Saturday, April 28, 2007

هر چه معذب تر باشم بیشتر عذاب می کشم و هرچه بیشتر عذاب بکشم خیس ترمی شوم و هرچه خیس ترباشم خسیس ترمی شوم و هر چه خسیس ترباشم نمورتر و دیگر چه فرقی می کند که سقف بالای سرم داشته باشم یا اینکه زیر باران به رگبار بسته شوم آنهم حالا که جایی قرار گرفته ام که می دانم کسی پشت سرم نیست و این خودش موهبتی ست که روی میزی چارگوش که اگر دوار بود بهتر بود گوشه گیری اختیارمی کنم و در زاویه ی انزوا همه چیز را آویزان می بینم و خودم را بیخ گوشی که گوشواره ندارد و بیشتر از هر زمانی می خواهم که آویزه ی گوشت باشم چه اگر بخواهی پند می شوم و نصیحت ویا سر سوزنی فرو رفته در گوشت وپوست و استخوان که امروز بیش از هر زمان دیگری مرگ را بیخ گوش خود احساس کردم و تمام ماجرا برمی گشت به آنجا که هیچ وقت هیچ گونه پله ای را حتی اگر ترقی باشد بالا نمی آورم و همیشه به پایین رفتن بیشتر علاقه داشته ام انگار که در یک سراشیبی راحت تر می توانم از خودم فاصله بگیرم تا وقتی که به اهن و تلپ می افتم وهمین که اسان سر خوردم به سمت بالا و در باز شد به روی تعدادی همکارواولین کلامشان همراه با زهر خندی چندشناک خبر مرگ کسی بود که زمانی را در این یقین با هم به سر بردیم که پاسبخش استوانه های تغییر شکل داده ی زیر سیگاری ها هستیم شجاع بود درست همانند نام خانوادگیش وبا این که قلبش شامل عمل قلب باز بود ولی سیگار همیشه لای انگشتانش بود و اعلامیه اش که امروز چسبید به دیوار بر سر درش چیزی نقش بسته بود در این مایه ها که کل من علیها فان و چه قدر خنده دار به نظر می رسید وقتی که به تمدید قرارداد می اندیشید وبه رخوت خواب آلوده ی میزها و ماشین ها که امروز که چسبید به دیوارتازه فهمیدم که بازنشسته ی نیروی هوایی بود و احتمالن به خاطر پاس نکردن واحد جبر روزگار مجبور شده بود پشت چارچرخه ای دنده فرمان عوض کند و روسای دوزاری را از نقطه ای به نقطه ای راهوار و در همین اثنا
کسی سخنانش به این شکل درآمد که تا چهل روز می گویند روح آزاد است حالا چه خرافات باشد چه مزخرفات هر بار که می خواهم سیگاری آتش بزنم این روح سرگردان شجاست که معلوم نیست پدرش کجاست درست مثل پدر من که از وقتی بو برد که من سیگار می کشم انگار که رفت پاکتی سیگار بخرد دیگر هرگز برنگشت

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive