سه شنبه ی آخر هر فصل در فیلم خانه ی ملی فیلم های مستند نشان می دهند و من هر چند تا به حال رغبتی برای دیدن این دست فیلم ها نداشته ام ولی این بار قضیه فرق می کرد و همه چیز منتهی می شد به سهراب شهید ثالث و من بیشتر از اینکه به دنبال یک اتفاق ساده و طبیعت بی جان باشم این نام خود فیلم ساز است که همیشه توجهم را جلب کرده است که همواره اعتقاد داشته ام که در این مرز و بوم ما همه سهراب هایی هستیم از پیش شهید شده که به مدد فردوسی پاکزاد که لعنت بر آن تربت ناپاک باد همه آبشخور آن اولین سهرابی هستیم که در شاهنامه به دست پدرش نفله شد و درست در نقطه ی مقابلش اگردر آن سوی آبها کسی بوده به اسم سوفوکل و ادیپ را خلق کرده و پدر کشی را بنا نهاده ما از بد روزگار فردوسی داشتیم و رستم و پسر کشی و با این پیش زمینه رفتم و درتراس سینما صحرا - جدا از خانمها- سر جای سازمانی ام نشستم و چشم دوختم به پرده ی نقره ای و بعد از شمارش معکوس رنگ و رو رفته ی نقش بسته بر پرده ،اولین فیلم شروع شد به اسم آیا؟ و خیلی جالب بود که فیلم که درسالهای اواخر 40 واوایل 50 می گذشت به معضل شکاف نسل ها می پرداخت و انگار که تاریخ تکرار شود به طرز غریبی به حال و روز ما پهلو می زد و جوان های الکی خوش را نشان می داد با قیافه هایی شبیه خود ماها که در آقایان همان لباسها بود و سبیل های دسته موتوری و در خانم ها البته کمی قضیه فرق می کند وهر چند مینی ژوپ ها تبدیل شده به برمودا ولی مانتو و روسری چیز دردناکی ست و البته مکان هایی شبیه کافه ها و تریاها و شاید هم دانسینگ و نیمکت های پارک ها و باشگاههای بادی بیلدینگ و بیلیارد و موزیک راک وجز و دانای کلی که پشت دوربین بود و در ابتدا وانتها پیرمردها را بازخواست می کرد و آنها جواب می دادند که نسل امروز افسار گسیخته است و بی بند و بار است و اجق وجق است وبه طور کلی انگار که زنجیر پاره کرده است و دربین این دو طیف هم یکی یکی دختر و پسر بود که آماج سوال قرار می گرفتند و بی خیال و سبک سرانه جواب می دادند که علافیم و الکی خوش و از فرنگ برگشته و موزیک باز و این وسط حتی جوجه روحانی هم بود که با ته لهجه ای غلیظ روضه می خواند که این همه فساد و بی بند و باری شایع شده در این زمانه برمی گردد به اینکه جوانان شرابخوارند و به فرامین خداو پیغمبر گوش نمی سپارند و هر از گاهی هم در پس زمینه ،خیابانی به تصویر کشیده می شد و جالب اینکه ترافیک بود و بوق و دود و به معنی واقعی کلمه انگار که گرفتار دریک دور باطل و بعد هم فیلم های مستند همینطور یکی پس از دیگری به نمایش درآمد که مربوط می شد به رقص دراویش و رقص ترکمن ها و ایران شناسی در حیطه ی مهاباد و اصلاحات ارضی و افتتاح نمایشگاه آسیایی در تهران با نطق اعلیحضرت شاهنشاه و چیزی که این وسط خیلی برای من حسرت انگیز بود اینکه ملت به راحتی هر چه تمامتردر محیط های سربسته و پشت میزهای ادارات و حتی داخل نمایشگاه سیگار دود می کردند بی اینکه کسی نگاه چپ به آنها بکند و در انتها هم یک فیلم در رابطه با چاپارها نمایش داده شد که در سکوت محض شروع شد و ما که از هفته ی قبل تجربه فیلم صامت را داشتیم ابتدا فکر کردیم شاید این بار هم قضیه اینگونه است ولی چند دقیقه که از فیلم گذشت وهمه اش صحنه های رقص و آواز ایلات مختلف به چشم می آمد و تاختن چاپارها بین شهرها ،کم کم از گوشه و کنار سوت بلبلی تماشاچی ها شروع شد و دسته ای هم در جواب مدام هیس هیس می کردند انگار که ماری بوآ بخواهد بلبلی را زنده زنده ببلعد و من که پیش خودم همش افسوس استادیوم را می خوردم که اگر آزادی بود الان همه ی صندلی ها روی هوا بود ولی انگار نه انگار تا اینکه بعد از مقداری خود خوری دیدم که خیلی هم تنها نیستم وباید همراهم را از جیبم درآورم و صدا را تنظیم کردم روی بلندگو و ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را و از قضا چه قدرهم به هم می آمدند تصویر و صدا که انگار برای هم ساخته شده اند و تماشاچی ها که فکر می کنم راضی سالن را ترک کردند که صدای خنده از گوشه وکنار به گوش می رسید و اینگونه شد که من مدیومی شدم در جهت اولین همکاری مشترک محسن نامجو و سهراب شهید ثالث و 100 البته که بین پرکردن شکاف نسل ها
Tuesday, June 19, 2007
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
Blog Archive
-
▼
2007
(82)
-
▼
June
(22)
- مدام به خودم نهیب می زنم که بگذار این سیگار هم تما...
- رزرو
- پیش خودم همینطور مدام سرانگشتی جمع و تفریق می کنم ...
- تقابل کشیش ها و پسرهایی بی سرپرست در ساختمانی با س...
- فاطمه مادر دو دختراست یکی س دندانه دار و یکی ث سه ...
- هر آن منتظرم بلندگوها دیوار صوتی بشکنند و اذان بگو...
- snooze این اولین کلمه ایست که صبح ها جلوی چشمم می ...
- امروز آخرین روز خرداد است ومن همه چیز را پشت سرگذا...
- حالا باید کمی صبر کنم تا همه چیز جفت و جور شود، کم...
- سه شنبه ی آخر هر فصل در فیلم خانه ی ملی فیلم های م...
- مام زمین را عاشقانه دوست دارم وقتی که به اندازه ی...
- دیشب را با دندان درد خوابیدم جوری که کله ی صبح که ...
- ساعت 5عصر که می شود شروع می کنم زاغ سیاه خورشید را...
- ما با شکوهیم که شکوه سر نمی دهیم ما همه در یک صف ا...
- از دست راست به دست چپ درغلطیده ام پس باید درد بکشم...
- باز هم برگشت خورده ام، درست انگار که نامه ای باشم ...
- تنها از آغاز می توان در یک ابهام به سراغ راه چاره ...
- اعضای خانواده -برادر و مادرم- بر این گمانند که من ...
- گیر کرده در هندسه ی سهندها می خواهم بدانم چشم من ه...
- حالا دیگر خبری از باد نیست که پنکه را خاموش کرده ا...
- کاناپه ای هست که چند سالی می شود روی آن چرت می زنم...
- حالا دیگر کم کم دارد تبدیل به یک مراسم تکراری می ش...
-
▼
June
(22)


No comments:
Post a Comment