Tuesday, May 29, 2007

غریبه ای وارد شهر می شود و به دنبال خانه ای می گردد، 30 سکه ی نقره به صاحب خانه پیشنهاد می کند پذیرفته نمی شود، 30 سکه ی طلا پیش کش می کند و خانه را تصاحب می کند و خانه بیشتر به کلبه می ماند، به موازات غریبه جوانی در به در وارد شهر می شود وازاولین معدن طلایی که بر سر راهش قرار می گیرد چند تکه طلا می دزدد، صاحبان معدن بدون آنکه چهره ی جوان دربه در را ببینند چند تیر به سمتش شلیک می کنند که یکی از تیرها به قفسه ی سینه ی جوان اصابت می کند وجوان زیر پلی بر فراز رودخانه پنهان می شود که غریبه و جوان با هم برخورد می کنند و جوان از غریبه کمک می خواهد و غریبه به دنبال چرایی می گردد که جوان می گوید چون تیر خورده است ،غریبه جوان را پناه می دهد و معلوم می شود غریبه دکتری زبردست است و گلوله را از قفسه ی سینه ی جوان درمی آورد و درعوض از جوان یکدنده می خواهد که برایش پادویی کند حالا که پول دربساط ندارد ، جوان غرولند کنان می پرسد تا کی که دکتر-غریبه می گوید تا هر وقت من بخواهم و جوان به عنوان اولین ماموریت وظیفه پیدا می کند که در شهر جار بزند که دکتری همینک در شهر منزل دارد واینچنین زمانی به مداوا می گذرد و اینکه دکتر-غریبه برای پول ارزشی قائل نیست و همانطور که می تواند از مردی سبیل کلفت حق ویزیتی چرب و نرم مطالبه کند ،می تواند دخترخردسالی را که دچار سوء تغذیه است به رایگان مداوا کند و حتی گاوش را هم در ازای بوسه ای از گونه های دخترخردسال به او ببخشد که صبح ها شیرتازه بخورد. در همین اثنا شبی که دکتر-غریبه و جوان با اهالی شهر مشغول قمار هستند یکی از اهالی ریشوی شهر که انگار از قبل دکتر-غریبه را می شناخته چیزی در مایه های آتشی که سالها قبل غریبه برپا کرده است می گوید و همین یک جمله کافیست تا دکتر-غریبه از کوره در برود آنچنان که دولول را به سمت گیج گاه مرد ریشو به نشانه ی تهدید نشانه می رود و بعد که جوان از دکتر-غریبه توضیح می خواهد در جواب تنها سکوت می شنود و بازهم می گذرد تا اینکه خبر می رسد دلیجانی را در کوره راه های شهر غارت کرده اند و دختری در بیابانهای تف دیده مشغول دست و پنجه نرم کردن با مرگ است و چند نفر مامور می شوند بروند و دختر را که مثل اینکه حتی آوازه اش از دور هم خوش است نجات دهند و بین هم توافق می کنند که اگر مرده پیدا کردندش 2 تیر شلیک کنند و اگر زنده 3 تیر که دختر را زنده پیدا می کنند آنهم زیر آفتاب سوزان با سوختگی در حد 60% مثلن و دختر را هم می برند در کلبه ی دکتر-غریبه و جوان که حالا از پادویی خودش خوشحال به نظر می رسد و وظیفه ی سوپ خوراندن به دختر را بر عهده می گیرد و دختر که به علت سوختگی بیش از حد احتمال کور شدنش هست روز به روز بهتر می شود تا جایی که می تواند حدس بزند دکتر-غریبه پاهای کشیده ای دارد، از آنجا که طول و عرض اتاق را با سه قدم طی می کند و بدون دلیل حدس می زند که جوان ،مادرزاد ،خوشگل است و شبی فرا می رسد که باندهای سفید را از چشم دختر باز می کنند و بینایی اش را با چراغ گرد سوزی می سنجند که در ابتدا هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود و بعد از خواهش و تمنای جوان ، دختر می گوید کورسویی هست، انگار که چراغی در مه و دکتر-غریبه خاطرنشان می کند که همین را می خواسته است و از فردا روز به روز بهتر می شود و دختر شروع می کند به تاتی تاتی کردن و کورمال کورمال دست به سینه ی دیوار راه را بازشناختن که یک روز که راهش به لبه ی پرتگاه می افتد در اثر یک شوک آنی بینایی اش را به طور کامل بدست می آورد و دکتر-غریبه را در آغوش می کشد که دکتر-غریبه او را پس می زند وبلافاصله جوان در به در را هم از پادویی آزاد می کند واین چنین دختر با پیراهنی که توی دامنش کرده است یک وری سوار برترک اسب جوان به سمت معدن طلا یورتمه می رود و آنقدر زمین را به اتفاق می کاوند تا عاقبت بلای طبیعی نازل می شود و درختی سرنگون می شود و طلا در زیر ریشه های درخت کشف می شود و در همین اثنا دکتر-غریبه هم مرد ریشو را از پا در می آورد و به قصاص با طناب دار پای یک درخت محکوم می شود و همین که طناب دار بر گردن دکتر-غریبه حلقه می شود دختر و جوان سر می رسند و با طلا جان دکتر-غریبه را می خرند و این چنین نام فیلم درخت اعدام شکل می گیرد که شاید نقش اصلی همان درختی باشد که هم ریشه در طلا دارد و هم شاخه در طناب

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive