Wednesday, May 23, 2007

من بارها تا استانه رفته ام و برگشت خورده ام . من نباید کمترین خطای دیدی داشته باشم و گرنه سر خط را از دست داده ام. تنها دست انداز سرعت گیر مواج نقش بسته بر سیاهی اسفالت را دست انداخته ام. از گچ پژ پریده ام و روی صفحه کلید خزیده ام . کمی انطرف تر مزدک میرزایی را شنیده ام. زیباست این تنها فیلم صامت به جای مانده را دوبله کردن. هر چند این فردوسی پور است که از فوتبال تئاتر رویاها می سازد. امروز انگار اهن ربای معلق بین زمین و زمان مغناطیسی تر از همیشه بود. و انگار کعبه ی آمال ما ساختمان اسکان بود وما در دهلیزهایش حمال بودیم .از ابتدا به ترتیب ملاقات کامبیز را دیدم که روزگار ازگاری برایم یادگاری بر مجله ی فیلم نوشته بود "تقدیم به سهند رها از همه بند" و حالا انگار ما در یک بند باشیم که او زمانی در اوین بوده و من سر راست به اروین لبخند زده ام و به ماروین نیش خند زده ام و به خودم پوزخند زده ام و خانم اگراندیسمان را دیده ام و ریسمان را به اسمان بافته ام واو به من هشدار داده که دوستانت رفته اند و من دور شوان گفته ام که به دنبال دشمنانم می گردم و او چیزی با زنش پچ پچ کرده است و منتظرم که ببینم ایا این بار مرا به درک واصل خواهد کرد که گوشت و مرغ و ماهی نمی خورم یا اینکه این بار هم مرا به جرم خوردن شیرینی زیاد در کافه به مرگ با اعمال شاقه محکوم خواهد کرد و تجمع سه نفره ی ایدین بافته چی را چهار نفره کرده ام ومارکوس را معکوس گرفته ام وکس را نا کس

1 comment:

Bong Tara said...

MaRgO gO

ma ii chenin gOftim daR safeyee ke ghaLamRove ekhTesaSie ma O shOOma boot.

Powered By Blogger

Blog Archive