همه چیز شامل طی کردن مراحلی می شود و برای اینکه بتوانی در میان دیگران با اتکا به نفس به همه چیز نظم و ترتیب بدهی باید به خودت بقبولانی که طوری رفتار کنی که حداقل در مراحل ابتدایی سلسله مراتبی زندگی کسی از تو نه تنها توقع بی خودی نداشته باشد که بتوانی مسیر را هم میسر بکنی خیلی کاهلانه به نظر می رسم شاید به خاطر این باشد که به فاصله ی یک میز انطرف تر یکی دو تا از رفقای آقای کاهه نشسته اند سرشان به کار خودشان گرم است ولی من سرگرم نیستم شاید که در یک ازدحام نمی توانم فقط و فقط متوجه خودم باشم که خوب این هم عمل حال به هم زنیست که من نه می توانم سر صحبت را باز کنم و نه می خواهم چه در دومین جمله می مانم که اولین جمله هم به غیر از خوب چه خبر که چیز دیگری نمی تواند باشد و من همانند پیغام گیری از پیش ضبط شده آماده ام که بگویم هیچ شاید بیش از حد خود خواه به نظر می رسم وشاید بیش از حد تن پرور که اصلن حوصله ندارم که حرف بزنم و به عبارتی کلمات را به اصوات تبدیل کنم که بین این دو تا فکر می کنم ورطه ی بزرگی ست که حرف زدن به طور کل خیلی انرژی برتر است و ادم باید مدام حواسش بین چشم و دهان طرف مقابل سرگردان باشد که تو گویی حالا از کدامیک استفاده خواهد کرد و کی می توان حرف طرف را قطع کرد و کی گوش داد و تازه وقتی که مجبور به گوش دادن می شوم هر کلمه به شکل مجزا مرا می برد به طرف افکار خودم و چون هیچ ربطی هم این وسط پیدا نمی شود معمولن تا به خودم میآیم می بینم طرف به اندازه ی یک پاراگراف کلمه پا پیش گذاشته و من هر ازگاهی باید پای یکی از آنها را بهمراه زائده ای وسط بکشم و بعد هم باید کلی با خودم ور بروم و به خودم بقبولانم که بیا و درستش کن ولی خوب وقتی به خودم می پردازم که این روزها از این قسمت هم کلی متضرر شده ام که دیگر یک پاپاسی هم در قلک عابر بانکی برایم نمانده و قوز بالا قوز درست مثل یکی از خدماتیهای آبی پوش محفظه ی کاری که بعضی وقتها که دراسانسور به تنهایی هم گیر می دهیم گوژ پشتش خبط می شود در ذهنم و هر بار که مرا می بیند تو گویی برای اولین بار است که با هم روبرو شده ایم که نمی دانم این برمی گردد به ناقص الخلقه بودنش یا اینکه از بس حافظه اش را بر پشتش حمل ونقل کرده و شبها جایی آنها را چال کرده به این حال و روز افتاده
Saturday, May 5, 2007
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
Blog Archive
-
▼
2007
(82)
-
▼
May
(28)
- سپید جادو کرده باشید یا سیاهو پای استدلالتان چوبی ...
- ومن که عین سگ از سگ می ترسم و با این حال تنها با آ...
- غریبه ای وارد شهر می شود و به دنبال خانه ای می گرد...
- فندک به اواخر خودش نزدیک می شود و دیگر با یک بار س...
- همیشه به چیز دیگری احتیاج داشته ام و همیشه جواب دا...
- چگونه می توانم به گوش های دیگران اعتماد کنم که انگ...
- من بارها تا استانه رفته ام و برگشت خورده ام . من ن...
- مادر را از هوش رفته روی صندلی های قطار پیدا می کنن...
- come on baby fight my fire
- باید بتوانم جور دیگری هم به خودم بپردازم حالا که د...
- هاله ای ناپدید شده که نه نورانیست و نه حتی ابهامی ...
- نه مهتاب اینجا ست و نه حتی افتاب که زیر سقف هم می ...
- آنقدر به این در و آن در خورده ام که لیاقتم تخلیه ی...
- زانوانم در کشکک لق لق می زنند وچشمانم در حدقه له ل...
- گرد باد باد که اگر سدوم ره افسانه ای بود در دور دس...
- بطریق طریقت راه سپرده ام و در کسوت سکوت حق به جانب...
- بیدار و بیمار نه آنچنان که در امثال آورده اند و اح...
- این بار ولی قصر در نرفتیم که اخر شب که از گاندی ما...
- همیشه همان یک در و بعد انگار همان یک در هم به رویت...
- چرا فکر می کرد من چتم شاید از طرز نگاهم و شاید از ...
- معدود خارجیهایی که در شهر می بینم خودشان را ماسکه ...
- برای لحظه ای گوش ها در بهت فرو می روند و آنتن ها ا...
- همه چیز شامل طی کردن مراحلی می شود و برای اینکه بت...
- درست از لحظه ای اغاز می شوم که گشنه می شوم و این ز...
- سکوت حکم فرماست وهیچ کس برگ برنده را رو نمی کند مد...
- کار شاق و اجباری و مسخره بازی دوزاری هر چیز را که ...
- هراس دروازه بان از ضربه ی پنالتی* امشب باز هم ورق ...
- به قیافه اش نگاه کن که چگونه ایستاده سر پا یک سوم ...
-
▼
May
(28)


No comments:
Post a Comment