Wednesday, May 16, 2007

نه مهتاب اینجا ست و نه حتی افتاب که زیر سقف هم می تواند مهتاب داشته باشد هرچند نه آنطور که برادری سراغ خواهرش را از من بگیرد که من از هرچه مهتابی ست متنفرم که مرا یکسر می برد زیریکی از همان استوانه های ترد و شکننده ی کم کم مصرف شده ی چشم خیره که به هر جا که روشنایی می بخشند انگار که انجا راتبدیل به بیمارستان می کنند و چه سالها که ساعتهای متمادی را در زیر این لامپ ها سر نکرده ام . هر چند نه کاری از پیش برده ام و نه کاری از دست داده ام که هر چه هست مطابق قوانین دکارت بیش از هر چیزاین تجسم من است که در محفظه ی کاری تعیین کننده است انگار که کگنیتوی ما دال براین باشد که کارت زدن یعنی هستن و نباید کتمان کنم که در کتم نمی رود که کاری غیر از این هم از دستم بربیاید که به نظرمن بهترین شکل کاری یعنی اینکه ادم خودش را مقید بکند به جایی که ظرف و مظروف برای من همیشه دغدغه ی زیبایی بوده است همانگونه که جغجغه ای برای کودکی در گهواره چه بیش از هر چیز بر این عقیده استوارم که توده ای هستم بی سرو ته و در جستجوی جایی که به من سروته بدهد و چه چیز بهتر از اینکه حالا که ظرفی مرا در خودش مظروف کرده است چیزی از جنس پول هم در میان باشد که این یکی سنگین ترین وزنه ای ست که مرا به زمین گرم چسبانده است و انگار چه بخواهم چه نخواهم مرثیه خوان سالگرد انتشار دومین هزاره روز محفظه ی کاری شده ام که امروز به همین مناسبت کیکش را چاقو زدند و این همان جایی ست که مهتابی هایش هم که هر چند وقت یکباراز کار می افتند و سیاه می شوند جمله ای را دست به دست سرپیچ می کنند که هر که هر چه دستشه بسشه و این جا همانجاست که تراس اش نه برای هراس که جان می دهد برای یادگاری عکس انداختن و روی جلد رفتن که این چنین طبقاتی ردیف بر بالای هم که از بیرون که نگاه ادم بر انها می افتد انگار که بیمارستانی باشد نه چهارصد تخت خوابی که با چهارصد صندلی چرخدارومرض بیعاری و کشیدن بیگاری هر چند من بیش از هرچیز نه به کار که به بار اعتقاد داشته ام انگار که لاک پشتی باشم کوله به دوش و در سرزمین لندهورهای بی های وهوی در طبقه ی تحتانی پایتخت لابلای قفس ها چرخ بزنم و جرات نکنم که تخم هایم را از چشم هایم گرفته تا لای پاهایم جایی دفن بکنم که بیش از هر چیزشما را پرندگانی می بینم منقاردارکه بر چشمهایتان رد منقاش است که آشناست

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive