Saturday, June 9, 2007

تنها از آغاز می توان در یک ابهام به سراغ راه چاره گشت آنهم وقتی که تمام درها به رویت بسته اند و تو حتی از نزدیک هم رویت نمی شوی ، شاید جایی در دور دست ها کسی باشد که برایت تره خورد می کند و تو با صدای چاقو که بر تخنه تخطئه می شود از خواب می پری و از گوشه ی چشم مواظب آن دست هایی هستی که هر آن در معرض تیغه ی چاقو هستند و وقتی همه چیز خوب ریز ریز شد تو هم از زندگی سر ریز می شوی و پر واضح است که اینها همه خیالات محض است هر چند این تصاویر در یک آن به سمتم هجوم می آورند ولی حتی خودم هم نمی دانم که آبشخور چه هستم و آیا بهتر نیست که وقتی پیشخدمت از من سوال می کند که به چیز دیگری احتیاج ندارید در حالی که در سینی ای که به دست دارد دو لیوان آب به چشم می خورد که یخ ها در آن غوطه ورند و من به جای اینکه خودم را یک بی نیاز از همه چیز جا بزنم برگردم و بگویم چرا یک لیوان آب به من بدهید که من به اندازه ی یک لیوان هم که شده بدانم از کجا آب می خورم . آیا من مات کلمات هستم و آیا خانه های سیاه و سفید تا ابد ادامه دارند و اگر بخواهم می توانم مهره های فقراتم را جابجا کنم وآیا تنها به این واسطه که کلمات به سمتم هجوم می آورند می توانم از خانه ای به خانه ی دیگر بروم و حتی اگر شده پیراهن چهار خانه به تن کنم و تن پروری پیشه کنم و خیالم راحت باشد که هیچ وقت پررو با عجیب در یک جیب جا نمی شوند و برای همین فقط کافیست که پشت سرم را همیشه در پیش رویم داشته باشم تا از آنها نباشم که به هر بهانه ای برمی گردند و پشت سرشان را نگاه می کنند که اینگونه در یک لحظه ی خاص می توانم رنگ عوض کنم و بیشتر از هر وقت دیگر حاشیه داشته باشم و تنها در این صورت است که اگر کسی بخواهد تیغه ای در برابر دیدگانم بکشد من هم دست به کار می شوم و آن تیغه را کاغذ می کشم

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive