Wednesday, July 4, 2007



تمام روز از بالا به پائین خودم را براندازمی کردم و هر بار به نوک پاهایم می رسیدم فرق سرم شروع می کرد به سوت کشیدن و پیامی که این وسط به مغزم مخابره می شد دراین مایه ها که عجب غلطی کردم طوری که در انتهای شب به معنی واقعی کلمه به گه خوردن افتاده بودم درست هنگامی که در اتوبان شهید همت چشمم افتاد به زردی بیل بورد ایرانسل و اینکه "بعضی چیزا یک عمر می مونن" و زیر لب جمله را به این شکل تصحیح کردم که از آن بدتر "خاطره ی بعضی چیزاست که یک عمرآدمو به گا میدن" و همین که به خانه رسیدم نفهمیدم که چگونه خودم را به کفشهای قدیمی ام رساندم و درست عین آن کودکی که کفشهای نواش را در آغوش می کشد من هم پوتین های کهنه ام را دوباره پوشیدم و اگر جلویم را نمی گرفتند دوباره راه می افتادم به سمت خیابان و تمام کوره راهی را که امروز پیموده بودم از نو پیمانه سلانه طی میکردم که خوب که نگاه می کنم می بینم سر چند گردنه را آنگونه که نباید حیران ماندم و تمام ماجرا بر می گشت به آنجا که در زندگی آدم لحظاتی هست که دیگر عقل به جایی قد نمی دهد و این شد که به دنبال راه حلی می گشتم تا خودم را عوض کنم و در یک حرکت انتهاری به این نتیجه رسیدم که لباسهایم را به شکل از فرق سر تا نوک پا گونه ای یکسر عوض کنم و اینگونه شد که این بار از 2جا به شدت آسیب دیدم یکی کفشها و یکی جسمی زائده مانند به نام کمربند، کفش ها برمی گشت به آنجا که تقریبن سه سالی می شد که پوتین هایم را به پا داشتم و آنقدر این در و آن در در گوشم خواندند که اینها به درد این فصل سال نمی خورد که خودم هم نفهمیدم چگونه شد که چشم باز کردم و دیدم یک جفت کتانی بی بند به پا دارم و از صبح که درمحفظه ی کاری پله ها را بالا و پائین می کردم قضیه به شوخی پهلو می زد و به طورگنگی فقط احساس می کردم که پله ها انگار زیر پایم خالی می شوند و صدایشان هم در نمی آید تا اینکه بعد از ظهر که زدم به جنگل آسفالت و تازه آنوقت بود که شصتم خبردار شد و فهمیدم که عجب غلطی کردم که دیگر نه خبری از آن قدمهای سنگین بود و نه خبری از آن نگاه سهمگین طوری که الان کاملن مطمئن هستم که طرز راه رفتن آدم ربط مستقیمی به نگاه کردن دارد که من هیچ جا را نمی دیدم و این نوک مخروطی شکل کفش های دور سفید و سر انگشتان پاهایم که گز گز می کرد باعث شدند که کورمال کورمال طی طریق کنم و همین جا به خودم قول می دهم که تا عمر دارم پایم را به غیر از قبر بچه درون قبر هیچ احدی نکنم و آسیب دوم هم بر می گشت به اینکه شلوار گل و گشادی خریده بودم و هر لحظه بیم آن میرفت که بی اینکه دست به سرشوم شلوار از پایم بیفتد و سگ هم که همیشه برای من دغدغه ای ترسناک و در عین حال زیباست جوری که از بکار بردن اسمش دچار لذتی توام با ترس می شوم و این بار به شکل سگک وارد دایره ی واژگانم شد و آنقدر با خودم تکرار کردم تا دست آخر بعد از سالها که حتی اصلن یادم نمی آید که آخرین بار کی بود به خودم در یک سوم میانی ام کمر بند بستم تو بگو به لعنت سگ هم نمی ارزید این لامصب جوری که در طول روز هر فکری که می کردم تنها صدای وغ وغ ساهاب بود که به گوش می رسید

No comments:

Powered By Blogger