دستهایم را به هم می مالم و انگار که وز وز مگس ها را از سرم دور کرده باشم می خواهم عصا قورت داده ای باشم شق و رق که حداقل در این محیط 4در4 بتوانم خودم را تثبیت کنم و داروی ظهور را یکسر سر بکشم مگر آنکه می گویند امام زمان است ساعتش را به وقت گرین ویچ سبز کوک کند تا اینقدر مجبور به واپس روی نباشم و بتوانم برای یک بار هم که شده آخر زمان را بیابم ولی از هر طرف که نگاه می کنم باز همان آینه ی دقی را در برابر خودم سر به فلک کشیده می یابم که گرچه هیچ کس از آن به بیرون نمی تراود ولی می توانم در برابرش قد علم کنم که شاید وقتی دیگر و باز هم تجویز برای آنکه صبر ایوب می خواهد تا لوله ای را باز کند آنچنان که بر سر در منازل مسکونی می چسبانند و مرا می لغزاند از روی خودش به آنچه که می گویند لوله های مردان را می بندند تا خانواده هایشان تنظیم شود و مجبور نباشند مانند پدر من در خواب به خدایی که معلوم نیست چه هیبتی دارد متوسل شوند و شکوائیه سر دهند
سررشته باز هم مطابق معمول جایی در اطراف من از دست هایم خارج می شود و من می مانم که برای چه می خواستم اش و باید تا کجا به دور کدام دست هایی که به سمت من دراز شده اند کلافه شوم انگار که قاتلین بالفطره به من که می رسند بالقوه می شوند و دست به سویم دراز نمی کنند مگر آنکه دست بند بخواهند و اگر بخواهم کمی پا را فراتر بگذارم شاید سابقه دارانی باشند مسبوق به سابقه که به پابند هم احتیاج داشته باشند و این یکی لااقل کمی عاشقانه تر به نظر می رسد که به هرانچه که به دست نمی آید و یا حتی از دست می رود باید پابندی زد تا کمی پای بند شود برایت و تو پا پی اش که آنوقت هیچ کجا را یارای رفتن اش نمی باشد و این تو خواهی بود که می پایی اش حتی اگر خودت را در چاردیواری حبس کرده باشی و فقط صداها باشند که از دور به گوش ات می رسند و هر چه فکر می کنی می بینی این منافاتی ست با انکه می گوید هر آنچه از دور می آید زیباست ولی خوب در این حیس و بیس زیر بغل هایت را که می خارانی و به دنبال وجه مشترک دکترین بورس و دکترین پوست می گردی کمی دلخور کمی دلنگران از اینکه آیا آنچه که به گوش می رسد می تواند همان باشد که ادا شده است یا این قانون فقط در مورد آینه ها و اجسام صادق است و این همان مطلبی ست که شاید روزی به خاطرش وقتی نشسته در تاکسی قراضه ای از مقابل پارک ساعی رد می شوی تو را به این فکر وا دارد که آیا ممکن است کسی خاطر خاطره ها را آنقدر بخواهد که عکس تو درذهنش نقش ببندد یا این فقط در تاکسی قراضه هاست که وقتی بسته شد باز شدنش مستوجب مکافات است
چطور همه چیز را می توانی مهیا کنی وقتی بین نشستن در زاویه ای قائمه و خوابیدن در زاویه ای منفرجه دست و پا می زنی و هر کدام از این اجسام که وقت و بی وقت به صدا در می آیند تو را قدمی به عقب هل می دهند و هول و هراس به این فکر وامی داردت که باز هم سری بزنی به تراس بلکه سیگاری از هستی ساقط شود ولی وقتی پایین تنه ات به چیزی گیر نمی دهد نمی توانی با اطمینان خاطر همچون سنگی روی یخ یا خنده ای که به راحتی آب خوردن می لغزاندش از این طرف لب به آن طرف لب از روی کلمات بلغزی به آنجا که دلت می خواهد و سر هر الفی که می خواهی کلاه بگذاری باید استراتژی خاصی اتخاذ کنی همچون کسی که انگار شیفته باشد حرکتی اضافی انجام دهی و به راستی که انگار من شیفته ای تمام عیارم چه هر حرکتی که انجام می دهم لختی نمی پاید و به فکر وامیداردم که اضافی ست و اگر نبود هیچ اتفاقی نمی افتاد چه حالا هم که از سر اتفاق رخ داده باز هم هیچ و باز هم خوش به حال تویی که گلی به سر خودت زدی و خودت را به رخ کشیدی آنگونه که عکس تو نقش بست در پس زمینه ی ذهن من و حالا من کت بسته بی اینکه توان جم خوردن داشته باشم لودگی می کنم تا وقتش که رسید اپلای شوی بر هر آنچه که منم


No comments:
Post a Comment