Sunday, June 3, 2007


کاناپه ای هست که چند سالی می شود روی آن چرت می زنم و وجنات این کاناپه اینگونه است که کمی به مخلوقات ناقص الخلقه می ماند بدین قرار که به علت کمبود فضای اتاقی که تازه آنهم از آن من نیست کاناپه در خود تا شده است از همانها که "تخت خواب شو" نامیده می شود و مطابق اسمش می شود گفت که به سه تکه تقسیم می شود و تا آنجا که به یاد دارم مدت زمان زیادی هم نتوانستم ازحالت تخت خوابش استفاده کنم که بعد از چندین شب متوالی دراز به دراز خوابیدن روی آن احساس کردم کمرم در قسمت گودگاهش تو خالی تر از همیشه به نظر می رسد و این شد که دیگر تخت خواب به طور کامل بوسیده شد و گذاشته شد کنار و از آن پس کاناپه به حالت نشسته ودر خود فرو رفته به زندگی خود ادامه می دهد و من که چند باری عکس کاناپه ی معروف فروید را دیده ام و تا آنجا که به یاد دارم روی آن یک فرش ایرانی هم پهن بوده است شب ها یکی دو ساعتی در روی همین کاناپه ی ناقص الخلقه خودم را به خواب می زنم و از آن جایی که کاناپه از جنس نامرغوبی تهیه شده و هیچ گونه امکانات استانداردی در آن لحاظ نشده و به جای تشک هم ابری دم دستی در آن به کار رفته ، این است که از لحاظ طول و عرض هم به هیچ وجه شمایل کاناپه ای که بتوان در آن با خیال راحت یله داد و ولو شد و خود را سپرد به دست عقده های قاعدگی مغز آنطور که کم کم پلک ها سنگین شوند و خوابی مغناطیسی آدم را با خود ببرد را ندارد و خوابیدن روی آن مستلزم این حالت است که پاها را از قسمت زانویی تا کرد به سمت داخل و درست همانند کاناپه در خود فرو رفت آنگونه که می گویند انگار در زهدان مادر و سر را هم باید به کمک 2 کوسن خیال قرار داد روی صندلی لهستانی که در کنار کاناپه قرار دارد و اینگونه آماده می شوم برای گوش دادن به خودم آنهم در عوالم خواب و حالا که از این موقعیت کاناپه به مثابه زهدان پرده برداری شد می توانم خوابی را که دیشب دیدم بازگو کنم که در جایی قرار گرفته بودیم که اعضای خانواده جمع بودیم منهای پدر که من و برادرم در حال خروج از تونلی بودیم و دیدیم که فضای بیرون رنگ و لعابی خیلی براق و شفاف به خود گرفته انگار که ما در یک دنیای کارتونی قرار گرفته باشیم و در آستانه ی تونل چمن زاری بود به غایت سرسبز انگار که از همان نورهای سبزی که در حاشیه ی اتوبانها بر چمن ها می تابد آنجا نیز می تابید و این منظره مرا به شکلی حیرت زده به عکس العمل واداشت تا جایی که چند تایی از خودم عکس بگیرم و این بار نه مطابق معمول بیداری که خودم دوربین را به سمت خودم نشانه می روم این برادرم بود که مشغول عکاسی از من شد در حالتهای مختلف که در همین بین توجهم به ساختمانی اسکلت مانند و نیمه کاره معطوف شد درست از همانها که چند وقتی هست در برابر تراسی که در آن سیگار دود می کنم شروع به رشد و نمو کرده است و مادر و خواهرم نیز در همان ساختمان نیمه کاره درتحتانی ترین طبقه مشغول جست و خیز و گردش بودند و ما را فرا می خواندند که از آنها در ساختمان مخروبه عکاسی کنیم که در همین اثنا ابر سیاهی در آسمان پدیدار شد از آنگونه ابرهایی که خیلی حجیم و توپر به نظر می رسند که انگار خیلی حرف برای گفتن دارند، پر از نیم کره هایی کنگره کنگره در قسمت بیرونی ومهیب و ترسناک مرا وادار کردند که دوربین را به سمتشان نشانه بروم که در یک لحظه ابرها متراکم ومتراکم تر شدند گویی به سمت زمین و در خود مچاله شدند طوری که انگار تغییر حالت داده باشند و از گازبدل به خاک شده باشند که با صدایی هولناک که فقط مختص دالبی سراند سینماهاست فرو رفتند در ساختمان نیمه کاره طوری که هیچ منفذی را باقی نگذاشتند و کاملن روی ساختمان را با خاک پوشاندند و هم سطح زمین هموار شدند و من که خودم را به شدت باخته بودم دویدم به طرف حالا سطح هموار زمین و به طرز از خود بی خودی شروع کردم به چنگ زدن زمین که صدای مادرم به گوش می رسید که کمک می خواست از زیر فرسنگ ها خاک و در همین بین از دور 2 دختر خردسال بازی کنان پدیدار شدند که به سمت من نزدیک می شدند و من که انگار روزنی پیدا کرده باشم چند بارفقط پشت سر هم تکرار کردم زنگ بزنید به 110

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive