Friday, April 13, 2007



همه چیز از شب آغاز می شود اما برای اینکه وقایع نگاری باشم بی کم وکاست فکر می کنم این دم دستی ترین و معقولانه ترین روشی می تواند باشم که به وسیله ی آن بتوانم از در دست گرمی در بیایم هر چند بین هر دو چیزی که مرا احاطه می کنند همیشه مرددام و در حسرت قلم وکاغذبهتر این که از قر و غمزه ها ساعتی کناره گیری کنم و اگر چیزی در چنته دارم خودم را به آن راه نزنم و شروع به اعتراف کردن کنم چه فکر می کنم همه چیزم راباخته ام و بهتر آنست که جلوی ضرر را از همین جا بگیرم برای یک بار هم که شده تا عایدی را ببینم ولی ظاهرن این مرضی ست که قبل تر از من هم خیلی کسان بدان دچار بوده اند
به خاطر یک فنجان قهوه دچار چه لاف و گزاف ها که نباید شد و چه قرتی قشمشم بازی ها که درنباید آورد
به هر کسی که از راه دور چشم می دوزم انگار که قرار بر این باشد که خودم را تجزیه و تحلیل کنم شروع به برآوردنش می کنم انگار که آرزویی باشد دست نیافتنی
هر چه بیشتر از خودم تخطی نشان می دهم انگار قدمی دورتر می شوم بی اینکه توقف گاهی بر سر راهم باشد ویا منزلگهی برای دمی چند آسائیدن ولی وای از وقتی که کلمه ای را باز خوانی کنم و مورد خوشایندم واقع شود انگار که به چهار میخ کشیده شده باشم وبکارت مادرم را گرفته چنان که دنیایی را به من داده از سرآغازمی شوم خسته کننده و تکراری انگار که پهلوانی باشم متعلق به انجمن پهلوانان میز گرد
آنهم حالا که سفیدتر از پنبه ام وکسی به خاطر بالا رفتن از دیگری تشکر می کند ولی من در حضور دیگران چرا اینگونه خودم را می بازم و پس و پیش می شوم
چرا من به هیچ جمعی متعلق نیستم و مغلق گویی هستم برآشفته که تاب دیدن هیچ چیز را ندارم واین از آن ترجیع بندهایی ست که از حفظ کرده ام
چه اینکه فکر می کنم آنقدر لابلای خطوط بوده ام که از این سطر به آن سطر هزار ویک پیچ وتاب می خورم و مدام به خودم هی می زنم که نترس و ابراز شو
ولی بیشتر از هر چیز این شروع به کار مجدد بابت سال جدید مرا در این مخمصه گرفتار کرده که کار جوهرم را به حد غایت کم رنگ کرده است و هر روز که از پی روز قبل می آید رنگ باخته تر می شوم واین قاعده ی بازی ست که از پیش باخته ام
تلخ و زهرمار دروغ می گویی واین جورها هم که فکر می کنی نیست وبازی هم که باشد این خود تو هستی که توپ زیر پایت بند نمی شود و از هول و هراسی که داری سریع پاس می دهی و پاس داده می شوی
گرومپ گرومپ صدای پاست که می آید واز پا هیچ چیز حیاتی تر به نظر نمی رسد و اگر کمی ممارست خرج خودش کند هیچ بعید نیست که اخبار گویی شود قابل و ماهر ونقطه ی قوتش این باشد که تنها راه یافته به تلویزیونی ست که نه ریش دارد ونه سبیل وحالا این منم که به سبیل طریقت راه می سپارم آنهم پر پشت و هستند کسانی از محفظه ی کاری که اعتقادشان بر این است که باید آبشخورش را بچینم تا زیباتر به زعم آنها و موجه تر به زعم خودم به نظر برسم
چگونه ممکن است دو نفر به این زودی به توافق نرسند و میز مذاکرات را رها کنند تا به کدام اسباب و اثاثیه خود را بسپارند که برایشان توافق به همراه داشته باشد
باز هم ازدر همذات پنداری اگر بخواهم وارد شوم خودم رامی بینم پشت میزی که اگر چند روزی هم خون جگر بخورم می توانم به خودم بقبولانم که بانو دولسینه دو تو بوزی پیدا خواهد شد که من رثایش را به صنایش ترجیح دهم آنطور که دیگران عطایش را به لقایش و هنوز هم با یک نگاه اجمالی در پی غلط های املایی میتوان به این نکته اذعان داشت که مخرجم در پچ پچ به دنبال گچی می گردد که تخته ای به دری جفت بشود و من سیاه
کاش کسی بود که من پشت سرش بتوانم صفحه بگذارم بلکه به چشم خود به عینه می دیدم که چگونه می توان دو صفحه را با کلمات انباشت و به دنبال کمیت کیفی کرد
دنیایی که او خلق کرده نیز دنیای خوبیست چرا که همه با خود ماجرایی از پی دارند و به دنبال آن روان وتنها من می مانم که در اغاز به دنبال ماجرا می گشتم و در پایان مشتی کلمه برایم ماند و انقدر باید در تمام این سفیدی ها که هیچ دست کمی از ملافه ها و کفن ها ندارد ارواحی را که هیچ نقشی در احضار کردن شان نداشته ام به تسخیر در بیاورم بلکه همچون نعل بکی اگر خوش شانس باشم مغر بیایند و روی کلمات بلغزند تا شده به اندازه ی سر سوزنی خودم را بیابم

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive