
به قیافه اش نگاه کن که چگونه ایستاده سر پا یک سوم ابتدایی اش را به رخ می کشد برای خوش بین ها یک لیوان آب که بیشتر نیست هر چند مهیب و غول پیکر و خنک همانگونه که با هر قلپ اش انگار که بخواهم در قفس سینه ام حبس شوم و کمی آنطرف تر فنجانی قهوه در ابعادی به غایت کوچک تر و فناپذیر تر که با هر جرعه اش بد بین تر و من سرد و گرم چشیده ی روزگار دمار درار کمی آنطرف تر دستمالی سه گوش را دستمالی می کنم و باز هم گوش که از آن روز که یکی از اسپاتی ها گوشی را داد دستم و درآمد که جایی که معلوم نیست کجا و احتمالن امستردام برای موزه ی ون گوک از نماد فنجان دسته شکسته استفاده می کنند تا همین الان و حتی چند شب قبل تر که گوش گوش واره دارت در دستانم بود همه چیز به گوش می رسد و آدامسی را که از فرط نشخوار به شکل مغزم درآمده تف می کنم در دستمال و اگر محیط مسکونی نبود و کپسول آتش خفه کن در تیر رس نگاهم بود این لا پوشانی را با فندکی که اگر روی دستمال بود اروتیک تر بودهمه را یکجا به آتش می کشیدم و گر می گرفتم و گربه ای می شدم ومی لولیدم در میان آشغال ها و ضجه می زدم که امروز بعد از ظهر که تاب این همه بی تابی رانداشتم و نشسته بودم روی صندلی چرخ دار آبی مخملی محفظه ی کار و جیر جیر تاب می خوردم انگار که استیون هاوکینگ مفلوج شده باشم در تجربه ی فضای بی وزنی که هنوزکه هنوز است نفهمیدم که کسی که کرسی آیزاک نیوتنی را روی صندلی چرخدار به دست آورده و آنقدر بی نخاع بوده که کنترل اعضای صورتش از دسترس اش خارج تمام این سالها کدام وزن او را به سمت پایین سوق می داده که اینچنین در آرزوی از دست دادنش باعث شده کتاب پشت کتاب گم شود در سیاه چاله ها


No comments:
Post a Comment