Tuesday, June 12, 2007

باز هم برگشت خورده ام، درست انگار که نامه ای باشم و آدرس نداشته باشم و این دیگرافسانه ی من است که پست می شوم و برگشت می خورم آنقدر که خودم هم خودم را جواب کرده ام وشاید باید به خودم لقب دکترای افتخاری هم بدهم ...امروز صبح رئیسم را در صف تاکسی منتظر دیدم که چون جلوبندی ماشینش را پیاده کرده اند خودش هم مجبور به پیاده بودن است و انگار که خلع سلاح شده باشم اولین کاری که از دستم برآمد این بود که عینک دودی را از چشمم برداشتم که نمی خواستم خودش را از چشم من ببیند که عینک من در واقع سپر بلای من است و هر کسی قادر است خودش را در آن ببیند که انگار عینک دودی شیشه جیوه ای این خصلت را دارد که صاحبش را ترمیناتور نشان بدهد و نفوذ ناپذیر و با این همه من آنرا از چشم هایم برداشتم و انگار که مستوجب عقوبت باشم دیری نپائید که در همین عصرامروز آن را روی کاناپه ای در سالن انتظار سینما جا گذاشتم و بی خبر از همه جا رفتم و در سیاهی مطلق طبقه ی بالای سینما صحرا- جدای از زنها- بر جای همیشگی ام تکیه زدم و طولی نکشید که هم کاناپه ای ام که با هم سیگاری را در کسوت سکوت دود کرده بودیم ایما و اشاره کنان به سمتم آمد طوری که برای لحظه ای فکر کردم شاید جایی در پس پشت مرا هدف گرفته است و نزدیک تر که شد دیدم که عینک دودی در دستانش است و من برای لحظه ای جا خوردم و از خودم خجالت کشیدم که آخرچطور ممکن است و دست آخرمجبور شدم در نیمه های فیلمی متعلق به عهد بوق و مطلقن صامت سالن سینما را به سمت سراسیمگی خیابانها ترک کنم که این هم برای من در نوع خودش مصیبت بزرگی می تواند محسوب شود که از تاریکی سینما پناه ببرم به روشنایی خیابانها که همیشه خوش داشته ام وقتی سالن سینما را ترک می کنم هواتاریک باشد تا مجبور به تنگ وگشاد کردن مردمک چشمهایم نباشم و گه گیجه نگیرم که حالا با بقیه ی روشنایی ها ی شهر چه غلطی باید بکنم و به جای اینکه از پیاده روهای تاریک باریک رد شوم مجبور باشم که برآسفالت های گشاد ناشاد راه بسپارم

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive