انگار که در رشته ی سکوت محض فراغت یافته باشم می خواهم خودم را در فراقت به شکلی دربیاورم شاید باید که یکی ازآن نقابهای معروف مشترک بین صادق هدایت و پانویس راینر ماریا ریلکه را به عاریت بگیرم همانها که می گویند از آن ها زیاد هست و هر وقت بخواهی یا حتی نخواهی به صورتت قالب می شوند و تو غالب تهی می کنی چرا که نمی دانی حالا کیستی انگار که به مرض کیست دچار شده باشم و حالا هم که درسکون مطلق به سر می برم درون مخیله ام همان پراید سفید رنگ یخچالی یکی یکی خطوط منقطع نفش بسته بر آسفالت را آرشه می کشد و با هر لایی که میزنیم و میکشیم انگار که به سمت درک اسفل السافلین نزدیک تر می شویم وچشمهایم مدام به زردی موهای کوئیکه* خیره است گواینکه مجری گوشزد می کرد که او هشتاد هزار نفر را اینچنین یکجا گرد هم که نه به طور بیضی هم بر فراز سرش تا به حال ندیده ولی من هم پا نویس می شوم که هیچ یک از آن هشتاد هزار نفرهم این چنین زردی که بر سیاهی مطلق نشسته باشد را از نزدیک ندیده اند ولی خوب شاید با کمی اغماض بتوان گفت همان خطوط سفید منقطع که گاهی به زردی می گرایند و نقش می بندند بر آسفالت سیاه و با هربار چشم پوشی انگار که نشسته باشم بر سر میزی باز هم به این نکته پی نمی برم که چرا او با چنین حدت و شدتی مرا از تماس دستهایم با چشمانم منع می کرد چرا که بعضی وقتها که در برابر دیدگان دیگران کاری از دست هایم بر نمی اید اتوماتیک به چشم هایم نزدیک می شوند انگار که بخواهم بر لبان کسی که می گویند در نی نی چشمهاجا خوش کرده است ماتیک بزنم و بعد هم کاسه ی خون را به خوردشان بدهم
--------------------------------------------------------
پ* نام بازیکن نیجریه ای تیم فوتبال استقلال که وقتی از او در مورد رنگ موهای سرش توضیح خواستند خاطر نشان کرد که در قبیله ی ما رسم بر این است که بعد از مدتی اقامت در کشوری بیگانه باید رنگ موها را تغییر داد و رئیس قبیله ی ما هم دیشب طی یک تماس تلفنی از من درخواست کرد که این رسم را به جا بیاورم


No comments:
Post a Comment