Thursday, May 31, 2007

سپید جادو کرده باشید یا سیاه
و پای استدلالتان چوبی باشد یا با عصا
سخت در اشنتباهید اگر فکر می کنید ما به ضرب و زور کفش هایتان که از قضا هر دوپشت بازاست گول ظواهرتان را می خوریم که هر دو از آخورخوردن را خوب بلدید بس که راحت طلبید و حال و حوصله ندارید که پاشنه ی کفش هایتان را ور بکشید و هر دومستمسک تان مفت خوری ست چه سبزی اسکناس هایتان حتی اگر شده با آرم آن یکی مفت خور جلوی چشمانتان را گرفته باشد و از کیسه ی خلیفه ببخشید و چه مستمسک تان تاریخ باشد و گیرم در این وسط فقط زمان را از دست داده باشید که اگر آن لاستیک به سرها به 1400 نفر و ائمه شان می نازیدند شما از کلانتان بگیر تا خردتان به تاج و تخت 2500 ساله ی حکمروایی تان می نازید تا تو که آنقدرها هم پیشینه نداری و فوق فوق اش یک ترجیع بند کمونیست است که در دهانت چپانده اند و یک هدفون، آنقدر خاطره از حفظ نیستی که به دو هفته پیش می نازی و قد علم می کنی که به 110 پیشنهاد رشوه ی 160 هزار تومانی داده ای که آنهم خودش آبستن دست نشانده های حوزه های دیگر است و به جای اینکه تنها به کفشهایت اکتفا کنی که یک در میان بندهایش را نارنجی و رنگ دیگر به پا می کنی و ما مجبور باشیم به دیگران مدام جواب پس بدهیم که تو خودت هم گی نیستی و فقط این از سر سادگی ات است که که با دو قوطی ناقابل آنقدر از خود بی خود می شوی که حاضر هستی در جمع آن کسانی که به خاطر تو شهادت داده اند انواع و اقسام جک و جنده ها را در پشت باربند وانت باری که تنها ادعای خریدنش را در سر داری به آغوش بکشی که بعدها در سر ما بکوبی که پدر بزرگ ها همه دچار آلزایمرند و می شود از همین حربه استفاده کرد و همه را در آغوش گرفت حتی اگر شده با چادر به سر کردن
ولی این را بدان و آگاه باش که من یکی برای یک بار هم که شده راست کرده ام که از آن ها نباشم که برایت شل کن و سفت کن در آورده اند و همه ی آن بدهی را هم که تا به حال از سر ندانم کاری بالا آورده ام تا پنج شنبه ی دیگر که آفتابی شوی، لای سر
رسیدت دوباره از نو بالا خواهم آورد

Wednesday, May 30, 2007




ومن که عین سگ از سگ می ترسم و با این حال تنها با آن سگی همذات پنداری می کنم که در همسایگی مان لانه کرده است و فقط شب ها پارس می کند درست همان هنگام که پاسی از همه چیز گذشته است و به یاد می آورم که اولین موجوداتی که نسبت به صدای مهیب آسمان قرمبه عکس العمل نشان می دهند ماشین ها هستند که در کسری از ثانیه همنوایی عصرانه ی دزدگیر های الکترونیکی به گوش می رسد و خیابان های منشعب از میدان ونک را آب فرا گرفته است انگار که ماشین ها از ترس خودشان را خیس کرده باشند و دیگر برای من یک فرض مسلم است که تهران یک پارکینگ بزرگ است و به موازاتش یک گالری وخوش به حال آن کسی که می تواند افسردگی عمیق اش را در پارکینگ گالری خانه اش به خورد جوان هایی بدهد که ابر را هنوزهم به شکل میغ می بینند ودر این گیر و دار روایت مرگ زنی بر اثر فرو رفتن میخ در تنش آنهم پشت در، آقای باب دیلان تولد 66 سالگی اش را جشن می گیرد که این شاید بهترین زمان ممکن باشد برای برگشتن و به پشت سر نگاه کردن حتی به روایت روزنامه ها و من که همیشه از متولد شدن در کافه ها حالم به هم خورده است به خودم قول می دهم که اگر 66 ساله شدم 66 شمع کیک تولدم را روی میز شماره ی 6 فوت کنم و بعد هم می توانم با قلبی مطمئن و دلی آرام فوت شوم و به خودم قول می دهم که حتی اگر از همین الان یک پایم لب گور باشد و یک چشمم خیره به بهرام، تو را پیک رساندن سلام به پدرت قرار ندهم و با همه ی اینها به شرفم سوگند می خورم که من و تو اگردر کنار هم باشیم حتی اگر شده پشت یک میز بیش از هر چیز به همان زیگیلی می مانیم که من وسوسه ی نشان دادنش را به عالم و آدم داشته ام آنچنان که کسی جرات نزدیک شدن به ما را نداشته باشد و تو اگر حتی بخواهی مرا با چشم هایت قورت بدهی من همان سیبیلی می شوم برایت که به خاطر سبز شدنش بر پشت لبانت فرسنگ ها راه را کوبیده ای تا اینجا
--------------------------------------------------------------------------------------
شرح عکس) آقای برایان تریسی خالق 380هزار تومنی کتاب "قورباغه را قورت بده" که همین روزها در تهران چسبید به دیوار و سبیل که کار یکی از شهروندان دوشان نمای پایتخت می باشد

Tuesday, May 29, 2007

غریبه ای وارد شهر می شود و به دنبال خانه ای می گردد، 30 سکه ی نقره به صاحب خانه پیشنهاد می کند پذیرفته نمی شود، 30 سکه ی طلا پیش کش می کند و خانه را تصاحب می کند و خانه بیشتر به کلبه می ماند، به موازات غریبه جوانی در به در وارد شهر می شود وازاولین معدن طلایی که بر سر راهش قرار می گیرد چند تکه طلا می دزدد، صاحبان معدن بدون آنکه چهره ی جوان دربه در را ببینند چند تیر به سمتش شلیک می کنند که یکی از تیرها به قفسه ی سینه ی جوان اصابت می کند وجوان زیر پلی بر فراز رودخانه پنهان می شود که غریبه و جوان با هم برخورد می کنند و جوان از غریبه کمک می خواهد و غریبه به دنبال چرایی می گردد که جوان می گوید چون تیر خورده است ،غریبه جوان را پناه می دهد و معلوم می شود غریبه دکتری زبردست است و گلوله را از قفسه ی سینه ی جوان درمی آورد و درعوض از جوان یکدنده می خواهد که برایش پادویی کند حالا که پول دربساط ندارد ، جوان غرولند کنان می پرسد تا کی که دکتر-غریبه می گوید تا هر وقت من بخواهم و جوان به عنوان اولین ماموریت وظیفه پیدا می کند که در شهر جار بزند که دکتری همینک در شهر منزل دارد واینچنین زمانی به مداوا می گذرد و اینکه دکتر-غریبه برای پول ارزشی قائل نیست و همانطور که می تواند از مردی سبیل کلفت حق ویزیتی چرب و نرم مطالبه کند ،می تواند دخترخردسالی را که دچار سوء تغذیه است به رایگان مداوا کند و حتی گاوش را هم در ازای بوسه ای از گونه های دخترخردسال به او ببخشد که صبح ها شیرتازه بخورد. در همین اثنا شبی که دکتر-غریبه و جوان با اهالی شهر مشغول قمار هستند یکی از اهالی ریشوی شهر که انگار از قبل دکتر-غریبه را می شناخته چیزی در مایه های آتشی که سالها قبل غریبه برپا کرده است می گوید و همین یک جمله کافیست تا دکتر-غریبه از کوره در برود آنچنان که دولول را به سمت گیج گاه مرد ریشو به نشانه ی تهدید نشانه می رود و بعد که جوان از دکتر-غریبه توضیح می خواهد در جواب تنها سکوت می شنود و بازهم می گذرد تا اینکه خبر می رسد دلیجانی را در کوره راه های شهر غارت کرده اند و دختری در بیابانهای تف دیده مشغول دست و پنجه نرم کردن با مرگ است و چند نفر مامور می شوند بروند و دختر را که مثل اینکه حتی آوازه اش از دور هم خوش است نجات دهند و بین هم توافق می کنند که اگر مرده پیدا کردندش 2 تیر شلیک کنند و اگر زنده 3 تیر که دختر را زنده پیدا می کنند آنهم زیر آفتاب سوزان با سوختگی در حد 60% مثلن و دختر را هم می برند در کلبه ی دکتر-غریبه و جوان که حالا از پادویی خودش خوشحال به نظر می رسد و وظیفه ی سوپ خوراندن به دختر را بر عهده می گیرد و دختر که به علت سوختگی بیش از حد احتمال کور شدنش هست روز به روز بهتر می شود تا جایی که می تواند حدس بزند دکتر-غریبه پاهای کشیده ای دارد، از آنجا که طول و عرض اتاق را با سه قدم طی می کند و بدون دلیل حدس می زند که جوان ،مادرزاد ،خوشگل است و شبی فرا می رسد که باندهای سفید را از چشم دختر باز می کنند و بینایی اش را با چراغ گرد سوزی می سنجند که در ابتدا هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود و بعد از خواهش و تمنای جوان ، دختر می گوید کورسویی هست، انگار که چراغی در مه و دکتر-غریبه خاطرنشان می کند که همین را می خواسته است و از فردا روز به روز بهتر می شود و دختر شروع می کند به تاتی تاتی کردن و کورمال کورمال دست به سینه ی دیوار راه را بازشناختن که یک روز که راهش به لبه ی پرتگاه می افتد در اثر یک شوک آنی بینایی اش را به طور کامل بدست می آورد و دکتر-غریبه را در آغوش می کشد که دکتر-غریبه او را پس می زند وبلافاصله جوان در به در را هم از پادویی آزاد می کند واین چنین دختر با پیراهنی که توی دامنش کرده است یک وری سوار برترک اسب جوان به سمت معدن طلا یورتمه می رود و آنقدر زمین را به اتفاق می کاوند تا عاقبت بلای طبیعی نازل می شود و درختی سرنگون می شود و طلا در زیر ریشه های درخت کشف می شود و در همین اثنا دکتر-غریبه هم مرد ریشو را از پا در می آورد و به قصاص با طناب دار پای یک درخت محکوم می شود و همین که طناب دار بر گردن دکتر-غریبه حلقه می شود دختر و جوان سر می رسند و با طلا جان دکتر-غریبه را می خرند و این چنین نام فیلم درخت اعدام شکل می گیرد که شاید نقش اصلی همان درختی باشد که هم ریشه در طلا دارد و هم شاخه در طناب

Monday, May 28, 2007


فندک به اواخر خودش نزدیک می شود و دیگر با یک بار سایش شصت و صیقل سنگ، آتش را کشف نمی کنم و نمی دانم حالا در این غار باید با چه چیز سیگارم را روشن کنم، پس فکر می کنم انسان نخستین هستم ولی بر پشتم شماره ای ندارم، پس انسانهای نخستین دروازه بان بودند، هر چند دستکشی به دست نداشتند و شاید هم داشتند، من که آن موقع کشف نشده بودم، ولی بیش از هر چیز بر سر این یکی مطمئن ام که اول بار کفش بود که کشف شد چه لغزیدن از روی این روی آن آسان ترین کاری ست که بشرفانی قادر به کشف آن ، و بشرفانی هم اولین چیزی را که کشف کرد بی شک حشر بود ،و من هم که در این مورد یک در خود فرورفته هستم همیشه که نه ولی دوسالی هست که پوتین هایم را یک نصفه روز لااقل بر پا داشته ام، شاید باید رئیس جمهور روسیه می شدم هر چند بیشتر دوست دارم روی صفحه ی شطرنج رنج بکشم و کاسپاروف باشم و مخالف، و حالا که در کافه پائیز نشسته ام فکر می کنم در کافه بلوط نشسته ام ولابد همه ی آنها که بر سر نقش اول- که الان اسمش را فراموش کرده ام- آمده باشد در سال 1984، که اگر او در اتاق 110 با موشها شکنجه شد من هم فراموش شده ام، که سالهاست از آن موقع می گذرد و من حتی سال 1384 را هم از دست داده ام ،هر چند آن موقع ها هم بیشتر به این کافه می آمدم و در سرم دنبال وجه تشابهات 1384 و 1984 می گشتم، که زیاد هم دور از ذهن به نظر نمی رسد بین 3 و 9 ارتباط برقرار کردن، که بی ربط تر از ارتباطی که بین من و میز بغلی برقرار است نمی تواند باشد، اینگونه زیر چشمی که بیشتر همدیگر را می پائیم تا نگاه کنیم
امروز از خودم عدول کرده ام و به جای فرانسه با قیر، آیس تی با لیمو سفارش داده ام، یک چرخش 180 درجه ای از فرانسه به امریکا و به غیر از اینها از آفریقا هم گذشته ام و درست به موازاتش می توانستم راهم را به سمت آرژانتین کج کنم ،و هر چند فکر می کنم و می بینم کمی دیر به آنجا رسیده ام که دیگر نه مارادونایی در کار هست و نه مثلن چه گوارایی، هر چند دومی را زیاد هم خوش نداشته ام ولی مارادونا چیز دیگری ست و شب از ورودی برزیل هم عبور خواهم کرد و آنجا چون کسی نیست که راغب به دیدنش باشم پس می روم به قصد جان_ پائولو کوئیلو و تیری که خالی خواهم کرد در گیج گاهش و امیدوارم که برای دقایقی گیج و ویج بماند و بعد تمام؟
ساعت 8:08 دقیقه است، نمی دانم این صفر ان وسط چه کاره است و ایا به حساب می اید یا نه ولی اگر بخواهم مطابق قوانین ریاضی برخورد کنم صفر برای خودش موجودیتی دارد و به حساب می اید البته نه برای جمع کردن، ولی در ضرب کردن اوست که بر همه چیز غلبه دارد و اعداد را د_ فرمه می کند ،و من هم که همیشه به دنبال وجه اشتراک ضربا هنگ مغز با ضربان قلب گشته ام ،که اگر کورسویی هم هست باید در هم ضرب شویم و نه رویهمرفته و نرفته جمع

---------------------------------------------------------------------------

شرح عکس) کاسپاروف و یک شبه تروتسکی

Saturday, May 26, 2007

همیشه به چیز دیگری احتیاج داشته ام و همیشه جواب داده ام که نه به چیز دیگری احتیاج ندارم هرچند چیز برای من فقط چیز است بی اینکه برایش قابلیتی متصور شوم و یا وسعتی که حالا که درست در وسط قرار گرفته ام و باید با دست خالی رو به باد خاموش شوم و با هر پکی که می زنم اشکارا بپکم و چه اصراریست که خودم را به دست باد بسپرم و اصلن این چه غلت اضافیست که من باید دوبار زندگی کنم انهم من که حتی برای یک بار زندگی کردن هم مناسب به نظر نمی رسم و تازه هیچ گونه مناصبی را هم اشغال نکرده ام و همیشه قیافه ی ارزو به دل ها را داشته ام و از کدام دریچه است که به خودم نگاه می کنم که سوال بی جایی ست و جواب بی جایی هم می خواهد شاید همان ازدحام خام جلوی محفظه ی کاری را باید به خاطر بیاورم که اخوندی بر اثر تصادف انهم به معنی واقعی کلمه با زنی جا افتاده گلاویز شد و ظاهرن فروگذار نکرد و با مشت بادمجانی کاشت پای چشم خانم، هر چند من ان مشت گره کرده را ندیدم ولی کبودی پای چشم خانم را دیدم که به موازات دماغش باد کرده بود و انطور که شواهد و قرائن می گفتند بلافاصله خلع لباس کرده بود و عبا و عمامه را از وسط تا کرده بود و گذاشته بود روی صندلی کنار خودش، حیف که پاهایش را ندیدم که ببینم ایا هنوز نعلین به پا داشت یا که این تنها عامل خوش شانسی اش را هم دراورده بود که اینها تنها موجودات نعل داری هستند که 27 سال است سوارند و شاید 100 سال سیاه دیگرهم سواری بگیرند و دست آخر در یک بعد از ظهر جمعه کنسرتی پژوهشی هم به افتخار خودشان برگزار کردند، که در همین اثنا یک پیک موتور سوار سر می رسد و بعد از اینکه اعضای تناسلی اش را حواله می دهد آنهم جلوی بانک ملت بلافاصله پشت بندش یک کشیده هم می خواباند در گوش روضه خوان و سوار بر موتور محل حادثه را ترک می کند و از اینجا به بعد مرا هم می توان سوم شخصی حاضرواماده به حساب اورد برای این مراسم زنده و شاید زننده که مثل من فراوان بودند سوم شخص های حاضر و آماده با چشم هایی در دست که از این مراسم به صورت سمعی و بصری لذت می بردند و این به نظر من استفاده ی زیبا و بهینه ایست که اخوندی خلع لباس شده را پشت فرمان پژو 405 به تصویر کشید و کمی انطرف تر زنی بادمجانی و جا افتاده را و این وسط خیل مردم کج دار و مریض و موبایلهایی که بر فراز سرها در احتزاز و همه چیز انگار شوخی به نظر می رسد و دیگر کسی حال و حوصله ی جدی گرفتن هیچ چیز را نداشته باشد همه هی می کشیدند و هو می کردند آخوند پشت درمانده ی خردرگل را را و می خندیدند به ریش اش و پلیس عاجز و درمانده از این چشمهایی که در جیب جا می شوند و همه چیز را در خود ضبط می کند و من هم که از سر غفلت گوشی دستم نبود باید تقاصش را با کلمات پس بدهم هر چند می دانم که حافظه ام انقدرها هم بصری نیست و مدام دچار خطای باصره ام و نه انگونه که باید نعل به نعل ولی اینگونه راحت تر می توانم از دست خودم و از دست اخوند و از دست زن و از دست جماعت و از دست جمعیت و حتی از دست ان عجوزه ای که به محض ورودم انگار که فضایی چند برابر خودش را اشغال کرده باشد رد پای نگاهش را با خودم به هر جا که خواهم رفت خر کش خواهم کرد تا خودم هم به مرور زمان مستحیل شوم در این قیافه های با فیس و افاده ای که انگار قهوه ای تلخ و سیاه را در یک نفس هورت کشان از لوله ای که به مثابه ی مثانه ی دستگاه می باشد قطره قطره نه سیاه که قهوه ای دفع می کنند درون مجاری تنفسی من که نمی دانم چه در قفس سینه ام لانه کرده که نمی پرد ولی بال بال می زند انطور که بعد از این ازدحام خام امروز صلاط ظهر خودم را نه روی صندلی داغ که روی صندلی چرخ دار یافتم و خواستم قلپی نسکافه ی گولد را جرعه کنم چنان تپقی زد همان پرنده ی صاب مرده که تمام کاغذهای آ4 پخش و پلا در برابر دیدگانم را به رنگ قهوه ای اسهالی استحاله کرد در خودش

Thursday, May 24, 2007

چگونه می توانم به گوش های دیگران اعتماد کنم که انگار این پرده ها سالهاست بی پرده اند و به من که می رسد انگاربخواهد از رازی سر به مهر پرده برداری کند شروع می کند که آری کسی جایی گفته من یک جوری هستم انگار که نچسب ونا رازی و کس دیگری هم جای دیگری گفته که من آدم باحالی هستم وهمین الان است که از حال بروم میان این همه تدا خل که پشت سرم شکل گرفته است که شاید همه چیز از راننده ی تاکسی به من سرایت کرده باشد که او آنتی هیستامین خورده و براسفالت تلو تلو می خورد و من به دنبال اسم ان ما به ازایی می گردم که همان کارآنتی هیستامین را انجام می دهد بدون اینکه عارضه ای داشته باشد آنچنان که تو اس شده ای و من ازاساس از فشار اسمزی رنج می برم و چند میز انطرف تر صدای خودم را می شنوم که پژواک می شود با دو نقطه در برابرش که توضیح واضحات خاصیت کشسانی گیاهان است وهمان موقع من روی میله های استوانه ای که به مویی بند است در انتظار یک تلنگر هستم تا تلنگم پخش شود جلوی مغازه ی سابقن ادوات ساد و مازو فروشی ورساچی که به تازگی در ویترینش لباس عروس بر تن مانکن های بی سرو پرز دار پوشانده است و یا باید با اپیلاتور به سراغشان رفت یا اینکه ازکنه مطلب شروع کرد و رسید به اصل مطلب که از لای در نیمه باز می توان دید که درون مغازه انباشته از شرت و کرست است واین بار نه اینکه ورود فقط برای خانمها ازاد باشد که باید خودت را داماد فرض کنی کنار یکی از ان عروس ها تا راه به درون بیابی که شاید درون مغازه راه داشته باشد به ان پل چند وجهی خیابان سعدی که تکه ای از خیابان را همچون وصله محصور کرده در خودش که از همان سیاهی اسفالت گون می توان لباس داماد دوخت و رفت در ان ضلعی که لباس عروس هایش خاک می خورند وصلت کرد و در کافه گل رضائیه نیمرو و اب پرتقال همچون شوکران بسته بندی کرد و همچون سکه ای روی پیشانی تشنج کرد و دهان به دهان گشت و اویزه ی گوشها شد و در پرلاشز لاشه شد و در بهشت زهرا ظاهر

Wednesday, May 23, 2007

من بارها تا استانه رفته ام و برگشت خورده ام . من نباید کمترین خطای دیدی داشته باشم و گرنه سر خط را از دست داده ام. تنها دست انداز سرعت گیر مواج نقش بسته بر سیاهی اسفالت را دست انداخته ام. از گچ پژ پریده ام و روی صفحه کلید خزیده ام . کمی انطرف تر مزدک میرزایی را شنیده ام. زیباست این تنها فیلم صامت به جای مانده را دوبله کردن. هر چند این فردوسی پور است که از فوتبال تئاتر رویاها می سازد. امروز انگار اهن ربای معلق بین زمین و زمان مغناطیسی تر از همیشه بود. و انگار کعبه ی آمال ما ساختمان اسکان بود وما در دهلیزهایش حمال بودیم .از ابتدا به ترتیب ملاقات کامبیز را دیدم که روزگار ازگاری برایم یادگاری بر مجله ی فیلم نوشته بود "تقدیم به سهند رها از همه بند" و حالا انگار ما در یک بند باشیم که او زمانی در اوین بوده و من سر راست به اروین لبخند زده ام و به ماروین نیش خند زده ام و به خودم پوزخند زده ام و خانم اگراندیسمان را دیده ام و ریسمان را به اسمان بافته ام واو به من هشدار داده که دوستانت رفته اند و من دور شوان گفته ام که به دنبال دشمنانم می گردم و او چیزی با زنش پچ پچ کرده است و منتظرم که ببینم ایا این بار مرا به درک واصل خواهد کرد که گوشت و مرغ و ماهی نمی خورم یا اینکه این بار هم مرا به جرم خوردن شیرینی زیاد در کافه به مرگ با اعمال شاقه محکوم خواهد کرد و تجمع سه نفره ی ایدین بافته چی را چهار نفره کرده ام ومارکوس را معکوس گرفته ام وکس را نا کس

Tuesday, May 22, 2007

مادر را از هوش رفته روی صندلی های قطار پیدا می کنند و دهانش را ها می کشند و بو می برند که مست است که مادر یک همیشه مست است وشوهرش صاحب کارخانه ای میانه حال است و در این حال و احوال پسر از سربازی بر می گردد با این ادعا که جنگ را نباخته است ودر بدو ورود کسی جز دو مستخدمه ی خانه به استقبالش نمی آیند و می گویند که پدر رفته مادر را از هچل دربیاورد و پسر برادری داشته عزیز دردانه ی پدر که انگار دیر زمانی ست بر اثر مرض صعب العلاجی عمرش را داده است به شما و دوربین مدام در پی اینست که به مخاط مخاطب خاطرنشان کند که این دو باهم پدر کشتگی دارند و مادر به مدد صدای غلو شده و کشدار دوبلورهای ایرانی که زیبا به جای مستها صحبت می کنند برای پسر آغوش باز می کند ولی در میانه های راه انگار که همانند سریالهای ایرانی قرار بر این باشد که لمسی در کار نباشد تلو تلو خوران نقش بر زمین می شود و رنجیده خاطر به پسر می گوید که بهتر است مراسم استقبال را موکول کنند به فردا که امشب انگار نه انگار و پدر از پی اش می توپد به پسر که بعد از این همه مدت تنها آمده ای که بگویی سلام و هر کسی به اتاق خودش می رود و پسر در به در به دنبال ویسکی می گردد ولی فقط سودا و یخ است که گیرش می آید که پدر مشروبات الکلی را از ترس مادر مخفی کرده است و داد وبیداد پدر از اتاق مادر به گوش می رسد و شکایت از این دارد که چرا مادر در امانت خیانت کرده است و پسر برافروخته می رود در خانه ی فاسق مادر و مشت ولگد می پراند تا فردا صبح بتواند مادر را در آغوش بگیرد و بعد از این مجلس رقص است و شامپاین باز کردن های بی وقفه و پسر موفق می شود در تراس دختری را از آغوش دکتری روان شناس برباید و اینجاست که اسم فیلم شکل می گیرد "از روی تراس" وبعد هم ازدواج و داستان اینگونه پیش می رود که آشنایی در تراس و زندگی در هراس تا آنجا که پسرکه از آن دسته از ادمهاست که می گویند جاه طلب است و سفت و سخت به جای اینکه بچسبد به زنش می چسبد به کارش و سفرهای کاری به جهت درآوردن سری در میان سرها تا انجا که زن هم شروع می کند روی این ویژگی مانور کردن و خیانت پیشگی و انگار که برای همه ی ما حتی در اقصا نقاط دنیا گریزی نیست جز زندگی نیاکان را قی کردن پسر می رود که پا جای پدر بگذارد با زنی که نه تنها به امان خدا ول شده است که به امانت هم خیانت کرده است تا اینکه در یکی از ماموریتهای کاری پسر با خانواده ای سه نفره آشنا می شود که پدردختر معدن دار است ومادردختر بافتنی می بافد و خود دختر از مناظر طبیعت لذت می برد و انگار پدر و مادر دختر دست به یکی کرده باشند همه چیز جوری ترتیب داده می شود که پسر درمانده عاشق دختر فرمانده می شود و بعد از کلی کش وقوس درست در لحظه ای که معشوق و عاشق پشت درهای بسته به هم پیچ وتاب خورده اند چند تا از این مزاحم های دوربین به دست سر می رسند و همه چیز عکس می شود و تهدید شکل می گیر د که اگر تن ندهید به خواسته های روسای بالا دست کاری و خواسته های بی شرمانه ی زن خیانت پیشه فردا صبح روی صفحه ی اول روزنامه ها نقش می بندید و معشوق که می گوید ابایی ندارد و این عاشق است که باید افق کاری را ول کند به امان گاری وبه این ترتیب دست در دست هم محو می شوند در دامان طبیعت

Monday, May 21, 2007

come on baby fight my fire


خون سردی خود را حفظ کنید

پشت به باد و رو به آتش بایستید

کپسول را در 5 متری حریق نگه دارید

شیلنگ و یا سر کپسول را بطرف ریشه ی حریق نشانه گیری کنید
و
آتش را بصورت جارویی خاموش کنید

Sunday, May 20, 2007


باید بتوانم جور دیگری هم به خودم بپردازم حالا که دمغ به نظر می رسم و پکر که انگاربه نوک دماغه اصابت کرده باشم و دستهایم را بالا می گیرم وتصمیم می گیرم که تسلیم شوم و اجازه می دهم که جوازم صادر شود وحالا که بیش از هر زمانی بی کس وکاربه نظر می رسم باید بتوانم کسب وکاری برای خودم راه بیاندازم و با مغازه های هم نام خودم مغازله بکنم و با کلمات کروکی بکشم لابلای صفحات
پس از اخر به اول شروع می کنم که به فاصله ی بیست قدمی محفظه ی کاری جایی در میانه های بلوار میرداماد بانکی کشاورزی هست که عابر بانکی دارد و در منتها الیه محافظ شیشه ای عابربانک یک سهند نقش بسته است بر شیشه جوری که بعد از ه ی دو چشم اش انگار که شکم آورده باشد و به نون و نوایی رسیده باشد دال شده است برمدلول و تا اینجای کاربد هم به نظر نمی رسد که آنطور که در خور اسامی ست چیزی ست در مایه های خود پرداز و هر کس مگر چه کاری از دستش برمی اید جز به خود پرداختن حالا چه از جیب باشد و چه از دستگاه و بعد می رسم به همان شبی که عابری پیاده در برابر چشمانم تصادم کرد باجدول خیابانی واقع درمیانه های خیابان ملاصدرا ودرست روبروی همان جدول ، کلمات متقاطع به شکل سهند مدرن نقش بسته بود بر سر در مغازه ای که داعیه ی تولید میله های فلزی از جنس آلومینیومی داشت و این یکی هم به نظر ابرومند می رسد که مثلن حفاظی باشم بر پنجره ی شما و یا نرده ای باشم بر پله ها و بازهم کمی اگر به دورترها نقب بزنم ان شب که چیزی به صبح اش نمانده بود و برای سپری کردن تعطیلات می رفتیم به سمت شمال از پشت شیشه های ماشین سهند دیگری دیدم بر بلندای ساختمانی چندین و چند طبقه واقع در ابتدای خروجی جلال آل احمد نرسیده به میدان آریا شهرکه مدام به شکل احمر چشمک می زد واین آخرین هم نام را نمی دانم که آیا هنوزهم به قوت خودش باقی مانده باشد یا نه که در گذشته ای دو چندان دور ابتدای چهارراه امیر اباد مغازه ی تشک و خوشخواب فروشی قرار داشت که این یکی حتی رویایی تر از تمام رویایی های فردوسی پور به نظر می رسد که نام من مدخلی باشد برای ورود به عوالم خواب و بیش ازهر چیزدر پس زمینه ی تمام این کار و کاسبی ها نام خودم را کوهی فرض کرده ام از کاه

Thursday, May 17, 2007

هاله ای ناپدید شده که نه نورانیست و نه حتی ابهامی که می گویند اسفندیاری ست درست همانند پیرمردی اسفند به دست که از درکه وارد می شود انگارکه ما را در حال چشم خوردن دیده باشد صدقه می گیرد و ازحدقه درمی آورد آنچنان که چشمی بر بالای هرمی واقع درپشت اسکناسی یک دلاری که اگر سفید جادو شویم و انگشت لولا کنیم لای اسکناس می توان امیدوار بود که یکی هم اگر از دست می دهیم نه تا بدست می آوریم وسفید وسیاه دو نیم شده همچون تابلویی در میان تابلوها رزرو شده بر بالای میزی همیشه خالی برای ارواحی چهارچوب دار و در خود فرو رفته همچون صاحب کافه که مشتریهایش را انگارکه رازی باشند در گل رضائیه آنقدر اب و چای می دهد تا همچون مادرش بپلاسند و هر صبح دلستر بنوشند و به حساب هایشان رسیدگی کنند قبل ازآنکه به صورت حساب شده، سکه روی سکه تلنبار شوند دربساط جوانی که سابق بر این کودکی خیابانی بوده و حالا جوانیست در خود فرورفته که ماحصل روزگار آزگار دریوزه گی و دوره گردی اش را ازپنی گرفته تا شلینگ وسانتیم همه را یکی یکی سرازیر می کند در جیب امید تا ما همچنان بتوانیم به پنج شنبه های خود ببالیم و با تاج افتخار و خار بر سر برویم رضا لقمه و لقمه های چرب و نرم از پیش حاضر واماده را با نصایحی از گاندی بر پایه ی مشتری مداری سرازیر کنیم در خندق بلا و سواربر سمند زرد خودرو ملی که راننده قبل ترها هروئین تزریق می کرده و حالا نه فقط تریاک که لیوانی لبالب از الکل را در کسری از ثانیه در حالی که پا بر پدال گاز می فشرد سرازیر کرد در انبان وسه هزار تومان پول بی زبان کرایه میگیرد که فردا به ازای هر پانصد تومانش بتواند یک نفر کراکی را به همراه اعضای خانواده اش از پشت شیشه ها دید بزند نه آنچنان که از پشت شیشه ی رسانه ی ملی و شطرنجی،و جایی در میانه های راه ما می مانیم و مرکز خرید گاندی و اقای فضلی که نصیحتمان می کند که زیاد دورترها نروید که شما اهلی همینجاهائید واین بار بر خلاف آن مواضع مشتری مدارانه ی پیرمردکچل عینکی این بی سیم به دست های کنترلچی مبدل پوش نامحسوس هستند که به استقبال مشتری ها امده اند و ما که راه کلانتری را خوب می شناسیم فرار را بر قرار ترجیح می دهیم و روانه به سمت کافه رو و هاله همچنان سرگردان بر فراز تمام سرها و انگار تنها من هستم که دیگران که نگاهم می کنند خودشان را با ترس ولرز درمن می بینند حتی اگر عینک دور سفید هم به چشم نداشته باشم که پتیاره به نظر می رسم و پت وپاره در میان این همه پت و پهن در خود فرورفته و این بارنه تنها صداست که راه بیرون رفتن از کوره را تنوره می کشد که آتشفشان هم همیشه خاموش نمی ماند وقروچه ی دندان بر بستنی آبی آسمان و برای لحظه ای انگارکه ابستن استخوانهای عصب کشی شده باشم نشسته بر بالهای هما تبخیرمی شویم درابهای حمام بخار

Wednesday, May 16, 2007

نه مهتاب اینجا ست و نه حتی افتاب که زیر سقف هم می تواند مهتاب داشته باشد هرچند نه آنطور که برادری سراغ خواهرش را از من بگیرد که من از هرچه مهتابی ست متنفرم که مرا یکسر می برد زیریکی از همان استوانه های ترد و شکننده ی کم کم مصرف شده ی چشم خیره که به هر جا که روشنایی می بخشند انگار که انجا راتبدیل به بیمارستان می کنند و چه سالها که ساعتهای متمادی را در زیر این لامپ ها سر نکرده ام . هر چند نه کاری از پیش برده ام و نه کاری از دست داده ام که هر چه هست مطابق قوانین دکارت بیش از هر چیزاین تجسم من است که در محفظه ی کاری تعیین کننده است انگار که کگنیتوی ما دال براین باشد که کارت زدن یعنی هستن و نباید کتمان کنم که در کتم نمی رود که کاری غیر از این هم از دستم بربیاید که به نظرمن بهترین شکل کاری یعنی اینکه ادم خودش را مقید بکند به جایی که ظرف و مظروف برای من همیشه دغدغه ی زیبایی بوده است همانگونه که جغجغه ای برای کودکی در گهواره چه بیش از هر چیز بر این عقیده استوارم که توده ای هستم بی سرو ته و در جستجوی جایی که به من سروته بدهد و چه چیز بهتر از اینکه حالا که ظرفی مرا در خودش مظروف کرده است چیزی از جنس پول هم در میان باشد که این یکی سنگین ترین وزنه ای ست که مرا به زمین گرم چسبانده است و انگار چه بخواهم چه نخواهم مرثیه خوان سالگرد انتشار دومین هزاره روز محفظه ی کاری شده ام که امروز به همین مناسبت کیکش را چاقو زدند و این همان جایی ست که مهتابی هایش هم که هر چند وقت یکباراز کار می افتند و سیاه می شوند جمله ای را دست به دست سرپیچ می کنند که هر که هر چه دستشه بسشه و این جا همانجاست که تراس اش نه برای هراس که جان می دهد برای یادگاری عکس انداختن و روی جلد رفتن که این چنین طبقاتی ردیف بر بالای هم که از بیرون که نگاه ادم بر انها می افتد انگار که بیمارستانی باشد نه چهارصد تخت خوابی که با چهارصد صندلی چرخدارومرض بیعاری و کشیدن بیگاری هر چند من بیش از هرچیز نه به کار که به بار اعتقاد داشته ام انگار که لاک پشتی باشم کوله به دوش و در سرزمین لندهورهای بی های وهوی در طبقه ی تحتانی پایتخت لابلای قفس ها چرخ بزنم و جرات نکنم که تخم هایم را از چشم هایم گرفته تا لای پاهایم جایی دفن بکنم که بیش از هر چیزشما را پرندگانی می بینم منقاردارکه بر چشمهایتان رد منقاش است که آشناست
آنقدر به این در و آن در خورده ام که لیاقتم تخلیه ی چاه شدن است

Monday, May 14, 2007


زانوانم در کشکک لق لق می زنند وچشمانم در حدقه له له

انگاربه پیسی خورده باشم و تشتک از سرم پرانده باشند

می خواهم همچون نوشابه ای گازدار نشت کنم در درونتان

وبا هر آروغی که می زنید صادقانه هدایت شوم به سمت تخت خوابتان

Sunday, May 13, 2007

گرد باد باد که اگر سدوم ره افسانه ای بود در دور دست ها سیستان همین نزدیکی هاست و بادهای صدوبیست روزه انگاریکی از روزهایش را همینجا به معرض تماشا گذاشته که ما باران ناباوران* را در خودش چلانده و درخت ها را از بیخ خمانده و من پوست انداخته انچنان که پیرزنی وسواسی اسیر وسوسه ی آب بازی ... ومن نشسته ام در مرکز ثقل کافه ای و یک در میان ایرانی ها ی خارجی دوست تا بن دندان مسلح به دوربین و هدفون و کوفت وزهرمار نه مثل بلبل که همچون بلغور کلمات را به سمت هم پخش وپلا می کردند و هنوز که هنوز است نمی دانم به راستی این چه مرض از نفس افتاده ی نحسی ست که وقتی هستند کسانی که به زبان دیگری صحبت می کنند صدایشان دار دار به گوش می رسد نه تنها برای من که حتی برای یک میز آنطرف تر آنقدر که صندلی ماتحت نظرمن تاب این همه بلند گویی را نداشت و به محض اینکه مرا از خود بیخود دید با صدایی مهیب پخش زمین گردید جوری که کاناپه نشین های مذبور موبور آی لایک ایت برای یک لحظه هم که شده چنان خفقانی گرفتند که بیا وببین و این چنین من و صندلی از جانب دار و دسته ی همان میز آنطرف تری مفتخرشدیم به دریافت نشان انقلابی گری
-----------------------------------------------------------------------------------------------
پ * جمله ای معروف از یکی از رفقای ویتگنشتاین بدین مضمون که "باران می بارد ولی من باور نمی کنم

Saturday, May 12, 2007

  • بطریق طریقت راه سپرده ام و در کسوت سکوت حق به جانب گرفته ام
  • کمی نان اطمینان خود خورده ام وکمی نخود در گوشت دیگران کوبیده ام
  • درهمه جا دیلیت شده واز هیچ نفر شترمرغ مردی سواری نگرفته ام
    و هر صدایی را مجموعه ای میان تهی ازاعداد واعشارواشعارشنیده ام
    ومدام نهیب خورده ام که
    پس کی می رسد این ازدحام خام که ابرهم قدرتی است برای خودش درمیانه های اسمان
    و از نیش پشه در رنج ،
    آرنج ارنج کرده ام دریک سوم میانی ات
    که نه در مستطیل سبز که در شکوه علفزارهم چریده ام
    و تشر زده بر چهره ی مردک، چنگک زدیم برعکس فندک
    ونشسته دربرعلف، تلف شدیم در دک ودهان و پوز بزک
  • تشنه مانده همچون استخر
    وآخرین ته سیگارکه له له شده است برعلیه پای افزار
    طبل بزرگ زیرپای چپ حرکت را از نو نواخته است
    وکودک خیابانی راهی به سمت تئاتر خیابانی
    راه رفته را بازگشت خورده ام و هزارو یک بدبختی
    که کف گیررفته خورده به ته دیگ
  • وگیر واگیردارداده ام به سیگار
    که درانتها همچون نامه ای توخالی
  • پست شومی شوم
  • درظلمات صندقی اسپاطی

Friday, May 11, 2007

بیدار و بیمار نه آنچنان که در امثال آورده اند و احکام که اینگونه حکم کرده اند که بعد از مدتهای مدید که گرد هم آمده ایم کسی حکم کند و ما محکوم شویم واین بار گرد همایی ما نه آنچنان که مرسوم بی سر و ته هایی ست در خور ما که شاید سری در آوردیم در سرها و اگاه شدیم به اسرار که هر چه هست عجز و لابه ست ولابد از پی اش گریه و زاری و من آنقدر دو زاری که اگر حتی پنج هزار تومانی هم دست به دست بگردد بین دستها و جیب ها باز هم یا نمی افتم و یا کجم و امروز روز دیگریست و کسی به این فکر نیست که فکور باشد و کور که در این فضای بینا بینی همه چیز بر پایه ی کدورت بنا شده است و من از همین الان می دانم که آنچه مرا انتظار می کشد با ذره ای چشم پوشی و ذاره ای اغماض همانی نیست که به دنبالش نه تنها راه را از چاه باز نمی شناسم که حتی جاه را نیز از چاه بازنمی شناسم و در سرم چیزی سنگینی می کند که هرچه با خودم کلنجار می روم می بینم خبری از قلل رفیعی که نامش را کلیمانجارو گذاشته اند نیست پس برای چیست که اینچنین مذموم همچون جسدی مومیایی سالهاست که خاک می خورم و نمی دانم که آیا در راس هرم قرار گرفته ام یا ته هرم ولی اگر بخواهم مطابق قوانین سلسله مراتبی به خودم بجنبم آنچنان که دیگران سلسله جنبان یکدیگراند بی آنکه کک به تنبان شان بیفتد می توانم اینگونه در نظر بگیرم که امروز هم خوب خورده ام هم خوب خوابیده ام و البته آنطور که باز خورد اینگونه مواقع است مادرم چند باری نهیبم زد که چرا هیچ صدایی از تو به گوش نمی رسد و این را لابد از سگرمه هایم دریافته بود که درهم بود و برهم که بین این دو همانقدر فاصله است که می گویند بین زمین و آسمان ولی من که می خواستم بگویم زمان پس چه بر سرم آمد در این گیر ودار شاید به این خاطرباشد که اگر زمان را هم از زمین بگیرند چیزی می شود در مایه های آسمان و آنوقت است که زمام امورخواهد افتاد به دست اهل قبور و فاتحه ی ما را از همان آغاز انگار خوانده باشند و ما ناخوانده به دنیا امده در انتظار احتضار

Thursday, May 10, 2007

این بار ولی قصر در نرفتیم که اخر شب که از گاندی مانده و از سایر نقاط رانده بودیم عزم جزم کردیم که برویم قصر و در کافه گالری خودمان را در معرض تماشا بگذاریم و بر بخوریم میان تازه به دوران رسیده ها و تابلو بشویم برایشان که درصد ناچیزی هم الکل در خونمان بود و امید که به گفته ی خودش اولین چیزی که به چشم اش آشنا بیاید همان از دهانش در می رود وقتی شنید ازیکی از پیشخدمتها که جایی برای سرویس کردن ما چه در زیر سقف و چه در زیر اسمان نه وجود خارجی دارد ونه وجود داخلی برنتابید و روسای کاخ نشین کافه گالری را گی خطاب کرد و یکهو دیدیم که درهای کاخ به روی ما بسته شد و شد حمام و اشچزخانه و اتاق خوابی با عکسی مشکوک از هدیه تهرانی بردیوارش که خودشان می گفتند اینجا اسایشگاست و کلمات در نوسان بین گی بودن و کونی شدن وبه گا رفتن که دو راه پیش پای ما گذاشتند یکی گه خوردن و ان دیگری پاسگاه رفتن وما که هنوز در حد درصدی کله مان گرم خودمان بود انقدر این پا و ان پا کردیم که مامور نیروی انتظامی بی سیم به دست وارد عمل شد انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش امید در مزیت موتورولا سخن پراکنی کرده بود و من بر این عقیده که موبایل اگر بی سیم شود در دست ناجا می شود چیزی در مایه های موتورولاه و ما را به خط کردند وگفتند ها کنید همانگونه که کربلاها دادیم و النگوبه دست نشستیم در پیکان حاشیه دارودم در پاسگاه خلع موبایل شدیم شاید چون کمر بند نبسته بودیم و رفتیم داخل قلمرو جناب سروان که همانجا تفالی هم به گلستانه ای که ساعتی پیش کش رفته بودیم زدیم که شعری آمد از شارل بودلر و اینکه همواره باید مست بود و در همین اثنا روسای کاخ نشین دست در دست مامورابی پوش زردانبوغ حراست کاخ که همواره به رخ ما می کشید که اگرتلی بودید ازتریاک کسی کاری به کارتان نداشت که حالا که چند درصدی هم بیشتر نیستید بالکل دمار از روزگارتان در خواهیم اورد و خواهیم گذاشت جلوی جناب سروان و اینچنین شد که بعد از کلی مذاکره و مراوده امضا دادیم و انگشت زدیم و قرار براین شد که اگر کلاهمان هم افتاد آن طرف ها فراموش نکنیم که انجا محل دولاپهنا شدن نیست نه برای ما و نه برای گی بین ها

Wednesday, May 9, 2007

همیشه همان یک در و بعد انگار همان یک در هم به رویت بسته است و دوربین روی صورتت تراول می کند نه همچون فن کوئل سارا ول و نه همچون کلام راننده تاکسی که از فساد مالی و خانه های فکسنی و جیب نا نجیب و تراول های پانصد هزار تومنی داد سخن می راند و بازهم همان دوربین روی صورتت تراول می کند و راه خلاصی تنها همان یک در که از اعوجاج ذهنت در هرنمایی از اجزای صورتت کلمه ای شکل می گیرد و تشنجی ریز و خفیف پدید می اید که دوربین همان را می کاود از نمای درشت تا نمای ریز و باز هم در بسته است که انگار اصلن دری در کار نیست ولی همیشه از همان در راه خروج به بیرون اشکار می شد ولی این بار انگار تیغه کشیده اند و درهر دور باطل اجزای صورتت متشنج تر می شود نه انگونه که رعشه به جانت که به صورت تیکی خفیف هم برای خودت و هم برای دختری چند میز انطرف تر که عینکی به چشم زده است و پارتنر هم جنس اش را عوض کرده است ولی پارتنر هم جنس من علیرغم یا علی بی غم همان است که بود و اصلن اوست که تیک می زند مدام و از کسی که یاشایی بی ر است سخن می گوید و باز همان نما که دری بسته است و رویش انگار که تیغه کشیده اند که ای کاش پلمپ بود که می شد لاقل بر ان مقدمه نوشت همانگونه که برس در شوکا نوشتند وهمین امروز از ان فک پلمپ شد و خیل کثیری را از در بدری نجات داد و در خود جای داد

Tuesday, May 8, 2007

چرا فکر می کرد من چتم شاید از طرز نگاهم و شاید از ترس نگاهم که درست به من چشم ندوخته بود انگار که سرسری کوک زده باشد و زیگزاگ رفت در پی خودش و به من گزارش داد که فردا خواهد رفت شمال و من هم درامدم که پس فردا هم لابد جنوب و او بلافاصله از همین یک جمله استنباط کرد که من چتم چرا که لابلای این همه اطلاعات که در کسری از ثانیه حوار شد بر سرم تنها توانستم از پس پس فردا بر بیایم وخیره شوم به نقطه ای در دور دست که جنوب است و هیچ وقت پا به انجا نگذاشته ام ولی همیشه دوست داشته ام که برای یک بار هم که شده سوار بر کشتی بروم در آبهای خلیجی که مایه ی مناقشه است وبه عبث بندرعباس نامیده می شود ولی چرا گفت من چتم آیا بهتر نبود که می گفت تو چته هر چند که من چیزیم نیست ولی خوب می توانست شروع بهتری باشد برای یک مکالمه که اگر می پرسید که من چمه شاید شروع می کردم و می گفتم که از کله ی صبح تا به حال یکسر نشسته ام زیر نور خیره کننده ی فلورسنت و چشم دوخته ام به چشم کامپیوتر جوری که همین الان تو را به شکل یک مشت عدد می بینم که مجبورم کرده بودند برایشان چارچوب بسازم تا قابل پرداخت شوند حالا اگر می خواهی می توانم برایت چارچوب شوم و به تو هم بپردازم که این خیال باطلی ست وعابر بانک خالی ست و اگر می پرسید من چمه برمی گشتم و بهش می گقفتم که جایی در اواسط میرداماد به تازگی بر فراز اتوبان دیانت وسیاست پل عابری که قبل تر ها پله هایش دستی بود وحالابرقی دهانه اش همچون خرطوم جارو برقی مرا در خود می کشد و می آورد در پله های برقی خاموش اسکان قی می کند و من در این فضای یکسر خالی در دهلیز های پاساژ لیز می خورم به سمت تو و حجم وسیع تری از توده ی گوشت بازویت را همچون ذره ای معلق در هوا ماساژمی دهم

Monday, May 7, 2007

معدود خارجیهایی که در شهر می بینم خودشان را ماسکه کرده اند انگار که سفیرانی باشند از جنس سمفونی مرگ
تا ما فراموشمان نشود که با هر دم و بازهم دم سرب است که استنشاق می کنیم و سراب است که استشهاد می کنیم وهمه چیز طبق قانون از پیش تعیین شده ی فصول گرم و گرم تر می شود و ما از اینکه ازپنکه شروع می کنیم و دربرابر کولر به زانو می افتیم و از دوم خرداد تا سوم تیر جهنم را با فاصله طی می کنیم و هیزم را دسته دسته فراهم می کنیم وهر یک به نوبه ی خود یک تکه چوب در دست شتابان به سوی پدرکه برایمان از سرود اتحاد اتحاد این رمز پیروزی ست رمز گشایی کند در له لهیم ومن هذیان گوی و تب آلود همچون جیبی خالی از پول از صبح هر چه توانسته ام تنها به یک گیره گیر داده ام از همانها که امید پولهایش را لای آنها انبان می کند چون اعتقاداتش بر این استوار است که درهر دهانی تنها باید پول چپاند و از همانها که در هر محفظه ی کاری به چشم می اید و انقدر باید در دهانش کاغذ چپاند تا آخر سر چند برگ از این همه کاغذ تبدیل شود به مشتی اسکناس ودربرگیرنده ی من که تنها گیرنده ی من که آنهم گیر نده ای بیش نیست که به اندازه ی کافی اعتبار ندارد و یک طرفه به راه خودش ادامه می دهد واین چنین است که برای ساعتهایی متمادی تنها صدایی که از من به گوش می رسد حتی از پشت خطوط صدای فلزی تلق تولوق است که از برخورد میله ای فلزی و قطور با صفحه ای سیاه و زمخت به ارتعاش در می آید درست مانند صدای جرینگ جرینگ سکه های صندوق صدقات از ریشه درامده ی افتاده کنار خیابان که مورد دستبرد سارقی قرارگرفت که در حسرت سیگاربه همه چیزگیراست

Sunday, May 6, 2007

برای لحظه ای گوش ها در بهت فرو می روند و آنتن ها از دست می روند و ابهت از سر و کول همه بالا می رود و گوینده ی اخبار ساعت 9 صبحگاهی شبکه ی رادیویی جوان دست در دست راننده ی تاکسی از مزایای دادار داد گسترداد سخن می راند که چگونه شبکه ی مخوف فیلمهای غیر اخلاقی موبایل هایی که بدون آنتن هم مجبور به دادن اند متلاشی می شود ونو جوانی 13+3 ساله در ایستگاه متروی بهارستان بهارعمرش را دونیم می کند و نیمه ی بهشت اش را پیش کش آقای نیستانی می کند که در کافه ای همیشگی سیگار تولدش را در هوا فوت می کند و ما نه روی میز همیشگی که روی نیم کره ی چسبیده به دیوارشیشه ای کافه ی آقای فضلی شکلاتی را با مغز بادام گسترمان ازوسط دو نصف می کنیم و در نصفه ی اولش روی هره ای با دادار دودور محسن نامجو سر به سر می شویم و پا به پا و در نصفه ی دیگرش من می مانم و مگسی روی شیشه و مگس کشی پشت شیشه ونور چراغ قو ه ای که معلوم نیست آسمان میدان ولی عصر را در جست و جوی کدام عجل معلق فرا زمانی تفرج می کند

Saturday, May 5, 2007

همه چیز شامل طی کردن مراحلی می شود و برای اینکه بتوانی در میان دیگران با اتکا به نفس به همه چیز نظم و ترتیب بدهی باید به خودت بقبولانی که طوری رفتار کنی که حداقل در مراحل ابتدایی سلسله مراتبی زندگی کسی از تو نه تنها توقع بی خودی نداشته باشد که بتوانی مسیر را هم میسر بکنی خیلی کاهلانه به نظر می رسم شاید به خاطر این باشد که به فاصله ی یک میز انطرف تر یکی دو تا از رفقای آقای کاهه نشسته اند سرشان به کار خودشان گرم است ولی من سرگرم نیستم شاید که در یک ازدحام نمی توانم فقط و فقط متوجه خودم باشم که خوب این هم عمل حال به هم زنیست که من نه می توانم سر صحبت را باز کنم و نه می خواهم چه در دومین جمله می مانم که اولین جمله هم به غیر از خوب چه خبر که چیز دیگری نمی تواند باشد و من همانند پیغام گیری از پیش ضبط شده آماده ام که بگویم هیچ شاید بیش از حد خود خواه به نظر می رسم وشاید بیش از حد تن پرور که اصلن حوصله ندارم که حرف بزنم و به عبارتی کلمات را به اصوات تبدیل کنم که بین این دو تا فکر می کنم ورطه ی بزرگی ست که حرف زدن به طور کل خیلی انرژی برتر است و ادم باید مدام حواسش بین چشم و دهان طرف مقابل سرگردان باشد که تو گویی حالا از کدامیک استفاده خواهد کرد و کی می توان حرف طرف را قطع کرد و کی گوش داد و تازه وقتی که مجبور به گوش دادن می شوم هر کلمه به شکل مجزا مرا می برد به طرف افکار خودم و چون هیچ ربطی هم این وسط پیدا نمی شود معمولن تا به خودم میآیم می بینم طرف به اندازه ی یک پاراگراف کلمه پا پیش گذاشته و من هر ازگاهی باید پای یکی از آنها را بهمراه زائده ای وسط بکشم و بعد هم باید کلی با خودم ور بروم و به خودم بقبولانم که بیا و درستش کن ولی خوب وقتی به خودم می پردازم که این روزها از این قسمت هم کلی متضرر شده ام که دیگر یک پاپاسی هم در قلک عابر بانکی برایم نمانده و قوز بالا قوز درست مثل یکی از خدماتیهای آبی پوش محفظه ی کاری که بعضی وقتها که دراسانسور به تنهایی هم گیر می دهیم گوژ پشتش خبط می شود در ذهنم و هر بار که مرا می بیند تو گویی برای اولین بار است که با هم روبرو شده ایم که نمی دانم این برمی گردد به ناقص الخلقه بودنش یا اینکه از بس حافظه اش را بر پشتش حمل ونقل کرده و شبها جایی آنها را چال کرده به این حال و روز افتاده

Friday, May 4, 2007

درست از لحظه ای اغاز می شوم که گشنه می شوم و این زمانی ست که دیگر فرقی نمی کند که سبیل داشته باشی یا ته ریش ، تیغ زن باشی یا بند باز، دوربین باشی یا نزدیک بین ، سوژه باشی یا ابژه ، هدیه تهرانی باشی یا هدیه ای یک میلیون تومانی، دوست داشتنی باشی یا مورد لعن و نفرین، کافه رو باشی یا کافه گاندی ، هوشمند باشی یا کارت سوخت بنزین که وقتی به جایی می رسی که بنزین ات تمام می شود بی باک هم اگر باشی این خوش شانسی ست که از تو روی گردان می شود و تمام دنیا در برابر دیدگانت تیره و تار آنگونه که همه چیز را به شکل ژامبون گراز می بینی چپیده لای نون بلکی وانقدر سوزنت را روی این مقوله گیر می دهی و صفحه پشت صفحه ورق می خوری تا می رسی به بیغوله ای به نام فری کثیف و شکمت را از عزایی چند ساعته درمی اوری و جشنی برپا می شود پیرامونت آنطور که در خور دست اندرکاران خانه ی تئاتراست و هنرمندان و فرزانه کابلی و حرکات موزون وعلی کوچولو و سوت و هلهله و کف و شادی غوطه خوردن یواشکی در قوطی و تنها در این میان یک مساله می ماند که هر طور که نگاه می کنم نمی دانم که این ملت سلحشور چگونه هر جا و به هر مناسبتی که گرد هم می آیند یک در میان نوامیس خود را از مامورین سبز اندیش نیروی انتظامی سراغ می گیرند

Thursday, May 3, 2007

سکوت حکم فرماست وهیچ کس برگ برنده را رو نمی کند مدام به هم سور میزنیم که وقتش که شد جور و پلاس هم را جمع کنیم و خلط مبحث می کنم که گل فروشی شغلی اشرافیست و گل فروش اگر سر چهار راه نباشد بهتر که لای جرزدیوار باشد تا اینکه مغازه ای دو دهانه را به تصرف خود درآورد که از همینجاها معمولن شروع می شود دوری از ادمها و رو اوردن به گلها و بعد ادمها می شوند شیشه های ادکلن سیار وقتی که از کنارشان رد می شوی و تو هم باید لابد زنبورشان باشی برای گرده افشانی ولی شب که از نیمه گذشت و نشستم درون تاکسی راننده دماغی بالا کشید و با هر دنده ای که عوض می کرد وفرمانی که می داد خطاب می کرد بویی در ماشین پیچیده از جنس خشک شویی و سونا و من هم پی در پی در پی علت بویایی ماغ کشان پیش خودم حدس می زدم شاید لباسها را بالکل با الکل ابتدا ضد عفونی می کنند و بعد اتو می کنند که همیشه تنها از دم در خشک شویی ها تنها گذشته ام که همچون ماشین کار می کنند و بخارات عفونی خود را از لوله ای مشابه اگزوز خاور به بیرون درز می دهند و در سونا واستخر هم که همیشه کلر را به حساب جاری می کنند برای ضد عفونی که کوچکتر که بودم شایعه ای زبان به زبان می گذشت در جهت محروم کردن ما از لذت شاشیدن در اب که اگر حواست به خودت نباشد ممکن است ابهای دور و برت رنگ عوض کنند و تمام اینها عجین می شد با ارواره های کوسه که زیر اب گویا مساحتی ست دوسوم روی زمین که همیشه حتی اگر حواست هم باشد ممکن است که کوسه ای نیم تنه ات را زیر اب ریش ریش کند و دیگر چه فرقی می کند که از مهلکه جان سالم به در برم یا اینکه باز هم مثل کودکی فارغ از تمام مسائل روی شصت دست راستم اتو بگذارم که نقش ببندد بر هر آنچه که منم و با هر بار غور و تفحص در آبهای درون خودم که دو سوم من است باز یادم نیاید که چگونه از همان ابتدای کار به چروک بودن خودم اشراف داشتم و آیا درد هم کشیدم و یا فقط سوختم و ساختم
کار شاق و اجباری و مسخره بازی دوزاری هر چیز را که می بینم می خواهم و همه چیز را فدا می کنم خسته کننده و تکراری وکشدار درست مثل آدامس که از دستم می افتد پایین به اشتباه چون می خواستم بچسبانم به پیشانی انگار که تقدیردراین باشد که حکمتش همیشه در دیر امدن است و این هم برای خودش نظریه ای ست قابل بسط و اشاعه که اگر کمی بیشتر به خودم بپردازم شاید چیزی بشود در مایه های فحشا و منکرات که حالا که دیگر از ویژگی ها شان کمتر در خیابانهای شهر می بینم در این فکر هستم که نکند انها هم سیگارهایشان که به زمین می افتد و دولا پهنا خم می شوند تا از روی زمین به زمان وصل شوند ردپای موشهاست که می ماند دور خط لبشان و هپاتیت می گیرند و می افتند در بستر بیماری و برادرانشان که اگر سنشان را در نظر بگیرید می بینید هنوز حتی بالغ هم نشده اند که پشت لبشان سبز شده باشد به باج سبیل، که فکر می کنم بالغ بودن بیشتراز هر چیز وجه اشتراکیست بین انسان و ماهی که انها باله در می اورند و ما خایه و از روغن ماهی چیزی خلق می شود در مایه های امگا 3 که از وقتی مهران مدیری شگرد می سازد به سبک سریالی این قرص کپسولی شفاف به زردی گرائیده هم می شود جزو برنامه ی غذایی ما که انسان در این زمان زنده به مکمل سازی ست و زاویه سازی و صبح ها عادت دارم به لقمه ای نان و پنیر دست سازی شده که به نیمه های گاز زدن که رسیدم مایعی لغزید در دهانم و تا به خودم امدم که مزه مزه کنم تا بدانم احساس وحتی ادراک کردم و دیدم که قرص کپسولی به اشتباه تداخل کرده با نان و پنیر که در کسری از ثانیه بوی مرداب بندر انزلی پیچید در دهانم و یکهو انگار که درد زایمان آمده باشد به سراغم انهم با شکم خالی ناشتایی و ناشی از آن رو که هیچ چیز را دیر زمانی ست بالا نیاورده ام مگر از نوع کلماتی آنهم لابلای فضاهای مجازی و چشمهایم به معنی واقعی کلمه وصل شد به سیاهی و کورمال کورمال دست به سینه ی دیوار رسیدم به سنگ سفید دستشویی و گرچه هیچ چیز نداشتم برای بالا روی که تازه در زمان شروع کار به سر می بردم و هنوزبه اندازه ی کافی پله ها را نه بالا کرده بودم و نه پایین، این شدکه امگا 3 تلنگم را بد جوری آونگ کردجلوی چشمهایم و من هی قد قد اضافی می کنم که تا انتهای شب هر وقت سیگار می کشم و می رسم به قسمت فیلترینگ همه آن چیز هایی که به دوار می افتد گرداگرد سرم تبدیل می شود به هاله ای از جنس نورانی و یا ابهامی که بعد هم بلافاصله احساس می کنم پرز های دستکش پیر زنی یا ئسه شده ام ورد زبان ریاست جمهوری

Tuesday, May 1, 2007

هراس دروازه بان از ضربه ی پنالتی* امشب باز هم ورق خورد و دروازه بان با جمجه ای شکسته و محافظی بر سر که او را شبیه کاراته کارها کرده بود کاری از دستانش بر نیامد و مرد مغرور نیمکت نشین یک بار دیگر طعم تلخ شکست را چشید و چارزانو نشستن آن یکی مرد نیمکت نشین بندر لیور پول بر پول های میلیاردر روس چربید و شد کارگر درست همانند من که از وقتی شامل قانون کار شده ام کارگر بوده ام نه به شهادت دستهایم که به خاطر آنچه که می گویند بیمه ی تامین اجتماعی ست که همیشه بیشتر از پاهایم کار کشیده ام تا دستهایم چه در محفظه ی کاری و چه حتی در محفظه ی خالی که همیشه مبدا را با مقصد اشتباه گرفته ام واگر جایی درمیانه های روز از برابر دکه ای که آنهم حتی در محاصره ی گشت های ارشادی ست نیمی ترس نیمی شعف که اگر هم آماج گیر واقع شویم شاید همین دستهایی که زیاد هم به کاری نمی آیند در صورت دستگیری به سبک سالهای هزار و سیصد و شصت بشود مهریه ای اجباری و آخرش دوباره در ظلمات شب از برابر همان دکه گذشته ام با دستهایی خالی و دل پری و همیشه در اواسط کار جایی که می خواهم به ابروهایش سر وشکل بدهم ترس برم می دارد که نکند بزنم و چشمهایش را هم کور کنم و او بلیط مترو یک نفره اش را ببرد خرج کودک زن محجبه ای نشسته بر صندلی جلو تاکسی قراضه ای بکند که از بس مادرش همه چیزش در تاریکی ست که کودک اگر کمی پا به سن بگذارد به جای اینکه یاد بگیرد به هر کسی که می خواهد از راه بدر برد جونی بگوید غلیظ و کشدارو آبدار حرف یومیه اش را هم با تته پته با راننده تاکسی در میان بگذارد ومن با هر دنده عوض کردن راننده تاکسی در این خیال خام که ای کاش تمام این راه ها به ترکستان ختم شود و ما هم بتوانیم به اذن ارتش راه بیافتیم در خیابانهای شهر و داعیه سر دهیم که عبدالله هم اگر باشید و گل هم اگر بزنید محال ممکن است که بگذاریم زن محجبه تان را با خود بیاورید و بنشانید بر کاخ آرزوهای ما مردم پوشالی
----------------------------------------------------------------------------
پ * نام کتابی از پیتر هانتکه

به قیافه اش نگاه کن که چگونه ایستاده سر پا یک سوم ابتدایی اش را به رخ می کشد برای خوش بین ها یک لیوان آب که بیشتر نیست هر چند مهیب و غول پیکر و خنک همانگونه که با هر قلپ اش انگار که بخواهم در قفس سینه ام حبس شوم و کمی آنطرف تر فنجانی قهوه در ابعادی به غایت کوچک تر و فناپذیر تر که با هر جرعه اش بد بین تر و من سرد و گرم چشیده ی روزگار دمار درار کمی آنطرف تر دستمالی سه گوش را دستمالی می کنم و باز هم گوش که از آن روز که یکی از اسپاتی ها گوشی را داد دستم و درآمد که جایی که معلوم نیست کجا و احتمالن امستردام برای موزه ی ون گوک از نماد فنجان دسته شکسته استفاده می کنند تا همین الان و حتی چند شب قبل تر که گوش گوش واره دارت در دستانم بود همه چیز به گوش می رسد و آدامسی را که از فرط نشخوار به شکل مغزم درآمده تف می کنم در دستمال و اگر محیط مسکونی نبود و کپسول آتش خفه کن در تیر رس نگاهم بود این لا پوشانی را با فندکی که اگر روی دستمال بود اروتیک تر بودهمه را یکجا به آتش می کشیدم و گر می گرفتم و گربه ای می شدم ومی لولیدم در میان آشغال ها و ضجه می زدم که امروز بعد از ظهر که تاب این همه بی تابی رانداشتم و نشسته بودم روی صندلی چرخ دار آبی مخملی محفظه ی کار و جیر جیر تاب می خوردم انگار که استیون هاوکینگ مفلوج شده باشم در تجربه ی فضای بی وزنی که هنوزکه هنوز است نفهمیدم که کسی که کرسی آیزاک نیوتنی را روی صندلی چرخدار به دست آورده و آنقدر بی نخاع بوده که کنترل اعضای صورتش از دسترس اش خارج تمام این سالها کدام وزن او را به سمت پایین سوق می داده که اینچنین در آرزوی از دست دادنش باعث شده کتاب پشت کتاب گم شود در سیاه چاله ها
Powered By Blogger

Blog Archive