Friday, May 4, 2007

درست از لحظه ای اغاز می شوم که گشنه می شوم و این زمانی ست که دیگر فرقی نمی کند که سبیل داشته باشی یا ته ریش ، تیغ زن باشی یا بند باز، دوربین باشی یا نزدیک بین ، سوژه باشی یا ابژه ، هدیه تهرانی باشی یا هدیه ای یک میلیون تومانی، دوست داشتنی باشی یا مورد لعن و نفرین، کافه رو باشی یا کافه گاندی ، هوشمند باشی یا کارت سوخت بنزین که وقتی به جایی می رسی که بنزین ات تمام می شود بی باک هم اگر باشی این خوش شانسی ست که از تو روی گردان می شود و تمام دنیا در برابر دیدگانت تیره و تار آنگونه که همه چیز را به شکل ژامبون گراز می بینی چپیده لای نون بلکی وانقدر سوزنت را روی این مقوله گیر می دهی و صفحه پشت صفحه ورق می خوری تا می رسی به بیغوله ای به نام فری کثیف و شکمت را از عزایی چند ساعته درمی اوری و جشنی برپا می شود پیرامونت آنطور که در خور دست اندرکاران خانه ی تئاتراست و هنرمندان و فرزانه کابلی و حرکات موزون وعلی کوچولو و سوت و هلهله و کف و شادی غوطه خوردن یواشکی در قوطی و تنها در این میان یک مساله می ماند که هر طور که نگاه می کنم نمی دانم که این ملت سلحشور چگونه هر جا و به هر مناسبتی که گرد هم می آیند یک در میان نوامیس خود را از مامورین سبز اندیش نیروی انتظامی سراغ می گیرند

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive