Thursday, May 17, 2007

هاله ای ناپدید شده که نه نورانیست و نه حتی ابهامی که می گویند اسفندیاری ست درست همانند پیرمردی اسفند به دست که از درکه وارد می شود انگارکه ما را در حال چشم خوردن دیده باشد صدقه می گیرد و ازحدقه درمی آورد آنچنان که چشمی بر بالای هرمی واقع درپشت اسکناسی یک دلاری که اگر سفید جادو شویم و انگشت لولا کنیم لای اسکناس می توان امیدوار بود که یکی هم اگر از دست می دهیم نه تا بدست می آوریم وسفید وسیاه دو نیم شده همچون تابلویی در میان تابلوها رزرو شده بر بالای میزی همیشه خالی برای ارواحی چهارچوب دار و در خود فرو رفته همچون صاحب کافه که مشتریهایش را انگارکه رازی باشند در گل رضائیه آنقدر اب و چای می دهد تا همچون مادرش بپلاسند و هر صبح دلستر بنوشند و به حساب هایشان رسیدگی کنند قبل ازآنکه به صورت حساب شده، سکه روی سکه تلنبار شوند دربساط جوانی که سابق بر این کودکی خیابانی بوده و حالا جوانیست در خود فرورفته که ماحصل روزگار آزگار دریوزه گی و دوره گردی اش را ازپنی گرفته تا شلینگ وسانتیم همه را یکی یکی سرازیر می کند در جیب امید تا ما همچنان بتوانیم به پنج شنبه های خود ببالیم و با تاج افتخار و خار بر سر برویم رضا لقمه و لقمه های چرب و نرم از پیش حاضر واماده را با نصایحی از گاندی بر پایه ی مشتری مداری سرازیر کنیم در خندق بلا و سواربر سمند زرد خودرو ملی که راننده قبل ترها هروئین تزریق می کرده و حالا نه فقط تریاک که لیوانی لبالب از الکل را در کسری از ثانیه در حالی که پا بر پدال گاز می فشرد سرازیر کرد در انبان وسه هزار تومان پول بی زبان کرایه میگیرد که فردا به ازای هر پانصد تومانش بتواند یک نفر کراکی را به همراه اعضای خانواده اش از پشت شیشه ها دید بزند نه آنچنان که از پشت شیشه ی رسانه ی ملی و شطرنجی،و جایی در میانه های راه ما می مانیم و مرکز خرید گاندی و اقای فضلی که نصیحتمان می کند که زیاد دورترها نروید که شما اهلی همینجاهائید واین بار بر خلاف آن مواضع مشتری مدارانه ی پیرمردکچل عینکی این بی سیم به دست های کنترلچی مبدل پوش نامحسوس هستند که به استقبال مشتری ها امده اند و ما که راه کلانتری را خوب می شناسیم فرار را بر قرار ترجیح می دهیم و روانه به سمت کافه رو و هاله همچنان سرگردان بر فراز تمام سرها و انگار تنها من هستم که دیگران که نگاهم می کنند خودشان را با ترس ولرز درمن می بینند حتی اگر عینک دور سفید هم به چشم نداشته باشم که پتیاره به نظر می رسم و پت وپاره در میان این همه پت و پهن در خود فرورفته و این بارنه تنها صداست که راه بیرون رفتن از کوره را تنوره می کشد که آتشفشان هم همیشه خاموش نمی ماند وقروچه ی دندان بر بستنی آبی آسمان و برای لحظه ای انگارکه ابستن استخوانهای عصب کشی شده باشم نشسته بر بالهای هما تبخیرمی شویم درابهای حمام بخار

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive