Saturday, June 16, 2007

ساعت 5عصر که می شود شروع می کنم زاغ سیاه خورشید را چوب زدن که لعنتی کی گورش را گم خواهد کرد که دیگر حتی از قفس هم بیرون نمی آید نفس و ذرات معلق در هوا کیپ تا کیپ جوری به هم چسبیده اند که منفذی پیدا نمی شود حتی شده به اندازه ی آهی واهی و همه خفقان گرفته دچارانبساط خاطرسرب است و سراب که استنشاق می کنیم واستشهاد و به همه ی اینها باید لنت لعنتی ترمز را هم اضافه کرد و دوزخ که همچنان پابرجاست و عمق فاجعه را وقتی احساس می کنم که کوله بارم را از خودم جدا می کنم و پیراهن غرق در عرق سائیده می شود به گوشت تن جوری که حتی دیگر نمی توانم کوله ام را دوباره بر پشتم سوار کنم و کولی وار نه راه پیش دارم نه راه پس و برای لمحه ای هم که شده باید این اجازه را به خودم بدهم که پشتم حسابی باد بخورد هر چند این احتمال می رود که دیگر تن به هیچ چیز ندهم و سهل انگارتر از اینی که هستم قلمداد بشوم هرچند تازه امروزبعد از سه ماه آزگار استخاره ی قرارداد و قرارنداد موفق به عقد قرار داد با محفظه ی کاری شدم و یک چهار برگی جلویم گذاشتند تا در انتهایی ترین نقطه اش امضا شوم و در نقطه ی مقابلش هم آنکه می گویند کارفرماست و من بی اینکه لحظه ای درنگ بکنم و مثلن بخواهم بخوانم که بدانم مفاد این یکسال قرارداد از چه قرار است همچون کسی که در خماری مواد قرارگرفته باشد در یک نفس هر چهار صفحه را امضا کردم و پشت بندش هم بلافاصله یک لیوان آب خنک که انگار بهترین و گوارا ترین چیزی ست که گیر آدم می آید در زندان

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive