Sunday, May 13, 2007

گرد باد باد که اگر سدوم ره افسانه ای بود در دور دست ها سیستان همین نزدیکی هاست و بادهای صدوبیست روزه انگاریکی از روزهایش را همینجا به معرض تماشا گذاشته که ما باران ناباوران* را در خودش چلانده و درخت ها را از بیخ خمانده و من پوست انداخته انچنان که پیرزنی وسواسی اسیر وسوسه ی آب بازی ... ومن نشسته ام در مرکز ثقل کافه ای و یک در میان ایرانی ها ی خارجی دوست تا بن دندان مسلح به دوربین و هدفون و کوفت وزهرمار نه مثل بلبل که همچون بلغور کلمات را به سمت هم پخش وپلا می کردند و هنوز که هنوز است نمی دانم به راستی این چه مرض از نفس افتاده ی نحسی ست که وقتی هستند کسانی که به زبان دیگری صحبت می کنند صدایشان دار دار به گوش می رسد نه تنها برای من که حتی برای یک میز آنطرف تر آنقدر که صندلی ماتحت نظرمن تاب این همه بلند گویی را نداشت و به محض اینکه مرا از خود بیخود دید با صدایی مهیب پخش زمین گردید جوری که کاناپه نشین های مذبور موبور آی لایک ایت برای یک لحظه هم که شده چنان خفقانی گرفتند که بیا وببین و این چنین من و صندلی از جانب دار و دسته ی همان میز آنطرف تری مفتخرشدیم به دریافت نشان انقلابی گری
-----------------------------------------------------------------------------------------------
پ * جمله ای معروف از یکی از رفقای ویتگنشتاین بدین مضمون که "باران می بارد ولی من باور نمی کنم

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive