Thursday, June 7, 2007

اعضای خانواده -برادر و مادرم- بر این گمانند که من دچار توهم شده ام که مدام یا ازبوی امگا3 حرف می زنم و یا ازمزه ی زنجبیل. هر چند نمی دانم که در میان حواس پنج گانه، بویایی و چشایی در چه مرتبه ای قرار می گیرند برای ایجاد یک محرک خارجی در غیاب علل آن محرک خارجی، ولی هر دو را در گذشته ای نه چندان دور به طور کامل و واضح ادراک وحتی احساس کرده ام ولی انگار نباید وقت و بی وقت حرفی از آن ها بزنم که باز هم طبق تعریف، بیشترین نیرویی که در جهت ایجاد یک احساس حتی اگر وجود خارجی نداشته باشد نقش دارد و برای دیگران منوط به قدرت شنوایی است در مورد من می تواند منوط به قدرت تکلم باشد که به محض اینکه یک احساس را تبدیل می کنم به کلام، دیگران به راحتی می توانند هر برداشتی که می خواهند انجام دهند، پس همان بهتر که لالمونی بگیرم آنچنان که امروزکه غرق در خودم راه می سپاردم یکهو انگار که اجلی معلق جلوی پایم سبز شده باشد، زنی که در ابتدای صدای ضق ضق اش به چشم می آمدوبعد بلافاصله پودری خاکستری ماسیده بر صورتش،از من طلب کمک مالی می کرد و من که در این جور مواقع تنها یک لبخند که آنهم انگار ماسیده تحویل طرف می دهم برای کسری از ثانیه جا خوردم که از چه رو این چنین ضجه می زند و نکند سرنگی چیزی در آستین داشته باشد ، به واسطه ی اینکه در ابتدای پل کریم خان باید انتظار هرگونه بذل و بخششی را داشت، ولی خوب طولی نکشید که این حماسه هم با پرسیدن آدرس داروخانه ی 13 آبان به پایان رسید ،هر چند برای قسمت دوم هم جوابی در آستین نداشتم ولی بیش از اینکه به دنبال دوای درد او باشم باید به فکر دست چپ خودم باشم که چند وقتیست دردی مرموز و خفیف در آن لانه کرده که نمی دانم مربوط به یکی از آن نیمکره های معروف چپ و راست است یا اینکه ضربه ای کاری بر جایی فرود آورده ام و خودم خبر ندارم و درست در نقطه ی مقابلش قلمبگی پای راستم که اگر غلط نکنم اسمش را قوزک پا گذاشته اند، دوباره متورم شده است درست مثل سالها قبل که انگاردرون چاله ای افتاده ام و خودم خبر ندارم وکسی چه می داند که شاید به یک تعریف جدید از توهم رسیده ام و باز هم خودم خبر ندارم که می توان اسمش را گذاشت دشمن فرضی و این خبر نداشتن از خودم تا بدآنجا پیشروی کرده که امروز به واسطه ی مقاله ای که علی قلی پور در روزنامه ای کثیر الانتشاردر مدح ژان پل سارتر وکلماتش نوشته بود فهمیدم که زیاد هم بیراه نرفته ام که زمانی بر این یقین بودم که تمام فلسفه ی فیلسوف بابا قوری برمی گردد به انحراف چشم هایش که یحتمل دچار خطای دید بوده و هر کسی را دو نفر می دیده تا آنجا که به اصالت خودش هم شک کرده و فلسفه ی اگزیستانسیالیسم را خلق کرده ،هرچند در مدخل آن مقاله جور دیگری به این مقوله پرداخته شده بود آنهم از نگاه سیمون دوبووار که عقیده داشته که نگرش آقای فیلسوف به خاطر نحوه ی قرار گرفتن چشمهایش در دو جهت مختلف است که یکی از آن ادبیات است و آن دیگری از آن سیاست

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive