
حالا دیگر خبری از باد نیست که پنکه را خاموش کرده ام و طیاره هم دیگر پتیاره به نظر نمی رسد و تنها صدایی گنگ و خفه از دور به گوش می رسد انگار که هواکشی در توالتی و یا هم همه ی بازیگوشانه ی بچه ها از دوردست و من مردی مردد که درآستانه ی سیلاب دوم وحشی می شوم آنگونه که پدرم را جلوی چشمانم آورده باشند که بعد از یک و نیمروز ور رفتن با مقعد مطهرخوش بوتر شده ام وبیش از48 ساعت است که از جام،جم نخورده ام که در نیمه ی تعطیل خرداد به انتظار فرج نشسته ام وای کاش آقای بکت هم اینجا بود ومی دید که چگونه ما 70واندی میلیون نفر مدام در حال انتظار کشیدنیم آنهم در خیابانی به پهنای ولی عصربهنگام پیاده سازی طرح بهسازی پیاده روها منطبق با اصول این یکی آقا که می گوید زیبا سازی باید معیار اصلی شهر باشد حتی شده روی بیل بوردها
و حالا که در چاردیواری که آنقدرها هم اختیاری نیست محبوسم وجایی نیست که بتوانم به خودم بقبولانم که می توانم برای چندی هم شده از خودم اجتناب کنم وحالا که کسی را ندارم که برایش ویرایش انجام بدهم پس می توانم با هر بار کوبش انگشت به حساب خودم برسم آنهم برای تک تک نفس هایی که کشیده ام و بهایش را نپرداخته ام وهر چند جمع کردنی در کار نیست و حروف همینطور پشت سر هم ردیف می شوند ولی هنوز هم نمی دانم که آن کسی که تا یک قدمی من پیش می آید پس چگونه بلافاصله پشت بندش صدای دراست که به گوش می رسد که در هر رفت و برگشتی کمی بهتر می شوم ولی هنوز هم مانده تا به خودم بیایم، آخر کدام ابلهی اینگونه که من هستم با صفحه کلید حرف می زند و تازه گول ویرگول ها را هم می خورد، آنهم وقتی که حتی نمی توانم با خودم ارتباط برقرار کنم و طبابت انجام دهم پس کی تمام می شود این ماجرا و چرا بعضی وقت ها می خواهم برایش سر و شکلی در نظر بگیرم و بی خود منتظر می شوم که بنتننیمنثمنتبدرد یرتدبیردبتدرهثصثن، به همین راحتی ،ولی به چه دردی می خورد پس حتمن دردی هم دارم ولی کو درمان که درمانده ام ولی در چه مانده ام که بهتر بود می پرسیدم پشت کدام در مانده ام و جواب می دادم پشت یکی از همان ها که کافکا همیشه می ماند، هان پس پشت در قانون مانده ام لابد همان دواخانه ی میدان ونک که برای هر دردی درمانی هم دارد بس که عظیم الجثه و غول پیکر است و با اینکه شبانه روزی همه را در خود جای می دهد ولی یادم می آید که شبی که تا صبح مجبور به گز کردن خیابانها و گاز زدن کلمات بودیم -با امید- و رفته بودیم که نفازولین بخریم تا فاز برگردد به چشم هایمان ، تنها دستی از پشت باجه ای بیرون آمد که آنهم ما را جواب کرد
و حالا که در چاردیواری که آنقدرها هم اختیاری نیست محبوسم وجایی نیست که بتوانم به خودم بقبولانم که می توانم برای چندی هم شده از خودم اجتناب کنم وحالا که کسی را ندارم که برایش ویرایش انجام بدهم پس می توانم با هر بار کوبش انگشت به حساب خودم برسم آنهم برای تک تک نفس هایی که کشیده ام و بهایش را نپرداخته ام وهر چند جمع کردنی در کار نیست و حروف همینطور پشت سر هم ردیف می شوند ولی هنوز هم نمی دانم که آن کسی که تا یک قدمی من پیش می آید پس چگونه بلافاصله پشت بندش صدای دراست که به گوش می رسد که در هر رفت و برگشتی کمی بهتر می شوم ولی هنوز هم مانده تا به خودم بیایم، آخر کدام ابلهی اینگونه که من هستم با صفحه کلید حرف می زند و تازه گول ویرگول ها را هم می خورد، آنهم وقتی که حتی نمی توانم با خودم ارتباط برقرار کنم و طبابت انجام دهم پس کی تمام می شود این ماجرا و چرا بعضی وقت ها می خواهم برایش سر و شکلی در نظر بگیرم و بی خود منتظر می شوم که بنتننیمنثمنتبدرد یرتدبیردبتدرهثصثن، به همین راحتی ،ولی به چه دردی می خورد پس حتمن دردی هم دارم ولی کو درمان که درمانده ام ولی در چه مانده ام که بهتر بود می پرسیدم پشت کدام در مانده ام و جواب می دادم پشت یکی از همان ها که کافکا همیشه می ماند، هان پس پشت در قانون مانده ام لابد همان دواخانه ی میدان ونک که برای هر دردی درمانی هم دارد بس که عظیم الجثه و غول پیکر است و با اینکه شبانه روزی همه را در خود جای می دهد ولی یادم می آید که شبی که تا صبح مجبور به گز کردن خیابانها و گاز زدن کلمات بودیم -با امید- و رفته بودیم که نفازولین بخریم تا فاز برگردد به چشم هایمان ، تنها دستی از پشت باجه ای بیرون آمد که آنهم ما را جواب کرد


No comments:
Post a Comment