با حرص و ولعی پایان ناپذیر انگار که همه چیز در سراشیبی سقوط قرار گرفته باشد و درنگ جایز نیست اگر کمی دیر بجنبی شاید همان که می خواهی دود شود و برود هوا و آنوقت تو بمانی و هر آنچه که با تو می ماند هیچ تمایزی نباشد که اصلن چه چیز باشد چه اینکه به لعنت سگ هم نخاهد ارزید حالا اسمش را خاهی نخاهی تایماز بگذارند یا هر چیز درگر از قرار معلوم چه فرقی به حال تو می کند درست مثل اینکه بخاهی بکاوی اش ونامش را کاوه بگذاری که اهنگری هم نداند نمی توانی یک راست ببری به سر اصل مطلبش که باید آنقدر در حاشیه ها امنیت را جستجو کنی که اگر خودت را هم بخاهی جدول بندی کنی باز هم از حاشیه امنیت برخوردار نیستی بی خود نیست که گفته اند موهای زاید درحاشیه لذت می رویند ویک دو جین هم رو داشته باشی باز بی اب روترینی حتی اگر آسمان چوب حراج به تمام مایملکش زده باشد و سیل باشد که بر سر ما نزول اجلال کند انگار که کسی را شلاقی بزنند تا طلسم باطل شود و هر چقدر هم که اوهام را تبلیغ کنند باز شیاطین و جادوگران باشند که زیر هر جلدی که می بینند نفوذ کنند و بیخود نیست که می گویند شیطان می رود توی جلد هر کسی خانه می کند
هر جور که فکر می کنم می بینیم این جسم ها که رفته رفته در کنار هم قرار می گیرند اجسامی می شوند مانع بر سر راهم وآنوقت خودم را می بینم که ماشین کوکی کودکی هایم شده ام که خلقتش جوری ترتیب اثر داده شده که هر مانعی بر سر راهش سبز شود درست است که از دور تشخیص اش نمی دهد ولی به محض اصابت راهش را کج می کند چه هر بنی بشری را میدان دیدی ست که بسته بر ادمیتش فراخ یا تنگ و چه بهتر که یکسر در میان تنگ نظران رشد و نمو داشته باشی آنطور که کاپیتان نمو در بیست هزار فرسنگ زیر دریاها در جستجویش بود چه آنوقت می توانی در جستجوی فضاهای از دست رفته خودت را به دست بیاوری وهی پوست بیاندازی آنقدر که پروستات ات سرطانی شود و به دنیا نیامده از دنیا بروی
یک نگاه به خودت می اندازی یک نگاه به آنچه که در پی ش روی توست و با این حال باز به خودت هی می زنی که هر آنچه در برابر نگاه تو به سفیدی می گراید ترسناک ترین منظری می تواند باشد که انگار حاصل یک انفجار عظیم الجثه
اعتقاد بر این است که سفیدی خیره کننده هولناک تر از سیاهی قعر جاه است چه اصولن هر چه قدر هم که جاه طلب باشی و درته چاه باز تمی توانی بر این مبنا قدم از قدم برداری که در سیاهی چشم ها از کار می افتد که قعرهر ظلمت وضعیتی است که دیر زمانی نمی پاید که بدان عادت می کنی اما سپیدی علاوه بر این که چشمها را خیره می کند شامل مرور زمان هم که بشود گوش ها را هم از کار می اندازد و کری می آورد چه قدر ساده انگارم که در هر کلام به دنبال آشنایی می گردم و خط به خط از خودم فرافکنی می کنم آنقدر که می توانم ادعا کنم هزار راه رفته ام انگار که در جاده های هراز
هر جور که فکر می کنم می بینیم این جسم ها که رفته رفته در کنار هم قرار می گیرند اجسامی می شوند مانع بر سر راهم وآنوقت خودم را می بینم که ماشین کوکی کودکی هایم شده ام که خلقتش جوری ترتیب اثر داده شده که هر مانعی بر سر راهش سبز شود درست است که از دور تشخیص اش نمی دهد ولی به محض اصابت راهش را کج می کند چه هر بنی بشری را میدان دیدی ست که بسته بر ادمیتش فراخ یا تنگ و چه بهتر که یکسر در میان تنگ نظران رشد و نمو داشته باشی آنطور که کاپیتان نمو در بیست هزار فرسنگ زیر دریاها در جستجویش بود چه آنوقت می توانی در جستجوی فضاهای از دست رفته خودت را به دست بیاوری وهی پوست بیاندازی آنقدر که پروستات ات سرطانی شود و به دنیا نیامده از دنیا بروی
یک نگاه به خودت می اندازی یک نگاه به آنچه که در پی ش روی توست و با این حال باز به خودت هی می زنی که هر آنچه در برابر نگاه تو به سفیدی می گراید ترسناک ترین منظری می تواند باشد که انگار حاصل یک انفجار عظیم الجثه
اعتقاد بر این است که سفیدی خیره کننده هولناک تر از سیاهی قعر جاه است چه اصولن هر چه قدر هم که جاه طلب باشی و درته چاه باز تمی توانی بر این مبنا قدم از قدم برداری که در سیاهی چشم ها از کار می افتد که قعرهر ظلمت وضعیتی است که دیر زمانی نمی پاید که بدان عادت می کنی اما سپیدی علاوه بر این که چشمها را خیره می کند شامل مرور زمان هم که بشود گوش ها را هم از کار می اندازد و کری می آورد چه قدر ساده انگارم که در هر کلام به دنبال آشنایی می گردم و خط به خط از خودم فرافکنی می کنم آنقدر که می توانم ادعا کنم هزار راه رفته ام انگار که در جاده های هراز


No comments:
Post a Comment