ساعت 5عصر که می شود شروع می کنم زاغ سیاه خورشید را چوب زدن که لعنتی کی گورش را گم خواهد کرد که دیگر حتی از قفس هم بیرون نمی آید نفس و ذرات معلق در هوا کیپ تا کیپ جوری به هم چسبیده اند که منفذی پیدا نمی شود حتی شده به اندازه ی آهی واهی و همه خفقان گرفته دچارانبساط خاطرسرب است و سراب که استنشاق می کنیم واستشهاد و به همه ی اینها باید لنت لعنتی ترمز را هم اضافه کرد و دوزخ که همچنان پابرجاست و عمق فاجعه را وقتی احساس می کنم که کوله بارم را از خودم جدا می کنم و پیراهن غرق در عرق سائیده می شود به گوشت تن جوری که حتی دیگر نمی توانم کوله ام را دوباره بر پشتم سوار کنم و کولی وار نه راه پیش دارم نه راه پس و برای لمحه ای هم که شده باید این اجازه را به خودم بدهم که پشتم حسابی باد بخورد هر چند این احتمال می رود که دیگر تن به هیچ چیز ندهم و سهل انگارتر از اینی که هستم قلمداد بشوم هرچند تازه امروزبعد از سه ماه آزگار استخاره ی قرارداد و قرارنداد موفق به عقد قرار داد با محفظه ی کاری شدم و یک چهار برگی جلویم گذاشتند تا در انتهایی ترین نقطه اش امضا شوم و در نقطه ی مقابلش هم آنکه می گویند کارفرماست و من بی اینکه لحظه ای درنگ بکنم و مثلن بخواهم بخوانم که بدانم مفاد این یکسال قرارداد از چه قرار است همچون کسی که در خماری مواد قرارگرفته باشد در یک نفس هر چهار صفحه را امضا کردم و پشت بندش هم بلافاصله یک لیوان آب خنک که انگار بهترین و گوارا ترین چیزی ست که گیر آدم می آید در زندان
Saturday, June 16, 2007
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
Blog Archive
-
▼
2007
(82)
-
▼
June
(22)
- مدام به خودم نهیب می زنم که بگذار این سیگار هم تما...
- رزرو
- پیش خودم همینطور مدام سرانگشتی جمع و تفریق می کنم ...
- تقابل کشیش ها و پسرهایی بی سرپرست در ساختمانی با س...
- فاطمه مادر دو دختراست یکی س دندانه دار و یکی ث سه ...
- هر آن منتظرم بلندگوها دیوار صوتی بشکنند و اذان بگو...
- snooze این اولین کلمه ایست که صبح ها جلوی چشمم می ...
- امروز آخرین روز خرداد است ومن همه چیز را پشت سرگذا...
- حالا باید کمی صبر کنم تا همه چیز جفت و جور شود، کم...
- سه شنبه ی آخر هر فصل در فیلم خانه ی ملی فیلم های م...
- مام زمین را عاشقانه دوست دارم وقتی که به اندازه ی...
- دیشب را با دندان درد خوابیدم جوری که کله ی صبح که ...
- ساعت 5عصر که می شود شروع می کنم زاغ سیاه خورشید را...
- ما با شکوهیم که شکوه سر نمی دهیم ما همه در یک صف ا...
- از دست راست به دست چپ درغلطیده ام پس باید درد بکشم...
- باز هم برگشت خورده ام، درست انگار که نامه ای باشم ...
- تنها از آغاز می توان در یک ابهام به سراغ راه چاره ...
- اعضای خانواده -برادر و مادرم- بر این گمانند که من ...
- گیر کرده در هندسه ی سهندها می خواهم بدانم چشم من ه...
- حالا دیگر خبری از باد نیست که پنکه را خاموش کرده ا...
- کاناپه ای هست که چند سالی می شود روی آن چرت می زنم...
- حالا دیگر کم کم دارد تبدیل به یک مراسم تکراری می ش...
-
▼
June
(22)


No comments:
Post a Comment