
snooze
این اولین کلمه ایست که صبح ها جلوی چشمم می آید، معنی اش را نمی دانم و هیچ وقت هم ترغیب نشده ام که بدانم. تنها این را می دانم که در برابرش کلمه ی استاپ را قرار داده اند ومن تا وقتی دکمه ی مذبور را فشار می دهم یعنی اینکه می توانم به خوابم ادامه بدهم واینکه فکر می کنم یکی از کارآمد ترین قابلیت های موبایل همین داشتن آلارم است تو گویی انگارکه بخواهد آلام بشریت را تسکین ببخشد به محض اینکه کوک می شود همچون یک همراه هوشمند و فهمیده خاطر نشان می کند که قرار است چند ساعت در خواب فرو رفت. برای مثال دیشب قرار بود 7ساعت و16 دقیقه بخوابم ،هر چند در نصفه های شب از خواب پریدم و اولین چیزی که دیدم تصویر کافکا بود و نمی دانم حاصل اعوجاج ذهنم بود یا پف آلودگی چشمهایم که قیافه اش را در هم و برهم می دیدم و دوباره خوابم برد تا اینکه در خنکای سحر این بار در اثر لرزشی کاملن بیولوژیکی از خواب پریدم و فکر می کنم در خواب عمیقی فرو رفته بودم که برای امر جنسی در خواب جسمی قائل بودم و دچار انزال شدم و اسمش را هر کوفت و زهرماری که می خواهند بگذارند ،جنب شدن یا احتلام یا هر چیز دیگری، من اسمش را می گذارم هیچ و پوچ ...در طول روز بر خلاف معمول خیلی از خودم کار کشیدم، بنا به مقتضیات اول ماه و در چارچوب شرح وظایف، شاید هم کمی بیشتر، از آنجا که در انتهای روز رئیس کوچک چند بارمرا به اسم کوچک صدا زد و مراتب تشکر و قدردانی را ازمن به جا آورد و از محفظه ی کاری که زدم بیرون ،در طول راه سوت می کشیدم و قدم می زدم که با مسافتی چند پایی ناگهان جسمی کوتاه قامت را دیدم با کوله باری بزرگ بر دوشش جوری که از پشت سر حداقل کله ی طرف اصلن معلوم نبود و فقط دستهایش بود که در دو طرف بدنش همچون باله ی ماهی هوا را می شکافت و پیش می رفت، قدمهایم را تندتر کردم و درست در نقطه ی تلاقی از نیم رخ دیدش زدم و زنی چشم تنگ را دیدم که نمی دانم چینی بود یا ژاپنی شاید هم فیلیپینی ...در کافه همین که تازه آرام گرفته بودم و قرار، صاحب کافه که بیشتر از هر چیز یکی شده با چارپایه، بریده جریده ای داد دستم با این مضمون که در مصر کسی از اخوان المسلمین فتوایی صادر کرده که در محفظه های کاری اگر می خواهید زنی به مردی حلال شود باید مرد از شیر آن زن بخورد و از آن پس زن می تواند بدون روسری و به طور کلی بدون پوشش اسلامی در برابر مرد ظاهر شود و ظاهرن بر اساس فشار بیش از حد طرف این فتوائیه را پس گرفته و دست آخر اینکه در انتهای شب وقتی نشسته بر سنگ سفید مستراح می خواهم خودم را ذره ای از شر این همه اضطراب یا اضمحلال یا هر چه که شما اسمش را می گذارید خلاص کنم چشمم می افتد به سوسکی که لابلای این همه کثافت کاری که از خودم به جا گذاشته ام جوری شاخک هایش را از سر خوشی تکان می دهد که انگار نه انگار که می توان دسته ی سیفون را کشید و به همه چیز پایان بخشید


No comments:
Post a Comment