تنها از آغاز می توان در یک ابهام به سراغ راه چاره گشت آنهم وقتی که تمام درها به رویت بسته اند و تو حتی از نزدیک هم رویت نمی شوی ، شاید جایی در دور دست ها کسی باشد که برایت تره خورد می کند و تو با صدای چاقو که بر تخنه تخطئه می شود از خواب می پری و از گوشه ی چشم مواظب آن دست هایی هستی که هر آن در معرض تیغه ی چاقو هستند و وقتی همه چیز خوب ریز ریز شد تو هم از زندگی سر ریز می شوی و پر واضح است که اینها همه خیالات محض است هر چند این تصاویر در یک آن به سمتم هجوم می آورند ولی حتی خودم هم نمی دانم که آبشخور چه هستم و آیا بهتر نیست که وقتی پیشخدمت از من سوال می کند که به چیز دیگری احتیاج ندارید در حالی که در سینی ای که به دست دارد دو لیوان آب به چشم می خورد که یخ ها در آن غوطه ورند و من به جای اینکه خودم را یک بی نیاز از همه چیز جا بزنم برگردم و بگویم چرا یک لیوان آب به من بدهید که من به اندازه ی یک لیوان هم که شده بدانم از کجا آب می خورم . آیا من مات کلمات هستم و آیا خانه های سیاه و سفید تا ابد ادامه دارند و اگر بخواهم می توانم مهره های فقراتم را جابجا کنم وآیا تنها به این واسطه که کلمات به سمتم هجوم می آورند می توانم از خانه ای به خانه ی دیگر بروم و حتی اگر شده پیراهن چهار خانه به تن کنم و تن پروری پیشه کنم و خیالم راحت باشد که هیچ وقت پررو با عجیب در یک جیب جا نمی شوند و برای همین فقط کافیست که پشت سرم را همیشه در پیش رویم داشته باشم تا از آنها نباشم که به هر بهانه ای برمی گردند و پشت سرشان را نگاه می کنند که اینگونه در یک لحظه ی خاص می توانم رنگ عوض کنم و بیشتر از هر وقت دیگر حاشیه داشته باشم و تنها در این صورت است که اگر کسی بخواهد تیغه ای در برابر دیدگانم بکشد من هم دست به کار می شوم و آن تیغه را کاغذ می کشم
Saturday, June 9, 2007
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
Blog Archive
-
▼
2007
(82)
-
▼
June
(22)
- مدام به خودم نهیب می زنم که بگذار این سیگار هم تما...
- رزرو
- پیش خودم همینطور مدام سرانگشتی جمع و تفریق می کنم ...
- تقابل کشیش ها و پسرهایی بی سرپرست در ساختمانی با س...
- فاطمه مادر دو دختراست یکی س دندانه دار و یکی ث سه ...
- هر آن منتظرم بلندگوها دیوار صوتی بشکنند و اذان بگو...
- snooze این اولین کلمه ایست که صبح ها جلوی چشمم می ...
- امروز آخرین روز خرداد است ومن همه چیز را پشت سرگذا...
- حالا باید کمی صبر کنم تا همه چیز جفت و جور شود، کم...
- سه شنبه ی آخر هر فصل در فیلم خانه ی ملی فیلم های م...
- مام زمین را عاشقانه دوست دارم وقتی که به اندازه ی...
- دیشب را با دندان درد خوابیدم جوری که کله ی صبح که ...
- ساعت 5عصر که می شود شروع می کنم زاغ سیاه خورشید را...
- ما با شکوهیم که شکوه سر نمی دهیم ما همه در یک صف ا...
- از دست راست به دست چپ درغلطیده ام پس باید درد بکشم...
- باز هم برگشت خورده ام، درست انگار که نامه ای باشم ...
- تنها از آغاز می توان در یک ابهام به سراغ راه چاره ...
- اعضای خانواده -برادر و مادرم- بر این گمانند که من ...
- گیر کرده در هندسه ی سهندها می خواهم بدانم چشم من ه...
- حالا دیگر خبری از باد نیست که پنکه را خاموش کرده ا...
- کاناپه ای هست که چند سالی می شود روی آن چرت می زنم...
- حالا دیگر کم کم دارد تبدیل به یک مراسم تکراری می ش...
-
▼
June
(22)


No comments:
Post a Comment