Monday, April 23, 2007

قبل از آنکه دست به هر کار خطیری بزنم باید همه جوانب را بسنجم
فکر می کنم بیشتر از هر چیز دماسنجی هستم که به هر مقدار که گرم و سرد شوم یا ترک برمی دارم ویا ترکم می دهند شاید که اثرهمان لا انگشتی هایی باشند که قبل ترها خودکار بود واینک سیگار
دم پایی ترین چیزی که می توانم سر راهتان قرار بگیرم و شما را به یاد ابرها بیاندازم یکی از چارپایان که هر پستانداری را که به پستم بر بخورد به یکی از خطوط چهارگانه ی پایان سوق می دهم
کافیست هیچ چیز را وقف نکنم چه در سر جمله باشد چه در انتهای جمله که جملگی همه فرسنگ ها از هم فاصله داریم
امواج در زیر زمین ناقص الخلقه اند نه برای خودم و نه برای هیچ کس دیگری ولی مگر کس دیگری هم دور و اطراف من به چشم می آید
چقدر در تب و تاب این موضوع سوخته ام که آنها که می گویند باید همه چیز را از لب تیغ گذراند آیا هر روزشان را با آینه شروع می کنندو مطابق برخی تجارب آنقدر ادراک دارم که بدانم برای من ته مانده ی هر چیز آنگونه که برای دیگران زبر است و زمخت نرم است ونازک
بیشتر از هر وقت دیگری حول و حوش این حدس پیچ و تاب می خورم که آیا او مرا دور زده است و خودبخودجواب پس می دهم که چگونه می توان کسی را که از هر طرف هم که در مد نظرش داشته باشی چیزی نباشد جز دور باطل دور بزنی و اگر هم که در این سیاق کارکشته باشی و قهار از کجای دایره شروع خواهی کرد که به هر کجایم نگاه کند از حیث انتفاء ساقطم انگار که نطفه ای باشم که اگر قرار بر انتخاب بین من و مادرم یکی باشد این هر دو هستیم که سر زا خواهیم رفت پس قبل از اینکه سقط شوم لا اقل مادرم رابشکافید و بند نافم را ببرید که من هیچ خوش ندارم با کسی در یک گور بخوابم که بعدها هر بی سر و پایی که شاهد زاری و شیون من باشد در بیاید که اینگونه نگاهش نکنید که او همانی نیست که با مادرش در یک گور می خوابد
هر دو به دویی که میبینم سعیشان فقط بر این است که برسر چیزی ناچیز به توافق برسندو مرا به این فکر متبادر کنند که در همه ی حالات تنها و تنها می توانم یکی باشم به دو مگر می شود اینقدر زیاده خواه بود و به پشت سر هم فکر کرد و گره های کور را یکی پس از دیگری در گورستان چال کرد آنقدر که بپوسند بلکه باز و این همان عملیست که هیچش به عکس العمل احتیاجی نیست فقط و فقط باید که شامل قانون مرور زمان شود و عبور زنان که اگر چه در چشمهایشان برق هست ولی با باطری شارژ شدن لذت دیگریست انگار که خودت باشی و خودت که از پس پشت همه ی مردمکها همه چیز راگشاد میبینی با وضوحی که در خور تک تیراندازیست که به هرکس که فکر می کند تو گویی انگار که خلاص

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive