
امروز آخرین روز خرداد است ومن همه چیز را پشت سرگذاشته ام. در خیابان که راه می رفتم سه بار فکرم را خواندند و هر بار سر در مغازه ای شدم بی اینکه بخواهم مغازله ای انجام بدهم .دیگر ذله شده ام و اگر نفخ نداشتم دله هم می شدم. ظهر یک بشقاب نخود خورده ام و الان دیگر خودم نیستم. هر چند زیاد گوزیده ام ولی زیاده گو نبوده ام . در میان هم همه هم هیچکس مردد ام وفکر می کنم این است آن کتابی که نیچه باید می نوشت، مادرم امروز ظهر یکهو انگار که در کسری از ثانیه کودکی از دست رفته ام را دوره کرده باشد برگشت و گفت که تو تا به حال تنها دوستی که داشتی در دوران آمادگی ات بود و آنهم دختر مربی ات بود پس من یک دوست دختر داشته ام هر چند آمادگی اش را نداشته ام اصلن آمادگی را گذاشته اند برای مادگی پیدا کردن هر چند اسمش را یادم رفته ولی تصویرهای محوی به یادم مانده که برمی گردد به روز واکسیناسیون که لباس آبی انگار تنمان بود ،هر چند فکر می کنم تا به حال زیر بار اونیفورم نرفته ام در تمام مقاطع تحصیلی و این لباس هم شخصی بود و برادرم هم آنجا بود که از همان آغاز ترسو بود و در عین حال خشمگین زیر بار آمپول نمی رفت و در این گیرودار حتی دست مدیر مدرسه را هم گاز گرفت، قیافه ی دخترک یادم نمی آید ولی انگار موهای فرفری داشت و رنگ پوستش تیره بود یا لااقل من می خواهم این شکلی باشد که همیشه دوست داشته ام یک مدل افکاری داشته باشم و در خیالم برایش غالب بگیرم و اسمش را هم خواهم گذاشت پردیس افکاری و او تن دیس خواهد شد برای من
امروز آخرین روز خرداد است و از فردا روز شمار تیر برای من شروع می کند به شماره افتادن تا افتتاح شوم هر چند بیشتر از آنکه بخواهم میلادم را افتتاح کنم دوست دارم شمارش معکوس چراغ قرمز سر میرداماد باشم و همین که متولد شدم پایتخت را نظاره کنم و شاید هم هر روز یک تیرشلیک می کنند و اگر بخواهم به میلادی تبدیل شوم جون می دهم ،29 بار برای جون دادن و 6تیر برای شلیک شدن، تیر تبدیل می شود به سرطان و سرمان اگر مغزی در آن باشد
امروز آخرین روز خرداد است و ماه همچون داس مرا تعقیب می کند و این را هر بار که از کوچه ای رد می شوم به چشم می بینم و قدم هایم را تندتر برمی دارم و به هر دری که می رسم انگار که پنچر شده باشم به این فکر می کنم که اگر اینجا پارک می شد چه سبزینه ای می شد این شهرو دیگر فقط هوای پاک بود که استنشاق می کردیم و هیچ کس فراموش نمی کرد این همه موش را
امروز آخرین روز خرداد است و من آمده ام پشت به فروغ فال فروش نشسته ام و تقصیر تفسیر راهم به گردن می گیرم
امروز آخرین روز خرداد است و از فردا روز شمار تیر برای من شروع می کند به شماره افتادن تا افتتاح شوم هر چند بیشتر از آنکه بخواهم میلادم را افتتاح کنم دوست دارم شمارش معکوس چراغ قرمز سر میرداماد باشم و همین که متولد شدم پایتخت را نظاره کنم و شاید هم هر روز یک تیرشلیک می کنند و اگر بخواهم به میلادی تبدیل شوم جون می دهم ،29 بار برای جون دادن و 6تیر برای شلیک شدن، تیر تبدیل می شود به سرطان و سرمان اگر مغزی در آن باشد
امروز آخرین روز خرداد است و ماه همچون داس مرا تعقیب می کند و این را هر بار که از کوچه ای رد می شوم به چشم می بینم و قدم هایم را تندتر برمی دارم و به هر دری که می رسم انگار که پنچر شده باشم به این فکر می کنم که اگر اینجا پارک می شد چه سبزینه ای می شد این شهرو دیگر فقط هوای پاک بود که استنشاق می کردیم و هیچ کس فراموش نمی کرد این همه موش را
امروز آخرین روز خرداد است و من آمده ام پشت به فروغ فال فروش نشسته ام و تقصیر تفسیر راهم به گردن می گیرم


No comments:
Post a Comment