مدام به خودم نهیب می زنم که بگذار این سیگار هم تمام شود بعد به اندازه ی کافی وقت دارم برای به خود پرداختن وهمیشه همین یک جمله است وهمیشه از شروع کردن نفرت داشته ام ،همانطور که از شنیدن قه قه ی دیگران، انگار که کلمات در دهانشان حسابی خیس می خورد و به بیرون که سرایت می کنند نمی توان تشخیص شان داد و حالا که تکرار می کنم از دست رفته ام و می دانم که می خواهم از صدای خودم فاصله بگیرم و به خاطر همین است که توجهم را به صفحه کلید معطوف کرده ام و از صدای تق تق بیشتر خوشم می آید تا هق هق
همین الان به پستان بند زنی خیره بودم و سینه هایی که در آن سوت می کشیدند و کور شوم اگربخواهم دروغ بگویم هر چند می دانم در حال سوتی دادنم و از همین می ترسم، ولی مگر همین دیروز نبود که مدام می گفتم مسخ و پشت بندش هم خودم را تائید می کردم که آره مسخ همین است اصلن به خاطر همین است که مسخ اره است و از وسط به دو نیم می کند و هیچ چیز را گریزی از آن نیست و خوشا به حال آن کسی که قبل از همه پی به این موضوع برده است و به خاطر همین است که دست پیش را گرفته است وپس نمی افتد و پس می زند و با هر حرکتی که از من سر می زند و هر کلامی که دراین میان شکل می گیرد در می آید که مسخره ام می کنی؟ و من هر بار جواب می دهم آره، که همه چیز مسخره است و راه گریزی از هیچ چیز نیست. درست مثل همین الان که نشسته ام و از سر عجز کاری می کنم آیا به این چه می گویند، فکر کردن یا حرف زدن یا گوش سپردن و یا پرسه درهرسه. هیچ وقت بین اینها حد و مرزی قائل نبوده ام وهیچ وقت هم نفهمیدم که کی و کجا ، شاید اگر تحت محاصره ی تصویرها بودم راحت تر بودم ولی این که نشد کار، آمدیم و کور بودم، آمدیم و محصور بودم، آمدیم و نیامدم، پس این همه کلمه این وسط چه نقشی بازی می کنند و من چرا باید از آنها مایه نگذارم، حالا اگر چشمهایم را ببندم و باز کنم و باز بازی کنم و در ماضی سیر کنم چه می شود، دنیا پر است از آدم هایی که می خواهند به همدیگر بفهمانند که بیشتر می فهمند و فهم هم همینجور کم و کمتر می شود، به خودش تجزیه می شود، هم می آید، میم می شود، سوراخ می شود ،دسته در می آورد، دسته در سوراخ فرو می رود، سوراخ پر می شود، دسته گم می شود، ولی هیچ چیز از بین نمی رود، از بین چه چیز نمی رود، مگر-بین- همیشه وسط دو چیز به حساب نمی آید و مگر نه اینکه همه ی زندگی الصاق دو چیز است و چیزی که بین آن دو چیز است و آمدیم و یکی از این دو چیز در وسط راه ماند و تا به آخر پیش نرفت آنوقت چه، آیا همه چیز متوقف می شود. درست مثل من که با کامپیوترم دو چیزم و توکه با روبرویت دو چیزی و او که با زیر سیگاری اش دو چیز دیگرند و در این بین آن چیز چیست که فواصل را پر می کند که اگر مفصلی در کار نباشد آنوقت شاید دیگر هیچ چیز نباشد که بتوان مفصل به آن پرداخت و باید لابد مختصربود ومفید شد و خود را مقید احساس کرد و در قید بود و به بند کشید و همه چیزرا از نو معنی کرد، ولی با شکم سیر که نمی شود مسایل را تجزیه و تحلیل کرد، هر چند این هم دلیل کافی نمی تواند باشد که شکم سیر حتی قبل از خواب آنطور که می گویند نه اینکه راه داشته باشد به محتوای خواب و نه اینکه هر چه پر و پیمان تر باشد خواب ها پر رنگ تر می شوند بلکه می تواند همچون کاتالیزوری و یا تسریع کننده ای باشد در جهت امعا و احشا وبه این کمک کند که خواب ها واضح تر از آبها جاری شوند درسردابها
همین الان به پستان بند زنی خیره بودم و سینه هایی که در آن سوت می کشیدند و کور شوم اگربخواهم دروغ بگویم هر چند می دانم در حال سوتی دادنم و از همین می ترسم، ولی مگر همین دیروز نبود که مدام می گفتم مسخ و پشت بندش هم خودم را تائید می کردم که آره مسخ همین است اصلن به خاطر همین است که مسخ اره است و از وسط به دو نیم می کند و هیچ چیز را گریزی از آن نیست و خوشا به حال آن کسی که قبل از همه پی به این موضوع برده است و به خاطر همین است که دست پیش را گرفته است وپس نمی افتد و پس می زند و با هر حرکتی که از من سر می زند و هر کلامی که دراین میان شکل می گیرد در می آید که مسخره ام می کنی؟ و من هر بار جواب می دهم آره، که همه چیز مسخره است و راه گریزی از هیچ چیز نیست. درست مثل همین الان که نشسته ام و از سر عجز کاری می کنم آیا به این چه می گویند، فکر کردن یا حرف زدن یا گوش سپردن و یا پرسه درهرسه. هیچ وقت بین اینها حد و مرزی قائل نبوده ام وهیچ وقت هم نفهمیدم که کی و کجا ، شاید اگر تحت محاصره ی تصویرها بودم راحت تر بودم ولی این که نشد کار، آمدیم و کور بودم، آمدیم و محصور بودم، آمدیم و نیامدم، پس این همه کلمه این وسط چه نقشی بازی می کنند و من چرا باید از آنها مایه نگذارم، حالا اگر چشمهایم را ببندم و باز کنم و باز بازی کنم و در ماضی سیر کنم چه می شود، دنیا پر است از آدم هایی که می خواهند به همدیگر بفهمانند که بیشتر می فهمند و فهم هم همینجور کم و کمتر می شود، به خودش تجزیه می شود، هم می آید، میم می شود، سوراخ می شود ،دسته در می آورد، دسته در سوراخ فرو می رود، سوراخ پر می شود، دسته گم می شود، ولی هیچ چیز از بین نمی رود، از بین چه چیز نمی رود، مگر-بین- همیشه وسط دو چیز به حساب نمی آید و مگر نه اینکه همه ی زندگی الصاق دو چیز است و چیزی که بین آن دو چیز است و آمدیم و یکی از این دو چیز در وسط راه ماند و تا به آخر پیش نرفت آنوقت چه، آیا همه چیز متوقف می شود. درست مثل من که با کامپیوترم دو چیزم و توکه با روبرویت دو چیزی و او که با زیر سیگاری اش دو چیز دیگرند و در این بین آن چیز چیست که فواصل را پر می کند که اگر مفصلی در کار نباشد آنوقت شاید دیگر هیچ چیز نباشد که بتوان مفصل به آن پرداخت و باید لابد مختصربود ومفید شد و خود را مقید احساس کرد و در قید بود و به بند کشید و همه چیزرا از نو معنی کرد، ولی با شکم سیر که نمی شود مسایل را تجزیه و تحلیل کرد، هر چند این هم دلیل کافی نمی تواند باشد که شکم سیر حتی قبل از خواب آنطور که می گویند نه اینکه راه داشته باشد به محتوای خواب و نه اینکه هر چه پر و پیمان تر باشد خواب ها پر رنگ تر می شوند بلکه می تواند همچون کاتالیزوری و یا تسریع کننده ای باشد در جهت امعا و احشا وبه این کمک کند که خواب ها واضح تر از آبها جاری شوند درسردابها


No comments:
Post a Comment