انگار که به دنبال اصابت چیزی باشم یا اینکه تک وتنها خودم را نشانده باشم در مرکز ثقل دایره وتر وخشک را باهم بسوزانم در حقه ای که با دستی دیگر هر از گاهی لمسش می کنم شاید که گرمایش کمی ترغیبم کند انگار که گرمای تن کودکی مادری را در حالی که همه دم از خلاقیت می زنند و اشتهاربه من در ظروفی یک بار مصرف کوبیده خوراندند آنهم معلوم نیست از گوشت اطراف مقعد کدامین حیوانی آنچنان که با هر آروغی بویش به گوش می رسد ولی هرچه که برای کوبیدن و کوبیده شدن باشد همیشه اشتهایم را به زیر دندان می آورد فقط می ماند اینکه چرا پاهایم اینگونه آویزان که نه لمیده بر پایه ی صندلی دیگری ست بی آنکه بار هستی اش کس دیگری را بر خود احساس کند آشکارا واضح است که پناهنده ای هستم گوش به زنگ که بی خود و بی جهت مدام به خود دلداری می دهم غافل از اینکه شاید دیگر هرگز ولی خوب باید کمی به حال بپردازم که عشق لابد مربوط به قبل ترهاست که اگر بخواهم کلمات را همانطور که دیگران استعمال می کنند ردیف کنم این عشق است که همیشه قبل از حال می آید انگار که پیزی باشد از آن گدشته ها و برای خودم از این بابت متاسف ام که اشکال کارم بر می گردد به اینکه همواره چیز را با پیز اشتباه گرفته ام که شاید آن چیز داخل پیزی باشد و این جا که حالتش میزی ست یکسره تا انتها این قابلیت را با خود به همراه دارد که هر کسی را که بخواهی میتوانی رویش تشریح کنی آنگونه که اجساد را می کنند و می توانی با کوچکترین تکانی سوقش دهی به سمت پایین آنجا که می گویند درست است که کسی درکش نمی کند ولی می تواند واصل شود به درک چه هر مسافتی را مسیری ست انباشته از خلاء که درست است بوی گند می دهد برای هر آنکه به مشام میرسد ولی زیباتر آنکه در این فضای لایتناهی چشم بدوزی به متناهی و هر چه سریعتر بند ناف راببری تا از شر آنکه آزاری به تو نمی رساند راحت وآسوده به سمت دیگری راه بسپاری و برای آنکه در فاصله ی مسافتهایی که باید با هر قدمی که از پی قدم بعدی برمی داری پا روی افکار خودت بگذاری وآنقدر سریع رهسپار شوی که به گرد پای خودت هم نرسی به مثابه ی کسی که مثانه اش پر باشد از زردآب و برای دیگران خطابه سر دهد مادر به خطایی هستم که همینطور از پی هر سطر سر در تعقیب خودم گذاشته ام و باز هم برای لحظه ای گوش به زنگ و آنقدر گوش هایم را تیز می کنم که یا گوش تا گوش از همه چیز بریده شوم و یا اینکه زنگ ها را برای من به صدا درآورد و همینکه اتفاق افتاد رایحه خوش خدمت لابد از جانب پیش خدمتهایی که هیچ کدام لباس نارنجی بر تن ندارند به صدا درخواهد آمد
وقتی حتی دست هم که روی دست نمی گذاری این پاهایت هستند که باید بر روی هم بگذاری از جایی که مطابق قوانین تن پروی می گویند زانو ست و این همان وجه اشتراکی ست که با چاه مستراح عمومی آن هنگام که دستهایم تا خرخره فرو رفته بود لای گه ملت وبه دنبال همراهی برای خودم می گشتم و به زانویی که رسیدم انگار که آنجا مطابق میل دستهای من باشد دیگر بیش از آن نمی توانستم دخول کنم چه فکر می کنم کمی بیشتر از ساعد بود و به آرنج هم نمی رسید چه رسد به بازو که اگر توان این را داشتم که بازو به بازویش بدهم برای همیشه همراهی ام می کرد قبل از آنکه بتواند مچم را باز کند وحتی بخواباند که من در برابرش احساس ضعف کنم و بلافاصله بعد از این حالت است که حالت غش به سراغ آدم می آید و خوب در هر معامله ای هم که بخواهی مقداری غش کنی آنوقت است که بی غل و غش زنجیر در دست خواهد آمد و قل و زنجیرت خواهد کرد که البته امیدوارم حداقل آنقدر رحیم باشد که این اجازه را به من بدهد که خودم انتخاب کنم که به کدام چیز باید زنجیر شوم و شاید عاشقانه تر ازهمیشه در گوشم نجوا کند که دیوانه ی زنجیری من


No comments:
Post a Comment