Monday, April 23, 2007

درست است که هر جایی بنا به موقعیتی که می تواند در خور شانش باشد مقداری سر و صدا با خود به همراه دارد ولی هر جایی که درون زمانی یکسر ثابث خط سیر مشخصی را طی میکند از این قانون مبراست چه اجسام در سکونی ثابت به سمت آن چیزی که مرگ می نامند در حرکتند و ته مایه ی هم همه ای هم که از دور و اطراف به گوش می رسد می تواند چیزی باشد در مایه های هیاهویی که در کودکی وقتی روی یکی از آن صندلی های دسته زمخت پوست کبریتی می نشستم به گوش می رسید و بسته به افکاری که در سر می پروراندم و هول و هراسی که در دل داشتم تونالیته اش را بالا و پایین می آورد هر چند هنوز هم که هنوز است به طور کامل از آن خلاصی نیافته ام چه آن شبهایی که می خواهم به بالش ببالم و چه آن هنگام که در تراس با هراس سیگار می کشم ولی خوب این خودش می تواند مایه ی بسی امیدواری باشد که دیگر از هم همه ی اصوات خبری نیست و جای خودش را داده است به دودی که در مقابل چشمانم از دماغ و دهان به تناسب بیرون می آید و جایی در مقابل دیدگانم به هم می پیوندد و شاید که گوش و حلق و بینی ست که جایی در درون قفس سینه ام تشکیل مثلث می دهد که ما به ازای سالهای از دست رفته اش برموداست و مابه ازای در حال از دست رفتنش کلماتی که از بد روزگار معلوم نیست از چه رو برج میلاد را می خواهد به جای مصلی به من تصلی دهدانگار که تعمدی در کار باشد چه بعضی وقتها شک می کنم به این پافشاری روی چیزهای به ظاهر پیش پاافتاده چراکه همین پیش پا افتاده ها هستند که فقط بر سر راه او قرار می گیرند که همیشه چیزی هست که برایش شلنگ بیاندازد و تخته

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive