه را به من بدهد که خودم انتخاب کنم که به کدام چیز باید زنجیر شوم و شاید عاشقانه تر ازهمیشه در گوشم نجوا کند که دیوانه ی زنجیری من

Monday, April 16, 2007


صندلی ها را طوری دور خودم مرتب می کنم که در مرکز ثقل شان سنگینی کنم انگار میزی باشم که هر روز همین نقش را برای من بازی می کند ولی آیا می توانم هیز هم باشم آنگاه که هیچ چشمی در کار نیست که مرا از دور نظاره کند ومن مرتکب هیچ خلافی نشوم آنطور که امروز صبح خلافی از آن راننده ای بود که بر روی داش بردش عروسکی لخت مادرزاد رب دوشامبر بر تنش به رنگی آبی آسمانی و طرز نشستنش طوری که آلتش پیدا حتی از پشت شیشه ها انگار که خیس از باران چند شب پیش حمام آفتاب می گرفت و فرمان در دست راننده ای که عینک دودی به چشم داشت و عروسک طوری تنظیم شده بود که نیمی از نگاهش متوجه من و نیم دیگرش از آن دختری که تمام سنگینی اش متوجه پایین تنه ی من آنطور که من اسمش را گذاشته ام شاخی در ران گاو بیخود نیست که دسته ای از آنها که با من همکارند اعتقادشان براین است که وجناتم آنها را به یاد تازه از زندان آزاد شده ها می اندازد و من که ریش هایم تازه در حال نیش زدن اند نیمی ریش خند نیمی نیش خند به زندان قصر می اندیشم و آنها با من تمرین می کنند که سام داش سام و مابقی همه لاطائلات خصوصن در آن هنگام که یکی از روسا مرا نشانه گرفت که نواری را برایش پیاده کنم ومن که فکر می کردم پیاده رویی قهارم سینه ام را طوری سپر کردم که انگار در دست یکی از اسپارتی ها باشم ولی افسوس به دقیقه ی 13 که نزدیک شدم شبیه از نفس افتاده ای بودم که بی گدار به آب زده باشد و اینک تنها نقطه ی قوتم این می تواند باشد که از روز اول اردیبهشت که مطابق قوانین بنی اعتماد به بانوان تعلق دارد این ناجاست که روسری نواری بانوان را پیاده خواهد کرد و کسی چه می داند شاید آنها اعتقادشان بر این استوار است که این نوارها غیر بهداشتی هستند و بی بال

Sunday, April 15, 2007


دستهایم را به هم می مالم و انگار که وز وز مگس ها را از سرم دور کرده باشم می خواهم عصا قورت داده ای باشم شق و رق که حداقل در این محیط 4در4 بتوانم خودم را تثبیت کنم و داروی ظهور را یکسر سر بکشم مگر آنکه می گویند امام زمان است ساعتش را به وقت گرین ویچ سبز کوک کند تا اینقدر مجبور به واپس روی نباشم و بتوانم برای یک بار هم که شده آخر زمان را بیابم ولی از هر طرف که نگاه می کنم باز همان آینه ی دقی را در برابر خودم سر به فلک کشیده می یابم که گرچه هیچ کس از آن به بیرون نمی تراود ولی می توانم در برابرش قد علم کنم که شاید وقتی دیگر و باز هم تجویز برای آنکه صبر ایوب می خواهد تا لوله ای را باز کند آنچنان که بر سر در منازل مسکونی می چسبانند و مرا می لغزاند از روی خودش به آنچه که می گویند لوله های مردان را می بندند تا خانواده هایشان تنظیم شود و مجبور نباشند مانند پدر من در خواب به خدایی که معلوم نیست چه هیبتی دارد متوسل شوند و شکوائیه سر دهند
سررشته باز هم مطابق معمول جایی در اطراف من از دست هایم خارج می شود و من می مانم که برای چه می خواستم اش و باید تا کجا به دور کدام دست هایی که به سمت من دراز شده اند کلافه شوم انگار که قاتلین بالفطره به من که می رسند بالقوه می شوند و دست به سویم دراز نمی کنند مگر آنکه دست بند بخواهند و اگر بخواهم کمی پا را فراتر بگذارم شاید سابقه دارانی باشند مسبوق به سابقه که به پابند هم احتیاج داشته باشند و این یکی لااقل کمی عاشقانه تر به نظر می رسد که به هرانچه که به دست نمی آید و یا حتی از دست می رود باید پابندی زد تا کمی پای بند شود برایت و تو پا پی اش که آنوقت هیچ کجا را یارای رفتن اش نمی باشد و این تو خواهی بود که می پایی اش حتی اگر خودت را در چاردیواری حبس کرده باشی و فقط صداها باشند که از دور به گوش ات می رسند و هر چه فکر می کنی می بینی این منافاتی ست با انکه می گوید هر آنچه از دور می آید زیباست ولی خوب در این حیس و بیس زیر بغل هایت را که می خارانی و به دنبال وجه مشترک دکترین بورس و دکترین پوست می گردی کمی دلخور کمی دلنگران از اینکه آیا آنچه که به گوش می رسد می تواند همان باشد که ادا شده است یا این قانون فقط در مورد آینه ها و اجسام صادق است و این همان مطلبی ست که شاید روزی به خاطرش وقتی نشسته در تاکسی قراضه ای از مقابل پارک ساعی رد می شوی تو را به این فکر وا دارد که آیا ممکن است کسی خاطر خاطره ها را آنقدر بخواهد که عکس تو درذهنش نقش ببندد یا این فقط در تاکسی قراضه هاست که وقتی بسته شد باز شدنش مستوجب مکافات است
چطور همه چیز را می توانی مهیا کنی وقتی بین نشستن در زاویه ای قائمه و خوابیدن در زاویه ای منفرجه دست و پا می زنی و هر کدام از این اجسام که وقت و بی وقت به صدا در می آیند تو را قدمی به عقب هل می دهند و هول و هراس به این فکر وامی داردت که باز هم سری بزنی به تراس بلکه سیگاری از هستی ساقط شود ولی وقتی پایین تنه ات به چیزی گیر نمی دهد نمی توانی با اطمینان خاطر همچون سنگی روی یخ یا خنده ای که به راحتی آب خوردن می لغزاندش از این طرف لب به آن طرف لب از روی کلمات بلغزی به آنجا که دلت می خواهد و سر هر الفی که می خواهی کلاه بگذاری باید استراتژی خاصی اتخاذ کنی همچون کسی که انگار شیفته باشد حرکتی اضافی انجام دهی و به راستی که انگار من شیفته ای تمام عیارم چه هر حرکتی که انجام می دهم لختی نمی پاید و به فکر وامیداردم که اضافی ست و اگر نبود هیچ اتفاقی نمی افتاد چه حالا هم که از سر اتفاق رخ داده باز هم هیچ و باز هم خوش به حال تویی که گلی به سر خودت زدی و خودت را به رخ کشیدی آنگونه که عکس تو نقش بست در پس زمینه ی ذهن من و حالا من کت بسته بی اینکه توان جم خوردن داشته باشم لودگی می کنم تا وقتش که رسید اپلای شوی بر هر آنچه که منم

Friday, April 13, 2007



همه چیز از شب آغاز می شود اما برای اینکه وقایع نگاری باشم بی کم وکاست فکر می کنم این دم دستی ترین و معقولانه ترین روشی می تواند باشم که به وسیله ی آن بتوانم از در دست گرمی در بیایم هر چند بین هر دو چیزی که مرا احاطه می کنند همیشه مرددام و در حسرت قلم وکاغذبهتر این که از قر و غمزه ها ساعتی کناره گیری کنم و اگر چیزی در چنته دارم خودم را به آن راه نزنم و شروع به اعتراف کردن کنم چه فکر می کنم همه چیزم راباخته ام و بهتر آنست که جلوی ضرر را از همین جا بگیرم برای یک بار هم که شده تا عایدی را ببینم ولی ظاهرن این مرضی ست که قبل تر از من هم خیلی کسان بدان دچار بوده اند
به خاطر یک فنجان قهوه دچار چه لاف و گزاف ها که نباید شد و چه قرتی قشمشم بازی ها که درنباید آورد
به هر کسی که از راه دور چشم می دوزم انگار که قرار بر این باشد که خودم را تجزیه و تحلیل کنم شروع به برآوردنش می کنم انگار که آرزویی باشد دست نیافتنی
هر چه بیشتر از خودم تخطی نشان می دهم انگار قدمی دورتر می شوم بی اینکه توقف گاهی بر سر راهم باشد ویا منزلگهی برای دمی چند آسائیدن ولی وای از وقتی که کلمه ای را باز خوانی کنم و مورد خوشایندم واقع شود انگار که به چهار میخ کشیده شده باشم وبکارت مادرم را گرفته چنان که دنیایی را به من داده از سرآغازمی شوم خسته کننده و تکراری انگار که پهلوانی باشم متعلق به انجمن پهلوانان میز گرد
آنهم حالا که سفیدتر از پنبه ام وکسی به خاطر بالا رفتن از دیگری تشکر می کند ولی من در حضور دیگران چرا اینگونه خودم را می بازم و پس و پیش می شوم
چرا من به هیچ جمعی متعلق نیستم و مغلق گویی هستم برآشفته که تاب دیدن هیچ چیز را ندارم واین از آن ترجیع بندهایی ست که از حفظ کرده ام
چه اینکه فکر می کنم آنقدر لابلای خطوط بوده ام که از این سطر به آن سطر هزار ویک پیچ وتاب می خورم و مدام به خودم هی می زنم که نترس و ابراز شو
ولی بیشتر از هر چیز این شروع به کار مجدد بابت سال جدید مرا در این مخمصه گرفتار کرده که کار جوهرم را به حد غایت کم رنگ کرده است و هر روز که از پی روز قبل می آید رنگ باخته تر می شوم واین قاعده ی بازی ست که از پیش باخته ام
تلخ و زهرمار دروغ می گویی واین جورها هم که فکر می کنی نیست وبازی هم که باشد این خود تو هستی که توپ زیر پایت بند نمی شود و از هول و هراسی که داری سریع پاس می دهی و پاس داده می شوی
گرومپ گرومپ صدای پاست که می آید واز پا هیچ چیز حیاتی تر به نظر نمی رسد و اگر کمی ممارست خرج خودش کند هیچ بعید نیست که اخبار گویی شود قابل و ماهر ونقطه ی قوتش این باشد که تنها راه یافته به تلویزیونی ست که نه ریش دارد ونه سبیل وحالا این منم که به سبیل طریقت راه می سپارم آنهم پر پشت و هستند کسانی از محفظه ی کاری که اعتقادشان بر این است که باید آبشخورش را بچینم تا زیباتر به زعم آنها و موجه تر به زعم خودم به نظر برسم
چگونه ممکن است دو نفر به این زودی به توافق نرسند و میز مذاکرات را رها کنند تا به کدام اسباب و اثاثیه خود را بسپارند که برایشان توافق به همراه داشته باشد
باز هم ازدر همذات پنداری اگر بخواهم وارد شوم خودم رامی بینم پشت میزی که اگر چند روزی هم خون جگر بخورم می توانم به خودم بقبولانم که بانو دولسینه دو تو بوزی پیدا خواهد شد که من رثایش را به صنایش ترجیح دهم آنطور که دیگران عطایش را به لقایش و هنوز هم با یک نگاه اجمالی در پی غلط های املایی میتوان به این نکته اذعان داشت که مخرجم در پچ پچ به دنبال گچی می گردد که تخته ای به دری جفت بشود و من سیاه
کاش کسی بود که من پشت سرش بتوانم صفحه بگذارم بلکه به چشم خود به عینه می دیدم که چگونه می توان دو صفحه را با کلمات انباشت و به دنبال کمیت کیفی کرد
دنیایی که او خلق کرده نیز دنیای خوبیست چرا که همه با خود ماجرایی از پی دارند و به دنبال آن روان وتنها من می مانم که در اغاز به دنبال ماجرا می گشتم و در پایان مشتی کلمه برایم ماند و انقدر باید در تمام این سفیدی ها که هیچ دست کمی از ملافه ها و کفن ها ندارد ارواحی را که هیچ نقشی در احضار کردن شان نداشته ام به تسخیر در بیاورم بلکه همچون نعل بکی اگر خوش شانس باشم مغر بیایند و روی کلمات بلغزند تا شده به اندازه ی سر سوزنی خودم را بیابم
با حرص و ولعی پایان ناپذیر انگار که همه چیز در سراشیبی سقوط قرار گرفته باشد و درنگ جایز نیست اگر کمی دیر بجنبی شاید همان که می خواهی دود شود و برود هوا و آنوقت تو بمانی و هر آنچه که با تو می ماند هیچ تمایزی نباشد که اصلن چه چیز باشد چه اینکه به لعنت سگ هم نخاهد ارزید حالا اسمش را خاهی نخاهی تایماز بگذارند یا هر چیز درگر از قرار معلوم چه فرقی به حال تو می کند درست مثل اینکه بخاهی بکاوی اش ونامش را کاوه بگذاری که اهنگری هم نداند نمی توانی یک راست ببری به سر اصل مطلبش که باید آنقدر در حاشیه ها امنیت را جستجو کنی که اگر خودت را هم بخاهی جدول بندی کنی باز هم از حاشیه امنیت برخوردار نیستی بی خود نیست که گفته اند موهای زاید درحاشیه لذت می رویند ویک دو جین هم رو داشته باشی باز بی اب روترینی حتی اگر آسمان چوب حراج به تمام مایملکش زده باشد و سیل باشد که بر سر ما نزول اجلال کند انگار که کسی را شلاقی بزنند تا طلسم باطل شود و هر چقدر هم که اوهام را تبلیغ کنند باز شیاطین و جادوگران باشند که زیر هر جلدی که می بینند نفوذ کنند و بیخود نیست که می گویند شیطان می رود توی جلد هر کسی خانه می کند
هر جور که فکر می کنم می بینیم این جسم ها که رفته رفته در کنار هم قرار می گیرند اجسامی می شوند مانع بر سر راهم وآنوقت خودم را می بینم که ماشین کوکی کودکی هایم شده ام که خلقتش جوری ترتیب اثر داده شده که هر مانعی بر سر راهش سبز شود درست است که از دور تشخیص اش نمی دهد ولی به محض اصابت راهش را کج می کند چه هر بنی بشری را میدان دیدی ست که بسته بر ادمیتش فراخ یا تنگ و چه بهتر که یکسر در میان تنگ نظران رشد و نمو داشته باشی آنطور که کاپیتان نمو در بیست هزار فرسنگ زیر دریاها در جستجویش بود چه آنوقت می توانی در جستجوی فضاهای از دست رفته خودت را به دست بیاوری وهی پوست بیاندازی آنقدر که پروستات ات سرطانی شود و به دنیا نیامده از دنیا بروی
یک نگاه به خودت می اندازی یک نگاه به آنچه که در پی ش روی توست و با این حال باز به خودت هی می زنی که هر آنچه در برابر نگاه تو به سفیدی می گراید ترسناک ترین منظری می تواند باشد که انگار حاصل یک انفجار عظیم الجثه
اعتقاد بر این است که سفیدی خیره کننده هولناک تر از سیاهی قعر جاه است چه اصولن هر چه قدر هم که جاه طلب باشی و درته چاه باز تمی توانی بر این مبنا قدم از قدم برداری که در سیاهی چشم ها از کار می افتد که قعرهر ظلمت وضعیتی است که دیر زمانی نمی پاید که بدان عادت می کنی اما سپیدی علاوه بر این که چشمها را خیره می کند شامل مرور زمان هم که بشود گوش ها را هم از کار می اندازد و کری می آورد چه قدر ساده انگارم که در هر کلام به دنبال آشنایی می گردم و خط به خط از خودم فرافکنی می کنم آنقدر که می توانم ادعا کنم هزار راه رفته ام انگار که در جاده های هراز

Wednesday, April 4, 2007

از زمختی ها قدری باید کاست و نازک بین بود این طور شاید بیشتر به چشم بیایم و بیش از آنچه که باید از دهان ها بیفتم آنقدر که فاصله ها به چشم نیایند مگر اینکه کمتر دست به سرت کنند آنها که بر بالای سرت وز وز می کنند ولابد دست هایشان را به هم می مالند و با بالهایشان بیشتر از هر چیز به خود می بالند واگر در مشت گره کرده ی کودکی بازیگوش گرفتار نیایند می روند و روی شیشه جان میدهند چرا که همه ی کارها روزی تمام می شوند وهمه روزگاری در هم همه ای گیر می افتند و در انظار عموم به دست وپا می افتند نمی دانم ولی با الف بامداد درگیری از همینجا شروع شد که از روی نمی دانم چه مرضی راست کرده بود مرا عمو صدا بزند و من همچون سگی عو عو کنان پاچه اش را گرفتم که من از عمو بدم می آید کمی جا خورد وتمام وجودش را پشت عینکش جمع کرد مرا بی نزاکت خطاب کرد و تمام این غرولند های به ظاهر خفه در نطفه روی نیم کره ی چسبیده به شیشه ی کافه ی فضلی اتفاق افتاد آنجا که همه چیز التقاطی به نظر می رسد ومن اگر بخواهم در وصف همه چیز این گونه داد سخن بدهم که بی شک ول معطلم چه همچون بونوال به تایپ دوانگشتی اعتقاد داشته باشم چه همچون مفتش شش انگشتی ویا بند انگشتی پیچیده در لفافه ی گردو
جنون از کجا ناشی می شود و چه کسی مشت مجنون را باز خواهد کرد رسوای عام و خاص این جور که من ماتحت نظرم از رو اگر نروم به پشت خواهم شد و کسی پیدا خواهد شد که ترتیب همه ی کارها را بدهد و مرا ناکار
به توالی بیشتر از هر چیز اعتقاد دارم و پشت سر هم ردیف شدن همچون مهرهای دومینو که با تلنگری فروبپاشم انطور که اتحاد جماهیر شوروی با تلنگر گور به گور شده ی گورباچف وکله ی آرمدارش
چگونه می توان با خستگی از در باغ سبز وارد شد و راه را به اشتباه نرفت این وقفه ها که وقت و بی وقت مرا از کار می اندازد توسط چه کسی طرح ریزی شده و من برای چیست که این همه متمایل به خودزنی در انظار عمومی هستم آنقدر خودم را به این در وآن در زده ام که باید تا حال تخلیه چاه لقب می گرفتم
مدام در پی این هستم که با خودم روراست کنم ولی از هر طرف که می روم چپ است اندر قیچی که اصلاحاتم می کند
آنقدر هرز رفته ام که دیگر آبم نمی آید و زانوانم در کشکک لق لق می زنند انگار که سگی له له
هیچ پلکانی نیست که نرفته باشم و درگیر اختلاف طبقانی نشده باشم حتی شده به اندازه ی یک سیگار و هر سیگاری که دود می شود بیش از هر چیز انگار که از هستی ساقط شده باشد که تا زمان بودنش در کار دخانیات بود و شامل قانون فرار جسم ها شد وشد کار کار انگلیس های گروگان گرفته شده
بیشتر از هر وقت در خود مچاله ام و استخوان هایم در جلوی چشمانم رژه می روند و معلوم هم نیست طبل بزرگ زیر پای کدام مادر قحبه ای تالاپ تولوپ می کند انگار که قلبم به جای یک ضرب دو ضرب بزند و سه چراغ سفید همچون قمر بنی هاشم روشن شوند ومن قوی ترین مرد جهان شوم و نصرت را به طاق بکوبم و جعبه ابزاررا با جیم موریسون اشتباه بگیرم

Powered By Blogger

Blog Archive