تقابل کشیش ها و پسرهایی بی سرپرست در ساختمانی با سالن های تو خالی که در نمای بیرونی گوتیک مانند به نظر می رسد آنچنان که از دور آسمان را خراش می دهد و در این ازدحام یک کشیش با قدی بلند و پسری رنجور با چشمانی خلطی رنگ پر رنگ می شوند ، اینجا یک دار التادیب است ، کشیش وظیفه ی مراقبت از پدر پیرش را نیز بر عهده دارد پدری که حالا از کار افتاده است جوری که برای طی کردن فاصله ی قاشق تا دهانش و یا صندلی تا تخت خوابش به پسرش محتاج است و اعتراف می کند که احساس می کند بزودی خواهد رفت. یک مسابقه ی بسکتبال ترتیب داده می شود بین پسرها و پسری با چشمان خلطی رنگ که بر فراز نرده ها مشغول تماشای مسابقه است و با نگاهی پینگ پنگی توپ نارنجی را تعقیب می کند به تشنج می افتد و از همین جا معلوم می شود که پسر صرع دارد و کشیش قد بلند که در روبرو نشسته است به داد پسر می رسد و زندگی همچنان ادامه دارد آنچنان که پسرها پشت نیمکت درس می خوانند و پدرهای روحانی بر فراز تخته سیاه ها تدریس می کنند تا اینکه پسر حالا مبتلا به صرع فراخوانده می شود از طرف مدیر دارالتادیب که پدر بندیکت نام دارد و به سر جایش که برمی گردد دست هایش را مشت کرده است و از درد به خود می پیچد آنچنان که معلوم می شود شش ضربه ی ترکه بر دستانش فرود آمده است چرا که پدر بندیکت اعتقاد دارد به خاطر شعاری که بر دیوار نوشته شده است باید کسی تنبیه شود تا نظم برقرار شود و دیگران عبرت بگیرند و از همین جاست که کشیش قد بلند پایه های ایمانش سست و سست تر می شود تا آنجا که پدر از کارافتاده اش هم ریغ رحمت را سر می کشد و کشیش درهم شکسته تصمیم می گیرد که خلع لباس کند و آن اعترافاتی که در جهت بهبود اوضاع از کودکان بی سرپرست می گیرد تا به پسر رنجور می رسد و پسر که حالا شب ادراری هم به دیگر خصایصش اضافه شده است می گوید که مادرش شبی از شبها می خواسته با بالش خفه اش کند آنچنان که در ابتدا پسر فکر می کرده دچار یکی از همان لرزشهای صرع مانند شده است. کشیش خلع لباس شده با نصف پول ارثیه ای که به جیب می زند شبی پسر را از خواب بیدار می کند و به اتفاق هم دار التادیب را ترک می کنند و اولین اصل این می شود که از این جا به بعد پسر که تا به حال کشیش را برادر صدا می زد باید او را پدر صدا بزند تا کسی شک نکند و سوار بر کشتی در پهنه ی آبها ایرلند را به سمت انگلیس ترک می کنند و اولین کاری که می کنند این است که پدر برای خودش حلقه ای دست وپا می کند و برای پسر ساعتی و در مسافر خانه ای منزل می کنند و در ازدحام شهر خودشان را به دست فراموشی می سپارند آنچنان که رنگ عوض می کنند و لباسهای نو می خرند و پسر که همچنان یک دنده و لجباز است و قرص می خورد و علاقه ای وافر هم به دله دزدی دارد و می گوید بهترین حالش همان هنگام است که دچار تشنج است که همه چیز وضوح پیدا می کند و رنگ ها پر رنگ می شوند. به سیاهه ی خریدهایشان یک رادیو هم اضافه می شود و موجش را روی صدای ایرلند تنظیم می کنند که گاه و بیگاه یاد آوری می کند کشیشی پسری را ربوده است و متواری شده است و پدر که همچنان با پسر تمرین خواندن و نوشتن می کند هر چند مدام تاکید می کند که دوران دارالتادیب تمام شده است و پسرکه از روی کتاب هنگام خواندن افسانه ی ددالوس و ایکاروس تپق می زند و پدر از پسر می خواهد که از آرزوهایش بگوید و پسر در ابتدا آرزو می کند که 4 آرزو داشته باشد که علاوه بر پریدن و شنا کردن یکیش هم این باشد که از نزدیک مسابقه ی فوتبال تیم آرسنال را تماشا کند و این چنین راهی استادیوم می شوند و پسر بر کول پدر باز هم با نگاهی پینگ پنگی رفت و برگشت توپ را تعقیب می کند و باز هم دچار حمله ی صرع می شود و از این مهلکه هم جان سالم به در می برند هر چند قرص های پسر در حال ته کشیدن است و بدون نسخه هم کسی را مداوا نمی کنند و حالا دیگر خبر آدم ربایی از توی رادیو درز پیدا کرده است تا صفحه ی اول روزنامه ها جوری که عکس پسر تیتر یک است و اینگونه می شود که دوباره پدر و پسر تصمیم می گیرند به ایرلند برگردند و این بار با هواپیما که پرواز یکی دیگر از آرزوهای پسر است و می روند کنار دریا با تی شرت هایی که بر تن هر کدام عکس آن دیگری نقش بسته است و روی ماسه های نرم و گرم پسر نقش بال را برای خودش ترسیم می کند و این بار در کنار آب دچار حمله ی صرع می شود و صحنه ی خفه شدنش با بالش توسط مادر که حالا تبدیل به کابوس پدر شده است و این که دست آخر اینکه پدراقرار می کند که چاره ای ندارند جز اینکه پسر را در بیمارستان بخوابانند و خودش که باید برگردد به جایی که به آن تعلق دارد و همه چیز فین می شود و من می مانم و آسمانی که انگار به زمین دوخته شده باشد وبارانی که مشغول باریدن است و پیرمردهایی که شاکی از این هستند که فیلم چرا بی زن برگزار شده است
Tuesday, June 26, 2007
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
Blog Archive
-
▼
2007
(82)
-
▼
June
(22)
- مدام به خودم نهیب می زنم که بگذار این سیگار هم تما...
- رزرو
- پیش خودم همینطور مدام سرانگشتی جمع و تفریق می کنم ...
- تقابل کشیش ها و پسرهایی بی سرپرست در ساختمانی با س...
- فاطمه مادر دو دختراست یکی س دندانه دار و یکی ث سه ...
- هر آن منتظرم بلندگوها دیوار صوتی بشکنند و اذان بگو...
- snooze این اولین کلمه ایست که صبح ها جلوی چشمم می ...
- امروز آخرین روز خرداد است ومن همه چیز را پشت سرگذا...
- حالا باید کمی صبر کنم تا همه چیز جفت و جور شود، کم...
- سه شنبه ی آخر هر فصل در فیلم خانه ی ملی فیلم های م...
- مام زمین را عاشقانه دوست دارم وقتی که به اندازه ی...
- دیشب را با دندان درد خوابیدم جوری که کله ی صبح که ...
- ساعت 5عصر که می شود شروع می کنم زاغ سیاه خورشید را...
- ما با شکوهیم که شکوه سر نمی دهیم ما همه در یک صف ا...
- از دست راست به دست چپ درغلطیده ام پس باید درد بکشم...
- باز هم برگشت خورده ام، درست انگار که نامه ای باشم ...
- تنها از آغاز می توان در یک ابهام به سراغ راه چاره ...
- اعضای خانواده -برادر و مادرم- بر این گمانند که من ...
- گیر کرده در هندسه ی سهندها می خواهم بدانم چشم من ه...
- حالا دیگر خبری از باد نیست که پنکه را خاموش کرده ا...
- کاناپه ای هست که چند سالی می شود روی آن چرت می زنم...
- حالا دیگر کم کم دارد تبدیل به یک مراسم تکراری می ش...
-
▼
June
(22)


No comments:
Post a Comment