Sunday, April 29, 2007

بگذار شروع کنم بعد خودش خود بخود به مرور سر و شکل می گیرد حالا که در تنهایی مطلق به سر می برم و به روی خودم هم نمی آورم که اگر دیگران بی ربط چیزها را به من خطاب می کنند چرا اینچنین جذبشان می شوم انگار که اسفنجی باشم باب میلتان ...امروز صبح ساعتی پیشتر از موعد مقرر از خواب پریدم حوالی ساعت شش و درست است که آن موقع نتوانستم کاغذ و قلمی برای خودم دست و پا کنم و رئوس مطالب را نت برداری کنم ولی الان که ساعتهای متمادی گذشته وتقریبن همه چیز رنگ باخته به خودم یادآوری می کنم که یکی از بازیگران مقابل پدرم بود و موضوع بعدی تابلو اعلانات بود و قرار بود بریده جریده ای را که حاصل روزنامه ای بود که در آن کار می کنم و مطلبی تند و تیزدر آن به چاپ رسیده بود به تابلو اعلانات بچسبانم تا در معرض دید همگان قرار گیرد و این نه به اراده ی خودم که انگارپای شخص ثالثی در میان بود که مطابق این جور مواقع اگر مثلن در یک حزب عضویت داشته باشم همیشه بالا دست تر از من قرار می گیرد و من هیچ وقت موفق به دیدنش نمی شوم و با تلفن این ماموریت را به من محول کرده بود و این شخص هم به نظر از حالت عادی و موجه برخوردار نبود و انگار جملاتی در باب سیانور یا یک همچو چیزی هم لابلای کلماتش به گوش می رسید و این مرا بیش از بیش ترسانده بود و تماس تلفنی در خانه بود چه پدرم هم در کنارم بود و هنگامی که تماس تمام شد پدرم که همیشه پای آبرویش بیش از هر چیز دیگر در میان است و نه تنها فی الفور پا پس می کشد که حتی هر کسی را هم که دم دستش باشد امر به معروف و نهی از منکر می کند - نمونه ی عینی اش می تواند همان برنامه ی وی او ای باشد که از صدای آمریکا به گوش می رسد و او همیشه مشتری دائم اش است و از سیاستی که ظاهرن در ایام شب اب مجبودر به چپاندن کتابها لای دیوار شده تنها همین برایش مانده و هر وقت که پای یکی از سیاسیون کله گنده به میز گرد باز می شود بلافاصله به طرزی کاملن خودکار دستش می رود به سمت کنترل و این صدای آمریکاست که در نطفه خفه - باز بر می گردیم به همانجا که ماموریت به من تفهیم شد و من قیچی به دست بودم که پدر شروع کرد ابتدا به امر و نهی و پند و نصیحت و بعد هم که لابد کارگر نشد تبدیل شد به کش مکش و تنها جسم تیز سرد در دستان من معلوم نیست طی کدام حرکت محیر العقول افتاد به دست او و بعد هم انگار که من بخواهم از تیر رس اش فرار کنم پرتابش کرد به سمت من که تا خرخره یعنی همان محل الصاق دو بازو فرو رفت در بازوی من و باز لازم به یادآوری ست که این تصویر مو به مو برگرفته از شرت فیلمی ست از حافظه ی موبایلم که دو دوست طی یک شوخی شهرستانی دچار کش مکش می شوند و باز هم آن قصه تکراری قیچی منتها با این تفاوت که در فیلم فقط نوک قیچی فرو می رود در دست یارو ولی در خواب قیچی تا دسته فرو رفت در دست من که بعد هم پدر به سرعت به من نزدیک شد و قیچی را با یک حرکت فرز و سریع از بازوی من درآورد بی اینکه خونی از دست من شتک بزند که چند ثانیه ای به بهت گذشت و بلافاصله پدر فرو گذار نکرد و با لبه ی داخلی قیچی رگ تاشوی دستم را که کمی پایین تر از محل جراحت بود تیغ زد و این بار خون گرم و آرام با رنگی مایل به سیاه لغزید روی پوستم و من در این هول و ولا که آیا این رگ همان شاه رگ است که تیغ زدنش موجب مرگ می شود که باز پدر به صدا درامد که حالا آرام آرام تمام

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive