Saturday, May 26, 2007

همیشه به چیز دیگری احتیاج داشته ام و همیشه جواب داده ام که نه به چیز دیگری احتیاج ندارم هرچند چیز برای من فقط چیز است بی اینکه برایش قابلیتی متصور شوم و یا وسعتی که حالا که درست در وسط قرار گرفته ام و باید با دست خالی رو به باد خاموش شوم و با هر پکی که می زنم اشکارا بپکم و چه اصراریست که خودم را به دست باد بسپرم و اصلن این چه غلت اضافیست که من باید دوبار زندگی کنم انهم من که حتی برای یک بار زندگی کردن هم مناسب به نظر نمی رسم و تازه هیچ گونه مناصبی را هم اشغال نکرده ام و همیشه قیافه ی ارزو به دل ها را داشته ام و از کدام دریچه است که به خودم نگاه می کنم که سوال بی جایی ست و جواب بی جایی هم می خواهد شاید همان ازدحام خام جلوی محفظه ی کاری را باید به خاطر بیاورم که اخوندی بر اثر تصادف انهم به معنی واقعی کلمه با زنی جا افتاده گلاویز شد و ظاهرن فروگذار نکرد و با مشت بادمجانی کاشت پای چشم خانم، هر چند من ان مشت گره کرده را ندیدم ولی کبودی پای چشم خانم را دیدم که به موازات دماغش باد کرده بود و انطور که شواهد و قرائن می گفتند بلافاصله خلع لباس کرده بود و عبا و عمامه را از وسط تا کرده بود و گذاشته بود روی صندلی کنار خودش، حیف که پاهایش را ندیدم که ببینم ایا هنوز نعلین به پا داشت یا که این تنها عامل خوش شانسی اش را هم دراورده بود که اینها تنها موجودات نعل داری هستند که 27 سال است سوارند و شاید 100 سال سیاه دیگرهم سواری بگیرند و دست آخر در یک بعد از ظهر جمعه کنسرتی پژوهشی هم به افتخار خودشان برگزار کردند، که در همین اثنا یک پیک موتور سوار سر می رسد و بعد از اینکه اعضای تناسلی اش را حواله می دهد آنهم جلوی بانک ملت بلافاصله پشت بندش یک کشیده هم می خواباند در گوش روضه خوان و سوار بر موتور محل حادثه را ترک می کند و از اینجا به بعد مرا هم می توان سوم شخصی حاضرواماده به حساب اورد برای این مراسم زنده و شاید زننده که مثل من فراوان بودند سوم شخص های حاضر و آماده با چشم هایی در دست که از این مراسم به صورت سمعی و بصری لذت می بردند و این به نظر من استفاده ی زیبا و بهینه ایست که اخوندی خلع لباس شده را پشت فرمان پژو 405 به تصویر کشید و کمی انطرف تر زنی بادمجانی و جا افتاده را و این وسط خیل مردم کج دار و مریض و موبایلهایی که بر فراز سرها در احتزاز و همه چیز انگار شوخی به نظر می رسد و دیگر کسی حال و حوصله ی جدی گرفتن هیچ چیز را نداشته باشد همه هی می کشیدند و هو می کردند آخوند پشت درمانده ی خردرگل را را و می خندیدند به ریش اش و پلیس عاجز و درمانده از این چشمهایی که در جیب جا می شوند و همه چیز را در خود ضبط می کند و من هم که از سر غفلت گوشی دستم نبود باید تقاصش را با کلمات پس بدهم هر چند می دانم که حافظه ام انقدرها هم بصری نیست و مدام دچار خطای باصره ام و نه انگونه که باید نعل به نعل ولی اینگونه راحت تر می توانم از دست خودم و از دست اخوند و از دست زن و از دست جماعت و از دست جمعیت و حتی از دست ان عجوزه ای که به محض ورودم انگار که فضایی چند برابر خودش را اشغال کرده باشد رد پای نگاهش را با خودم به هر جا که خواهم رفت خر کش خواهم کرد تا خودم هم به مرور زمان مستحیل شوم در این قیافه های با فیس و افاده ای که انگار قهوه ای تلخ و سیاه را در یک نفس هورت کشان از لوله ای که به مثابه ی مثانه ی دستگاه می باشد قطره قطره نه سیاه که قهوه ای دفع می کنند درون مجاری تنفسی من که نمی دانم چه در قفس سینه ام لانه کرده که نمی پرد ولی بال بال می زند انطور که بعد از این ازدحام خام امروز صلاط ظهر خودم را نه روی صندلی داغ که روی صندلی چرخ دار یافتم و خواستم قلپی نسکافه ی گولد را جرعه کنم چنان تپقی زد همان پرنده ی صاب مرده که تمام کاغذهای آ4 پخش و پلا در برابر دیدگانم را به رنگ قهوه ای اسهالی استحاله کرد در خودش

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive