Wednesday, July 11, 2007



باد وحشیانه تازیانه می زند و من از تبریز لبریزم وشاید به همین خاطر است که هیچ کس نه تبدار به نظر می رسد و نه مریض که اینگونه که باد می وزد هوش از سر هر کسی می برد و بی خود نیست که درخت تبریزی هم برای خودش اسم و رسمی دارد که انگار چاره ای نیست و هر چه بریزی همان است که جمع ات می کند. 10 سال از آخرین باری که در این شهر بودم می گذرد و حالا که آمده ام که هر آنچه را ریخته ام جمع کنم و گیرم این وسط شامل قانون سرسخت و لجوج عبور و مرور زمان شده ام ولی حالا دایره واژگانم وسیع تراز قبل شده است، نمونه ی بارزش اینکه در کودکی تنها فکر می کردم اسم مغازه ی پیتزا فروشی که در آن با ذوق و شوقی فراوان پیتزا می خوردم پیتزا ببر گرسنه است (ب مفتوح ب ساکن) و حالا که دوباره برگشته ام و پشت سرم را نگاه می کنم می بینم می تواند پیتزا ببر گرسنه هم باشد (ب مکسور ب مفتوح) و از این دست تفاوت هاست که در شهر می بینم و این که می گویند شهر عوض شده است ازبیخ و بن غلط است که همه چیز سرجای خودش است و ایستایی قانون بی بدیل شهرهاست واین آدم ها هستند که عوض می شوندوعوضی می گیرند، از بدو ورود شاید در بیمارستان تا بحر خروج شاید در تیمارستان ، عوض شدن شهرچیزیست در حد یکی دوتا روگذر و زیر گذر ولی خودم را که خوب براندازمی کنم می بینم عوض شدنم چیزی ست در آن حد که می گویند کن فیکون از زیر و رو آنگونه که شهر را تنها زلزله ای به قوت 7ریشتر به بالا می تواند اینگونه در هم بریزد و کم کم نقشه ی شهر دستم آمده است و گرد و خاک فراموشی را به دست فراموشی سپرده ام هر چند هنوزجرات نکرده ام تا به آن اعماق کودکی و خانه های سازمانی و خیابان ارتش سرک بکشم ولی از حوالی اش عبور کرده ام و سینما سرباز دوران کودکی همچنان پابرجاست که با یک بلیط پنج تومانی می توانستم تا روزها با خاطره فیلمی همچون صادق خان خوش باشم
واینجا شهری ست که در آن کافه بیش تراز کافی شاپ است و هر چقدر کافه هایش حرفه ای و زیبا و دلچسب است کافی شاپ هایش مسخره و کاریکاتور گونه ،از مشتری هایش بگیر که حالا دیگر به طور رسمی حرف زدن به زبان ترکی را کنار گذاشته اند و فارسی حرف می زنند و هر چند غلیظ که اینجا همه چیز به ایز ختم می شود و مردهایی که انقدر باد خورده اند و زنهایی که انقدر باد داده اند که از اینها هیزتر و حشری تر و سرزنده تر و تنومند تر هیچ کجا سراغ نمی توان گرفت ، ومن صبح ها دریکی از همین کافه ها به اسم کافه باستان بال غیماق که همان سرشیر وعسل معنی می دهد می خورم ونان سنگک داغ وصدای شرغ شرغ نعلبکی هایی که کوبیده می شوند روی میز و جالب اینکه همه ی این مراسم 1000 تومان بیشترنمی ارزد وپشت بندش هم قل قل قلیان و غلیان احساسات و اینکه بی خود نیست که بند ناف مرا در کافه ها بریده اند حتی شده از روی شناسنامه ام
باد حجم وسیعی به شهر داده است و همه چیز تحت تاثیر باد است وهمه چیز از همان بدو بدوش در یاد است از مسجد کبود بگیر تا خیابان آبرسان و گلی سرسبد که همانا شاه گلی است و محیطی مربع مستطیلی که وسطش را به اندازه ی استخری بزرگ خالی کرده اند و فوران فواره ها و انگار باد که به این جا می رسد دیگر سنگ تمام می گذارد و قطرات آب را با خودش می آورد تا روی صورتت و آنقدر بشاش که تو بگیر به همه چیز بشاش واینکه به اندازه ی هر کسی اینجا یک صندلی هست از چارپایه های کنار مغازه های خیابان که انگار هر کسی برای خودش شیخ محمدی خیابانی ست بگیر تا نیمکت های پخش و پلا در شهر وصندلی های پلاستیکی کنار هر منقل وسیخ جگر و وجه تشابهات هم کم به چشم نمی خورد باتهران، از هایدا و جورجیو آرمانی و چرم مشهد و آیس پک بگیر تا زردی ایرانسل و زردی تاکسی هایی که آخر کرایه هاشان یک بیست و پنج تومانی هم هست هر مسیری را که بروی و انگار هنوز آنقدر رند نشده اند که همه چیز را با تو رند حساب کنند و آخر شبش هم به شکل یک مسافرخانه است با یک تخت اضافی انگار برای یک همزاد خیالی در اتاق شماره 13 و چهارقاب انداختن شپش ها و اینکه روی دیوارهایش جابجا لکه های قرمزی به چشم می خورد که ترس را کمی بیش از آنچه باید در وجودم رخنه می اندازد و باد که همچنان در کوچه در کار وزیدن است

1 comment:

Sahand said...

خيلي جالب نوشتيد!

Powered By Blogger