Thursday, May 24, 2007

چگونه می توانم به گوش های دیگران اعتماد کنم که انگار این پرده ها سالهاست بی پرده اند و به من که می رسد انگاربخواهد از رازی سر به مهر پرده برداری کند شروع می کند که آری کسی جایی گفته من یک جوری هستم انگار که نچسب ونا رازی و کس دیگری هم جای دیگری گفته که من آدم باحالی هستم وهمین الان است که از حال بروم میان این همه تدا خل که پشت سرم شکل گرفته است که شاید همه چیز از راننده ی تاکسی به من سرایت کرده باشد که او آنتی هیستامین خورده و براسفالت تلو تلو می خورد و من به دنبال اسم ان ما به ازایی می گردم که همان کارآنتی هیستامین را انجام می دهد بدون اینکه عارضه ای داشته باشد آنچنان که تو اس شده ای و من ازاساس از فشار اسمزی رنج می برم و چند میز انطرف تر صدای خودم را می شنوم که پژواک می شود با دو نقطه در برابرش که توضیح واضحات خاصیت کشسانی گیاهان است وهمان موقع من روی میله های استوانه ای که به مویی بند است در انتظار یک تلنگر هستم تا تلنگم پخش شود جلوی مغازه ی سابقن ادوات ساد و مازو فروشی ورساچی که به تازگی در ویترینش لباس عروس بر تن مانکن های بی سرو پرز دار پوشانده است و یا باید با اپیلاتور به سراغشان رفت یا اینکه ازکنه مطلب شروع کرد و رسید به اصل مطلب که از لای در نیمه باز می توان دید که درون مغازه انباشته از شرت و کرست است واین بار نه اینکه ورود فقط برای خانمها ازاد باشد که باید خودت را داماد فرض کنی کنار یکی از ان عروس ها تا راه به درون بیابی که شاید درون مغازه راه داشته باشد به ان پل چند وجهی خیابان سعدی که تکه ای از خیابان را همچون وصله محصور کرده در خودش که از همان سیاهی اسفالت گون می توان لباس داماد دوخت و رفت در ان ضلعی که لباس عروس هایش خاک می خورند وصلت کرد و در کافه گل رضائیه نیمرو و اب پرتقال همچون شوکران بسته بندی کرد و همچون سکه ای روی پیشانی تشنج کرد و دهان به دهان گشت و اویزه ی گوشها شد و در پرلاشز لاشه شد و در بهشت زهرا ظاهر

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive