Friday, April 27, 2007

حالا که مدام می گویند کاریست که شده و آبی ست که ریخته
بی ریخت و قیافه انگار که بخواهم سر و شکلی به افکارم بدهم نمی توانم لاینقطع باشم فقط همین کافی ست که بخواهم دیگر بقیه اش به خودم مربوط نیست چه اگر ارتباتاطی هم بی وقفه رد و بدل شود در این زمان های بی لمحه دیریست که باز باخته ام و خودم را انگار که درون تنگی تنگ گرفتار کرده باشم و نفس نکشم به شماره افتاده ام انگار که دستهایم را در گوش هایم بگیرم و در باد فرار کنم تا از هر آنچه که صداست خلاصی بیابم و و بدون هیچ قصد و تخطئه ای ابتدا بزنم زیر همه چیز و بعد هم زیر گریه و زار زار نزار انگار که خیلی کسان هستند که در وزارت ارشاد بخواهند تو را با رشادت آشنا کنند و با اینکه می بینند هیچ راهی برای نفوذ نیست باز هم می خواهد نفوسشان را به یکدیگر زورچپان کنند وجاذبه همچنان مسیر دافعه را می پیماید و حرف ها را به حساب کسی نمی گذارند و من گوشم از همه ی این حرف ها کراست نه خیر نمی توانی برای لحظه ای خرفت و مزخرف غیر قابل قبول با بو قلمون رنگ به رنگ عوض شوی وبترس از ان روزی که تو را در بیمارستان با بغل دستی ات عوض کرده باشند که من اگر هم عوضی باشم واهنگ ها هم عاقبت روزی هنگ کنند باز هم نباید از ضرباهنگ بیافتم وبین خطیر و فطیر باید راه سومی را بیابم و مدام افکارم را به این جهت وآن جهت سوق ندهم که فوج فوج گروهانی ارتشی پشت درصف کشیده اند که بیایند و مرا بخوانند ولی انقدر زبون ام در این لحظه که بیشتر از هر وقت دیگری احتیاج به کسی دارم که بیاید و بخواباند زیر گوشم و من بگویم آخیش و از خوابی معلوم نیست چندین ساله بپرم و از فرق پا تا نوک سر به علت ضرب دیدگی گچم بگیرند و بر تخته سیاهی پودر شوم و از دماغ کسی جاری شوم به سمت مغزش و یا انکه به سرعت جذب خون شوم و هر بار که در تک گویی تک نفره گرفتار می آیم به خودم هی بزنم که جان می دهم ولی به جان آفرین تسلیم نمی شوم

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive