Saturday, June 2, 2007


حالا دیگر کم کم دارد تبدیل به یک مراسم تکراری می شود اصطکاک ابرها و انگاراین تنها صداست که عربده کشان مرا به سمت پنجره فرا می خواند چه من بنا به واسطه ی میزی که روزها پشت آن پیچ و تاب می خورم فرسنگ ها از پنجره فاصله دارم و می توان گفت که تقریبن در سه جاف دیوار بند هستم و نمی دانم چرا چند وقتی هست که دیگر تاب کوره را ندارم و با هر جرقه ای که دیگران می زنند تنوره می کشم، شاید به خاطر همین بود که دیروز در جایی حضور به هم رساندم که بتوانم با خیالی راحت عربده بکشم فارغ از روبرو که روبرو هم خودش خیل سیاهی لشگری بود با فاصله ی یک مستطیل سبز و یک پیست تارتان وما که باید با شعار "روبرو آماده باش" گفت و گوی بی تمدن ها را با آنها پژواک می کردیم واین چنین است که جمعیتی آنقدر زیر آفتاب سوزان نموده می شود تا تماشاگر نما نماد شود و این تجمع 100هزار نفره به صورت بیضی که اگر آن وصله ی زرد ناجور را فاکتور بگیریم می شود گفت که انگار بیضه های غول بی شاخ و دمی بودیم که با هرریتمی که لای پایش ایجاد می شد انگار که بخواهد آلتی شود و دیوار صوتی را از بیخ برکند واینکه هرکسی تنها باید برای لحظه ای از جای خود برمی خواست تا این گرداب حائل مواج انسانی در چشم به همزدنی کف بر لب بیاورد و خشم در دندان و انگار گرفتار در دوری باطل از حد فاصل جایگاه که روبرو بود تا ما که زیر عکس آقا یان نشسته بودیم و البته تمام این حرکات و سکنات برمی گشت به زمانی که هنوز گلادیاتورها به مستطیل سبز نیامده بودند و ما هنوز بازی را نبازیده بودیم که سعی می کنم لحظه به لحظه جلو بروم که اگر از همین الان بخواهم آخرش را به یاد بیاورم یک لشکر شکست خورده بیشتربه جا نمی ماند و مینی بوس ها و اتوبوس هایی که از فرط عصبانیت به بوسه هایی می مانست که در میانه ی راه تبدیل به گازگرفتن شده باشد و لب های خونین و مالین و صداهای خراشیده وقیافه های نتراشیده وپلیس ضد شورش... ولی در بدو ورود ما به استادیوم، من که انتظار شعارهایی همچون اگزوز خاور و شیر سماور و فلان فلان شده ی داور و از این قبیل چارودارها را داشتم به واسطه ی سالها استادیوم نرفتنم و تنها در آفساید* ماندنم آنهم از پشت میله های بی پناه دختران ،از قبل دررسانه ی ملی دیده و شنیده بودم که پیراهن هر دو تیم سرخ آبی مدتهاست که به وسیله ی ایرانسل اسپانسر می شود و فکرش را هم نمی کردم که از همین کوچکترین مقوله تماشاگران شعاری را دست گرفته اند که آنقدر فریادش کردیم که تا همین امروزهمچون اوراد ورد زبانم است و بیش از همه این پیش پا افتادگی شعار بود که مرا به وجد می آورد که در یک لحظه ی جادویی همه هم صدا شعار سر می دادند" ایرانسل، تالیا، کیر تو کون آبیا" و برای من که با تالیا صاحب موبایل شدم و با ایرانسل اینترنت را در کف دستانم دیدم بسیار ملموس بود این شعار و درآخر فارغ از رنگ ها و داربی ها و بی داری ها اینکه شاید روزی فرا برسد که تمام ایران را زردی سل فرا بگیرد و آزادی استادیومی شود برای آنها که بازی را از پیش باخته اند و در مستطیل قهوه ای به جای توپ، لگد برسر از تن جداشده ی غده ای سری می زنند
--------------------------------------------------------------------------------------------
پ*فیلمی زیبا از جعفر پناهی که شباهتی هولناک و مو به مو با فضای استادیوم دارد

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive