هاله ای ناپدید شده که نه نورانیست و نه حتی ابهامی که می گویند اسفندیاری ست درست همانند پیرمردی اسفند به دست که از درکه وارد می شود انگارکه ما را در حال چشم خوردن دیده باشد صدقه می گیرد و ازحدقه درمی آورد آنچنان که چشمی بر بالای هرمی واقع درپشت اسکناسی یک دلاری که اگر سفید جادو شویم و انگشت لولا کنیم لای اسکناس می توان امیدوار بود که یکی هم اگر از دست می دهیم نه تا بدست می آوریم وسفید وسیاه دو نیم شده همچون تابلویی در میان تابلوها رزرو شده بر بالای میزی همیشه خالی برای ارواحی چهارچوب دار و در خود فرو رفته همچون صاحب کافه که مشتریهایش را انگارکه رازی باشند در گل رضائیه آنقدر اب و چای می دهد تا همچون مادرش بپلاسند و هر صبح دلستر بنوشند و به حساب هایشان رسیدگی کنند قبل ازآنکه به صورت حساب شده، سکه روی سکه تلنبار شوند دربساط جوانی که سابق بر این کودکی خیابانی بوده و حالا جوانیست در خود فرورفته که ماحصل روزگار آزگار دریوزه گی و دوره گردی اش را ازپنی گرفته تا شلینگ وسانتیم همه را یکی یکی سرازیر می کند در جیب امید تا ما همچنان بتوانیم به پنج شنبه های خود ببالیم و با تاج افتخار و خار بر سر برویم رضا لقمه و لقمه های چرب و نرم از پیش حاضر واماده را با نصایحی از گاندی بر پایه ی مشتری مداری سرازیر کنیم در خندق بلا و سواربر سمند زرد خودرو ملی که راننده قبل ترها هروئین تزریق می کرده و حالا نه فقط تریاک که لیوانی لبالب از الکل را در کسری از ثانیه در حالی که پا بر پدال گاز می فشرد سرازیر کرد در انبان وسه هزار تومان پول بی زبان کرایه میگیرد که فردا به ازای هر پانصد تومانش بتواند یک نفر کراکی را به همراه اعضای خانواده اش از پشت شیشه ها دید بزند نه آنچنان که از پشت شیشه ی رسانه ی ملی و شطرنجی،و جایی در میانه های راه ما می مانیم و مرکز خرید گاندی و اقای فضلی که نصیحتمان می کند که زیاد دورترها نروید که شما اهلی همینجاهائید واین بار بر خلاف آن مواضع مشتری مدارانه ی پیرمردکچل عینکی این بی سیم به دست های کنترلچی مبدل پوش نامحسوس هستند که به استقبال مشتری ها امده اند و ما که راه کلانتری را خوب می شناسیم فرار را بر قرار ترجیح می دهیم و روانه به سمت کافه رو و هاله همچنان سرگردان بر فراز تمام سرها و انگار تنها من هستم که دیگران که نگاهم می کنند خودشان را با ترس ولرز درمن می بینند حتی اگر عینک دور سفید هم به چشم نداشته باشم که پتیاره به نظر می رسم و پت وپاره در میان این همه پت و پهن در خود فرورفته و این بارنه تنها صداست که راه بیرون رفتن از کوره را تنوره می کشد که آتشفشان هم همیشه خاموش نمی ماند وقروچه ی دندان بر بستنی آبی آسمان و برای لحظه ای انگارکه ابستن استخوانهای عصب کشی شده باشم نشسته بر بالهای هما تبخیرمی شویم درابهای حمام بخار
Thursday, May 17, 2007
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
Blog Archive
-
▼
2007
(82)
-
▼
May
(28)
- سپید جادو کرده باشید یا سیاهو پای استدلالتان چوبی ...
- ومن که عین سگ از سگ می ترسم و با این حال تنها با آ...
- غریبه ای وارد شهر می شود و به دنبال خانه ای می گرد...
- فندک به اواخر خودش نزدیک می شود و دیگر با یک بار س...
- همیشه به چیز دیگری احتیاج داشته ام و همیشه جواب دا...
- چگونه می توانم به گوش های دیگران اعتماد کنم که انگ...
- من بارها تا استانه رفته ام و برگشت خورده ام . من ن...
- مادر را از هوش رفته روی صندلی های قطار پیدا می کنن...
- come on baby fight my fire
- باید بتوانم جور دیگری هم به خودم بپردازم حالا که د...
- هاله ای ناپدید شده که نه نورانیست و نه حتی ابهامی ...
- نه مهتاب اینجا ست و نه حتی افتاب که زیر سقف هم می ...
- آنقدر به این در و آن در خورده ام که لیاقتم تخلیه ی...
- زانوانم در کشکک لق لق می زنند وچشمانم در حدقه له ل...
- گرد باد باد که اگر سدوم ره افسانه ای بود در دور دس...
- بطریق طریقت راه سپرده ام و در کسوت سکوت حق به جانب...
- بیدار و بیمار نه آنچنان که در امثال آورده اند و اح...
- این بار ولی قصر در نرفتیم که اخر شب که از گاندی ما...
- همیشه همان یک در و بعد انگار همان یک در هم به رویت...
- چرا فکر می کرد من چتم شاید از طرز نگاهم و شاید از ...
- معدود خارجیهایی که در شهر می بینم خودشان را ماسکه ...
- برای لحظه ای گوش ها در بهت فرو می روند و آنتن ها ا...
- همه چیز شامل طی کردن مراحلی می شود و برای اینکه بت...
- درست از لحظه ای اغاز می شوم که گشنه می شوم و این ز...
- سکوت حکم فرماست وهیچ کس برگ برنده را رو نمی کند مد...
- کار شاق و اجباری و مسخره بازی دوزاری هر چیز را که ...
- هراس دروازه بان از ضربه ی پنالتی* امشب باز هم ورق ...
- به قیافه اش نگاه کن که چگونه ایستاده سر پا یک سوم ...
-
▼
May
(28)


No comments:
Post a Comment