
حالا باید کمی صبر کنم تا همه چیز جفت و جور شود، کمی باید به عقب برگردم و خودم را خوب مشاهده کنم، باید حواسم باشد که مبالغه نکنم، من دیگر یک آدم بالغ شده ام، تا کی باید همه چیز را سرسری بگیرم، چرا باید ناشی باشم و از آن مهمتر اینکه چرا نمی توانم برای خودم چارچوبی داشته باشم، الان یک جا ثابت گرفته ام نشسته ام و همه چیز سخت و نفوذ ناپذیربه نظر میرسد ،نه اینکه بخواهم نفوس بد بزنم ولی... ولی چه، ولی بی ولی، به پشت سرم نباید نگاه کنم و باید بتوانم با علوم ارتباطات همه چیز را به هم ربط بدهم، اصلن مهم نیست که مدام دارم طفره می روم و شاید هیچ درکی از هیچ چیز نداشته باشم ولی مهم این است که همینطور بی خود و بیجهت کلمه پاشی می کنم، مگر همین من نبودم که تاهمین چند دقیقه پیش اصلن نمی دانستم که چه می خواهم و در خیابانها تلو تلو می خوردم تا راهی پیش پایم بگذارند، مگر همین من نبودم که در حدقه هایم مدام له له می زدم تا بتوانم به کسی چشم بدوزم، ولی همیشه فقط مشتی چشم باقی می ماند که انگار در طول راه آنها را سرقت کرده باشم ،شاید تقصیر من هم نیست شاید تقصیر آن کسی ست که همه را سیرکرده، که دیگر هیچ کس به هیچ چیز احتیاج ندارد، ولی این را از روی قیافه ها نمی توانم تشخیص بدهم، شاید چون همه چیز با کمی مکث توام است، انگار هرکسی دو راه پیش پای خودش می بیند و همه آن راه دوم را انتخاب می کنند، بی اینکه سوزنبانی در این طبیعت بیجان قبل از آنکه از کار بیکار شود این راه ها را که همچون ریل قطارها روی هم می افتند از هم جدا کند، کاش می توانستم بین این دکمه ها یک نظم کاملن مکانیکی برقرار کنم تا اینقدر مجبور نباشم به قیافه هاشان نگاه کنم، با اینکه همیشه چشم دیدن کورها را نداشته ام ولی الان با تمام وجود دلم می خواهد که کوری گرفته بودم و حداقل بریل بلد بودم و به جای انکه مجبور به سوزن سوزن کردن چشمهایم و دیدن قیافه ی کریه المنظر این حروف پخش و پلا بودم می توانستم با سر انگشتانم برجستگی شان را لمس کنم بله الان بیشتر از هر چیز به دنبال برجستگی هستم و شاید فرورفتگی، به دنبال آن کسی که 12سال است پشت میزش جا خوش کرده است وغوطه ور در عکسها رویاهایی برای بهبود زمین به هم می بافد، به دنبال آن تنبلانه ی سنگین، به دنبال آن چشمانی که هیچ برقی در آن ها به چشم نمی خورد، به دنبال آن قدمهایی که پیستون وار بالا و پائین می شوند انگار که وزته ای دو تنی به آنها آویزان است، وشاید به دنبال آن دو چشمی هستم که فقط نیمرخ اش را دیروز در پراید زرد دیدم که آنقدر بی فروغ بودند که آدم از همان زاویه هم تشخیص میداد که خیره به ظلمت است و به آن کلماتی که از دهانش اینگونه خارج می شد که زلزله برای هر کسی بنا به موقعیتی که در آن قرار دارد فرق می کند و شاید هر کسی درون خودش ریشتر ریشتر است و این ریشتر بیرونی هر قدر خفیف تنها به آن ریشتر درونی می افزاید و تکانه هایی که آدم را سوق می دهد به این سو،سوق می دهد به آن سو ،به سو سو زدن ستاره ای در آسمان، به کور سویی در داخل ظلمات و شاید همه چیز تقصیر خودم است که جیب آن یکی شلوارم را دیروز اصلن نکاویدم قبل از ان که ماشین لباسشویی ببلعدش و خشتکم را به دوار بیاندازد که لابد آن یک جفت چشمی که دیروز از آن عجوزه ی کور دزدیده بودم الان به کارم می آمد


1 comment:
chera roo iina nayoomate??
Post a Comment