دیشب را با دندان درد خوابیدم جوری که کله ی صبح که از خواب پریدم تصمیم گرفتم که امروزبه هیچ وجه من الوجوه در یکجا سکونت نداشته باشم و خب این یعنی اینکه بایدقید صندلی چرخدار محفظه ی کاری را می زدم چه در این جور مواقع که افکارم دست و پایم رابه هم گره می زنند اولین چیزی که جلوی چشمهایم می آید استخوانهایم است که به هیچ وجه دوست داشتنی نیست اگر آن 32 تای درون دهان باشد انگار که به ازای هر حرف یکی و این شد که پیش خودم به این نتیجه رسیدم که حالا که کار به دندان هایم کشیده است بهتر است راهی رودهن بشوم و تکلیفم را با دانشگاه یکسره کنم که اگر بیشتر از یک دندان لق آدم را به گا ندهد کمتر هم نمی دهد و همه چیز طبق برنامه پیش می رفت که خانم متصدی امتحانات این خبر خوش را داد که فارغ شدنم درج شده است و برگه ی تصویه را فرستاده اند به امور مشمولین و من می توانم همانند یک شومبول آویزان از همانجا شروع کنم به امضا گرفتن یکی پس از دیگری و امضاها اخذ شد تا رسید به امور مالی که این یکی همیشه گیر بزرگی ست و پرینت گرفتند و یک دوصفحه ای دادند دستم که صورت حساب بده بستان های من بود با آزادترین دانشگاه آزاد و جالب اینجا که در آخر کار انگار من 30هزار تومان هم طلبکار شدم و از دوسه نفر پرس و جو کردم که حالا چه می شود گفتند خیالت تخت تا قران آخر پرداخت می شود و در سرم چه خیال پردازی ها که نکردم با این یا مفت نورسیده که باور کنید خودم را پشت میزیکی از نایب ها کمی پایین تر از پارک ساعی می دیدم که درحال جشن گرفتن فارغ شدنم هستم ولی افسوس که این رویا هم دیری نپائید و سنگ پرانی از همین جا شروع شد که امور مالی همه چیز را مالید به هم و گفت امضا نمی کنیم که نمی کنیم و باید بخوابی توی توبت تا چهارشنبه و من البته بیکار ننشستم و شروع کردم طبقات را بالا پائین کردن در جهت ریاست محترم دانشگاه و یک اسم بود که از قدیم می شناختم و از همان استفاده کردم و اینگونه دستخط ریاست محترم پاراف شد پای برگه ی تصویه و امور مالی بعد از کلی پشت چشم نازک کردن حواله ام دادند به ساعت 2 ظهر و تازه اینجا بود که فهمیدم بد جایی را از دست داده ام که دانشگاه را تا به حال با این دقت ندیده بودم پر از نیمکت و رستوران و دانشجوهای رنگ به رنگ توریست نما و پارکینگ های یحتمل شلوغ تر از کلاس های درس و من که عقده ی نشستن روی نیمکت را همیشه داشته ام یک چند ساعتی را روی نیمکتی در سایه ی درختی سپری کردم و موزیک بازی از نامجو بگیر تا استینگ و آندرگراند به مدد موبایلی که خارج از تهران هر چند آنتن نمی دهد ولی بد جوری حال می دهد و باد که درخت های تنومند سر به فلک کشیده را در برابر دیدگانم به رقص وا می داشت وساعت 2 شد و دوباره امور مالی و طاقچه بالا که پرونده ات مفقود الاثر شده است و دوباره از این ساختمان به آن ساختمان بین بایگانی های جدید و قدیم تا خود ساعت 4 که باز هم متوسل شدم به رئیس دانشگاه و به هر ضرب و زور و داد و فریادی که بود بالاخره پرونده ی زردنبوغ پیدا شد هر چند دیگر کار از کار گذشته بود و جراحان امور مالی ما را باشکمی جرو واجر رها کردند در اتاق عمل بی اینکه فارغ شدنی در کار باشد و این شد که ما همچون یک کودک خیابانی راهی شدیم به سمت تئاتر خیابانی و لازم به ذکر نیست که رویای نایب هم تبدیل شد به همبرگر بوف جام جم و شکم که پر شد جیب خالی شد و کاسه ی چه کنم چه کنم در دست تنها راهی که پیش پایم بود اینکه بروم به سمت ارض موعود که تنها جایی که مرا به رسمیت می شناسند بی پول همانجاست و تازه روی صندلی شماره 6 جاگیر شده بودم که دیدم از دور انجمن وبلاگ نویسان زنده پیدا شدند هر چند نرسیده به ما راهشان را کج کردند به سمت کافه آکسون و من که از هولم قهوه با قیرم را لاجرعه هورت کشیدم و شروع کردم به طواف بر سر هیچ و اوراد کردن این جملات که گاندی همانا ایوانی ست نه آنچنان مخوف که آنطور که از اسمش برمی آید جایی ست پر از حدقه و چشم و پله نه مثل کاخ برای ما کوخ نشینان و نه مثل کافه ی چپ شیشه ای با ستاره های رنگ و رو رفته ی قاب گرفته ی دورتادورش که الحق لابلای آنهمه قهوه ی ژان لوک و جارموش و پرهام من اگر بودم یک قهوه ی رشید پور هم اضافه می کردم واینکه پیرمرد کچل عینکی آنقدر بخشنده هست که همه را در خود جای بدهد از بدن نما گرفته تا روشن فکر نما و بعد از این مناسک و سنگ پرانی به اندازه ی کافی به شیطان منزل آخر شد کافه آکسون و دمیدن در سور اسرافیل و همین که نشستم پشت بار چشمم افتاد به دست خط زیبای یکی از فاکتورها که از فرط زیبایی و گیرایی آدم را به چهار میخ می کشید و از کوپ دلقک و شیک شکلات چیزی می ساخت در مایه های شعر که اگر غلط نکنم باید متعلق به خانم آذرستان باشد و دست آخر خانم آگراندیسمان که حالی هم از ما پرسید هر چند نصفه و نیمه که من همانقدر سهند شریفی هستم که اصل، جوری که هر کسی می تواند این اطمینان را داشته باشد که حتی اگر از اسب بیافتید از من نمی افتد و آنقدر پافشاری کردم امشب در اطراف و اکناف کافه که کاشف بعمل آمد که فردا ساعت 5عصر به بعد مرکز خرید گاندی دایر خواهد بود و من اگرآقای فضلی قبول کند در عوض پول قهوه وبطر آب معدنی که امروز کوفت کردم فردا برایش همچون پروانه ای پیشبند بسته دور مشتری ها به رقص در بیایم
Sunday, June 17, 2007
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
Blog Archive
-
▼
2007
(82)
-
▼
June
(22)
- مدام به خودم نهیب می زنم که بگذار این سیگار هم تما...
- رزرو
- پیش خودم همینطور مدام سرانگشتی جمع و تفریق می کنم ...
- تقابل کشیش ها و پسرهایی بی سرپرست در ساختمانی با س...
- فاطمه مادر دو دختراست یکی س دندانه دار و یکی ث سه ...
- هر آن منتظرم بلندگوها دیوار صوتی بشکنند و اذان بگو...
- snooze این اولین کلمه ایست که صبح ها جلوی چشمم می ...
- امروز آخرین روز خرداد است ومن همه چیز را پشت سرگذا...
- حالا باید کمی صبر کنم تا همه چیز جفت و جور شود، کم...
- سه شنبه ی آخر هر فصل در فیلم خانه ی ملی فیلم های م...
- مام زمین را عاشقانه دوست دارم وقتی که به اندازه ی...
- دیشب را با دندان درد خوابیدم جوری که کله ی صبح که ...
- ساعت 5عصر که می شود شروع می کنم زاغ سیاه خورشید را...
- ما با شکوهیم که شکوه سر نمی دهیم ما همه در یک صف ا...
- از دست راست به دست چپ درغلطیده ام پس باید درد بکشم...
- باز هم برگشت خورده ام، درست انگار که نامه ای باشم ...
- تنها از آغاز می توان در یک ابهام به سراغ راه چاره ...
- اعضای خانواده -برادر و مادرم- بر این گمانند که من ...
- گیر کرده در هندسه ی سهندها می خواهم بدانم چشم من ه...
- حالا دیگر خبری از باد نیست که پنکه را خاموش کرده ا...
- کاناپه ای هست که چند سالی می شود روی آن چرت می زنم...
- حالا دیگر کم کم دارد تبدیل به یک مراسم تکراری می ش...
-
▼
June
(22)


1 comment:
خب دقیقا اون دستخط من بود و متشکرم از نبریک فقط نفهمیدم چراشو. جناب سهند ما شما رو دیدیم اما خب تلاشمون برای این که شما ما رو ببینید به نتیجه نرسید و البته داد هم نزدیم! راستی حالت چطوره؟
Post a Comment