Monday, May 7, 2007

معدود خارجیهایی که در شهر می بینم خودشان را ماسکه کرده اند انگار که سفیرانی باشند از جنس سمفونی مرگ
تا ما فراموشمان نشود که با هر دم و بازهم دم سرب است که استنشاق می کنیم و سراب است که استشهاد می کنیم وهمه چیز طبق قانون از پیش تعیین شده ی فصول گرم و گرم تر می شود و ما از اینکه ازپنکه شروع می کنیم و دربرابر کولر به زانو می افتیم و از دوم خرداد تا سوم تیر جهنم را با فاصله طی می کنیم و هیزم را دسته دسته فراهم می کنیم وهر یک به نوبه ی خود یک تکه چوب در دست شتابان به سوی پدرکه برایمان از سرود اتحاد اتحاد این رمز پیروزی ست رمز گشایی کند در له لهیم ومن هذیان گوی و تب آلود همچون جیبی خالی از پول از صبح هر چه توانسته ام تنها به یک گیره گیر داده ام از همانها که امید پولهایش را لای آنها انبان می کند چون اعتقاداتش بر این استوار است که درهر دهانی تنها باید پول چپاند و از همانها که در هر محفظه ی کاری به چشم می اید و انقدر باید در دهانش کاغذ چپاند تا آخر سر چند برگ از این همه کاغذ تبدیل شود به مشتی اسکناس ودربرگیرنده ی من که تنها گیرنده ی من که آنهم گیر نده ای بیش نیست که به اندازه ی کافی اعتبار ندارد و یک طرفه به راه خودش ادامه می دهد واین چنین است که برای ساعتهایی متمادی تنها صدایی که از من به گوش می رسد حتی از پشت خطوط صدای فلزی تلق تولوق است که از برخورد میله ای فلزی و قطور با صفحه ای سیاه و زمخت به ارتعاش در می آید درست مانند صدای جرینگ جرینگ سکه های صندوق صدقات از ریشه درامده ی افتاده کنار خیابان که مورد دستبرد سارقی قرارگرفت که در حسرت سیگاربه همه چیزگیراست

No comments:

Powered By Blogger

Blog Archive